من هیچ‌وقت گلایل توی گلدان‌هایم نگذاشته بودم. اصلا پیش از این گل‌های گلایل مرا یاد خاطرات شیرین عروسی‌هایی که در کودکی رفتیم می‌انداخت.

هیچ‌وقت در شیرینی‌خوری خورشیدی‌ام حلوا نچیده بودم.

هیچ شمع مشکی نگذاشته بودم توی شمعدان‌های پایه بلندم روشن کنم.

اصلا ربان مشکی نیامده بود توی خانه ما که دلم نخواهد هیچ‌ کجا جایش دهم.

من مرگ را به خانه‌ام دعوت نکرده بودم. او خودش آمد.

رفت نشست آن بالا. هورت هورت چای پررنگ نوشید و حلوا و خرمای گردویی خورد و تا پایان شب هم ماند.

نمی‌دانم شاید در آن شلوغی او هم آمد و گفت دست شما درد نکند؛ زحمت کشیدید. انشاالله یک روز نوبت خودتان. من که نشنیدم.

اما حتما بین آن‌همه کفشی که جفت کردم کفش او هم بود. تا کی دوباره برگردد.

حالا همه چیز به حالت اولش برگشته. اتاق‌ها شکل اولشان شده‌اند. سجاده‌ها مرتب تا شده‌اند. ظرف‌ها رفته‌اند سر جایشان. جز یک استکان که بین این‌همه ظرف جابجا شده و از آویز آب‌چکان آویزان است.

بعد من صبح‌ها که می‌روم کتری را آب کنم و بگذارم روی گاز اولین فکری که خواب‌آلود توی ذهنم می‌آید این است که آقاجون استکانش نباشد توی کدام استکان چای خواهد خورد اول صبحی؟ و بعد یادم می‌آید.

و روز من این‌طوری آغاز می‌شود.

آدم وقتی در نزدیکی کسی زندگی می‌کند با او انس می‌گیرد. به عادت‌های او عادت می‌کند. از لحن کلامش و غذایی که بار می‌گذارد حالش را می‌فهمد. و وقتی نباشد جای خالی‌اش را خیلی احساس می‌کند.

جای خالی آقاجون توی قلبم درد می‌کند. 

توی گوش‌هایم حتی. که عادت داشت هر صدای زیر و بمی را تفسیر کند و اگر لازم شد خودش را برساند.

توی چشم‌هایم هم. وقتی دیگر آن پایین هیچ چراغی روشن نیست. هیچ پرده‌ای کنار نمی‌رود و پشت شیشه هیچ پیرمردی عصازنان از در سبز خانه بیرون نمی‌رود.

در این میان یوسف است که مرگ را نمی‌فهمد. نمی‌فهمد مرگ که بیاید فقط آدمی را نمی‌برد؛ همه واژه‌های او را هم با خود می‌برد. خودش را می‌رساند به عکس بزرگ آقاجون و بلند می‌خندد و بازی در می‌آورد. یعنی با من حرف بزن! با من بازی کن!

حالا همه بیدار نشسته‌ایم که کسی خواب ببیند و خبر بیاورد که حال آقاجون خوب خوب بود.

آهای پیرمرد!

فرقی نمی‌کند که چراغ همه خرمالوها روشن شود؛ دیگر سر به سرت نمی‌گذارم.

 

پ.ن. روی پیغامگیر تلفن صدای ضبط شده‌اش هست. بارها و بارها. سعی کرده نگرانی را پشت صدایش قایم کند و بپرسد رسیده‌ام خانه یا هنوز نرسیده‌ام. باید پیش از آن‌که کسی همه را پاک کند ضبطشان کنم جای دیگری و بگذارم بماند در جعبه جادو.

پ.ن. فرقی نمی‌کند که پیر باشند یا جوان. مرگ که بیاید به اندازه چندتا بیل حفره‌ای را خالی می‌کند توی قلبت. تو می‌گویی زمان که بگذرد جای خالی پر می‌شود؟ آری شود ولیک به خون جگر شود.

پ.ن. دعای مردمان وقتی برای تسلا و تسلیت می‌آیند خیلی جالب است. یکی برای تازه درگذشته‌ات دعا می‌کند. یکی برای بازماندگانت. یکی برای خودت. و اگر این دعاها به بارگاه تو برسد چقدر حال ما خوب است.

 

 

 

+ شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 16:24 فاطمه جناب اصفهانی |

 

این روزها وقتی هنوز کسی نیامده و دکمه استارت را خودم می‌زنم، فکر می‌کنم چند کیلومتر دیگر بدوم و رکاب بزنم می‌رسم به جایی که دیگر تهران نیست؟

چند روز که خوب بدوم و رکاب بزنم از عوارضی رد می‌شوم و یک برگه سفید به من می گوید مقصدم جای دیگری است و این قبض در برگشت اعتبار ندارد؟

یک‌روز همه‌ی دقایق بعدش را خیال می‌کنم که رسیده‌ام به قم، در خانه‌تان، اول باید یوسف را بگذارم داخل بعد بروم هدیه‌هایی که فقط مال شماست بردارم بیارم و باهم ذوق کنیم و بخندیم و گریه کنیم!

یک‌روز خیال می‌کنم باید رسیده باشم قزوین. قزوین برای من در دانشگاه بین‌المللی‌اش خلاصه می‌شود و انصراف و مدارکم که هنوز در بایگانی دانشگاه است و فلسفه نخواندن و ... . و چه خوب که ماندم و نرفتم.

یک‌روز دیگر که سرحال باشم می‌رسم به چالوس. فکر می‌کنم یوسف از کدام قسمت سفر لذت خواهد برد؟

یک‌روز دیگر بیشتر می‌روم و از ساری رد می‌شوم و می‌روم باغ پدرت. هرچقدر هم که خودم از درخت میوه چیده باشم انگار چایی که مادر تو در آن استکان‌های عینکی بدهد دستم فقط می‌تواند حال مرا خوش کند؛ چای نیست که فقط. حرف‌های آن‌دو همیشه دل مرا گرم می‌کند. بی آتش.

نفسم که تمام می‌شود سرعتم را کم می‌کنم؛ فعلا که نمی‌شود از این جزیره خارج شد اما مگر این‌جا چه ندارد که دیگر مکان‌ها دارد؟

چند روز است دارم به شادی فکر می‌کنم. از آن روز که داشتیم باهم صبحانه می‌خوردیم و کارشناس برنامه صبح کانال پنج داشت از شادی صحبت می‌کرد. چند جمله بیشتر نشنیدم اما انگار کلید را یافته بودم. شادی!

تکه گم‌شده زندگی خیلی از ما آدم‌هاست. همه به ما آموخته‌اند تا بتوانیم موفق باشیم، کسی اما راهی برای شاد بودن به ما نداده است!

 به گمانم شادی زن خوش‌رو و خندانی است انگار که قرار نیست سوار ماشین 50 میلیونی بشود و برود رستورانی در ناهید شرقی بیف سفارش بدهد. شادی قشنگ‌ترین و رنگی‌ترین روسری‌ها را سرش می‌کند و با یک عالمه گل و کیک شکلاتی و شیرینی کشمشی زنگ همه خانه‌ها را می‌زند. نه به فکر خط‌های ممکن روی پیشانی است وقت می‌خندد، نه پیر و جوان برایش فرقی دارد. خانه‌اش اگر جا داشت یک سفره می‌انداخت از این سر حیاط تا آن سر حیاط. دیگ بار می‌گذاشت و عطر خورش قیمه‌اش تا چند حیاط آن‌طرف‌تر می‌رفت. گیرم زندگی مدرن توی قفس وایبر و فیس بوک و تلویزیون گیرش انداخته وگرنه شادی همان تکه گمشده خیلی از ما آدم‌هاست که به اندازه، نمک زندگی‌مان نیست.

و من نمی‌دانم کِی توی ذهن ما نقش بست که اگر جدی باشیم و لبخند نزنیم جذاب‌تریم، معقول‌تریم، آدم‌تریم؟!

پس باید تمرین شاد بودن کرد.

همت کنیم تمرین شاد بودن کنیم.

چون که صد آمد نود هم پیش ماست!

 

 

پ.ن. یادم هست در تراس دماوند که نشسته بودیم گفتی با داشته‌هایت زندگی کن نه با نداشته‌هایت. کاش یادم بماند.

پ.ن. اگر تضمینی بود که بادکنک‌ها نمی‌ترکیدند، و اگر مسئولین بخش این تضمین را قبول می‌کردند دور تختت را پر می‌کردم از بادکنک‌های رنگی. اگر اجازه می‌دادند همه گلدان‌های خانه را جمع می‌کردم می‌آوردم و آن‌جا را پر از گل‌های رنگی می‌کردم. اگر می‌شد شادی را با همان سرنگ‌ها تزریق می‌کردم زیر پوست رنگ‌پریده آبی‌ـسفید سی‌سی‌یو.

پ.ن. و ای خالق رنگ‌ها! در پله‌های خاکستری سفید و سیاه بالا و پایین می‌رویم. خودت از نو رنگ‌مان کن! ای خدای رنگین کمانی!

پ.ن. این کاج‌ها از جنگل‌های کلاردشت آمده‌اند. باید خیسش کرد و بویش کرد و عبور کرد!

اینستا. ... من عاشق سبدهای بافته مردمم هستم؛ به نظرم نه فقط چوب گیاهی که از آن بافته می‌شوند، که فرهنگ هر نقطه از جغرافیای ما سهمی در طرحشان دارد. و این سبدها هنر مردم دزفول سرزمین من است.

 

 

 

+ دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 17:20 فاطمه جناب اصفهانی |

 

من تابه‌حال آدمی را که به کما رفته باشد ندیده بودم.

وقتی آقاجون را آن‌طور دیدم دو اتفاق می‌توانست برایم بیفتد؛ یا همه نیرویی که داشتم جمع می‌کردم و با آخرین توانم فریاد می‌زدم، یا خیلی موقر و آرام ساکت می‌ماندم و می‌گذاشتم بقیه بیمارهای سی‌سی‌یو با ملاقات کننده‌هایشان سیب بخورند و حال و احوال کنند.

من آن‌قدر قوی بودم که راه دوم را انتخاب کنم. آن‌قدر که از دیروز خودم هم باورم نمی‌شود آدم بتواند این‌قدر قوی باشد.

تصویر پیرمرد با آن‌همه دستگاه و لوله‌ای که از دهان و بینی و دستش آویزان بود، با آن‌همه بند و باندی که دست و گردنش را محکم به میله‌های تخت بسته بود به اندازه کافی دل‌خراش بود که نخواهم بشنوم که هوشیار است! میفهمد شما چه میگویید. نمیتواند جواب دهد! شنیدم.

اصلاً خودم صبر کردم آن دختر جوان بی‌خیال، با موبایلش از بخش پرستاری خارج شود بروم پیش مرد جاافتاده‌ای که برخلاف بقیه دلش می‌آمد چند جمله بیشتر حرف بزند و بپرسم. دستگاه که آلارم داد رفتم.

گفت شما چه نسبتی با بیمار دارید؟ گفتم پدربزرگم هستند. بعد گفت.

گفتم دست‌شهایش درد می‌کند! ورم کرده! حتماً این بندها را محکم بسته‌اید.

آمد. قانعم کرد که محکم نبسته‌اند و این کار لازم بوده.

قانعم نکرد اما که درد نمی‌کشد. که آرام است. که دلش نمی‌خواهد زندگی را.

حالا می‌دانم که حرف زدن با آدمی که می‌شنود، می‌فهمد، اما نمی‌تواند واکنشی نشان دهد سخت‌ترین نوع حرف زدن است.

دست و پای واژه‌ها گم می‌شود توی ذهنت.

دیدم سوالی نپرسم بهتر است. خبر دادم. دلم می‌خواست کسی آن دور و برها نبود تا همه حرف‌هایی که این دو روز آماده کرده بودم می‌گفتم. بود، گفتم. گفتم به رحمت خدا امیدوار باش! چندبار گفتم. به پیرمردی که یک عمر سخت زحمت کشیده بود و حالا بچه شده بود. معصوم، آرام، بی دفاع.

دستت به لوله تنفس می‌خورد و در می‌آمد نمی‌توانست خم شود و لوله را سرجایش بگذارد و دوباره نفس بکشد.

شده بود رضاهویجی! یک‌هو با مادر و چهار خواهر و بردارش تنها مانده بود. یک‌هو مرد شده بود و مادر دست‌های چهار بهار ندیده‌ی کوچکش را گذاشته بود توی دست کار. از بس که تنهایی زورش به زندگی نرسیده بود.

یک قران یک قران آورده بود خانه و خودش فقط هویج خورده بود تا بقیه گرسنه نمانند. شده بود رضاهویجی! مرد شده بود!

لابد برای همین هرچه هویج ریختم پای غذایش نخورد.

 

پ.ن. لباس مشکی! کابوس زندگی من است. دشمن نشسته در کمد لباس‌هایم. میان گلدارها و رنگی‌ها. ندارم. اما وقتی همه دارند برای مرگ آماده می‌شوند نمی‌توانی بی‌خیال کمد لباس شوی. ذهنم تا تلفن خبر می‌رود و بعد آن نمی‌رود. دیروز که همه خیابان را بالا و پایین کردم انگار گوشی زنگ می‌خورد و جواب نمی‌دادم. نخریدم. برگشتم. انگار اگر لباس مشکی خریده بودم تلفن را هم جواب داده بودم. انگار اگر دکمه کال را لمس کرده بودم لوله تنفس را کشیده بودم. برگشتم. نخریدم. بهانه آوردم.

پ.ن. گیر افتادن توی زندان باید خیلی سخت باشد. گیر افتادن توی چاه هم. گیر افتادن توی جسم خودت از همه سخت‌تر باید باشد. و تماشا! تماشا آخ که تماشا!

پ.ن. گفتم به رحمت خدا امیدوار باش آقاجون!

 

+ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 11:55 فاطمه جناب اصفهانی

 

درد را می‌شود گذاشت لایِ کتاب، بست، بلند شد، رفت پیِ کار دیگری.

درد را می‌شود شکر ریخت قاطی آرد و کاکائو و شیر و روغن و تخم مرغ کرد آن‌قدر با دور تند زد که طعم و شکل دیگری پیدا کند.

درد را می‌شود گذاشت جلوی آینه، شانه‌اش کرد، یک قیچی تیز برداشت، چید.

درد را می‌شود گریه کرد، خندید.

درد را می‌شود دم کرد، نوشید.

دردِ خودت را اما.

تماشای درد آن‌که عزیز توست و عزیز عزیزانت را هیچ راهی نیست. چاره نیست.

 

وقتی رسید شکسته بود، خسته بود. نه این‌که وقتی می‌رفت ایستاده باشد، نه! مدت‌هاست پای رفتنش نبود. خیال رفتنش اما ... .

خیال من انگار راضی نمی‌شود به جابه‌جا کردن تصویر پررنگ این‌همه سال پدربزرگ ایستاده با مردی که دیگر توانی ندارد، جانی ندارد. و هر تلفن نابهنگام قلب عزیزی را در خانه‌ای می‌تکاند.

ایستاده‌ام به تماشای زندگی و مرگ.

 نشسته‌اند بر صندلی‌های آبی درباری، گپ می‌زنند؛ چای می‌نوشند؛ هندوانه می‌خورند. و آن‌قدر نزدیک هم نشسته‌اند که جا نیست رد شد آن گلدان بن سای را که بهار و علی آن‌سال آوردند از روی میز کنار داروها برداشت، خاک تازه‌اش کرد، برگ‌هایش را تکاند، آبش داد، جانش داد.

صدای رفتن را می‌شنوم. صدای رفتن را می‌شناسم. و تصویر چین‌های پیشانی عزیزانم را که دائمی می‌شوند. می‌مانند و هیچ روز خوشی پاکشان نخواهد کرد.

 

پ.ن. توی دلم به خودم می‌خندم وقتی نوبت به من می‌رسد و طبق معمول برای امیدواری می‌روم. برای شوخی کردن با پیرمردی که دیگر حوصله ناله‌های خودش را هم ندارد. توی دلم برای خودم گریه می‌کنم وقتی یادم می‌آید نگاه مامانی را، موهایش را با وسواس جا می‌داد در کلاه سفید، چند سال پیش که امیدش دادم زنده می‌مانی، قوی هستی و ... ، سوار آسانسور بیماربر بیمارستان مهر شد و هیچ‌وقت از آن بیرون نیامد.

پ.ن. زیستن را آن‌گونه که زندگی و مرگ را در هم می‌آمیزد

زیستن را آن‌گونه که این‌چنین

زیستن را

پ.ن. عیدتان مبارک! خیر این رمضان عزیز در همه ماه‌ها و روزهایتان جاری انشاالله!

 

 

+ چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 2:3 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

یک روزهایی شروع می‌شوند فقط به این امید که تمام شوند. از بس که کاری از دستم بر نمی‌آید و کلافه‌ام.

به خودم این‌طور می‌گویم که خیلی هم خوب است! چکیده‌ای را که یک ماه بود می‌خواستم بنویسم نوشتم و ارسال کردم و حالا باید یا گوشم به در باشد و مرد پستچی یا چشمم به میل باکسم که مقاله را می‌خواهند بنویسم یا نه.

اما هزار کار نکرده جلوی چشمم لنگ می‌زند.

جانم هم روبراه نیست. انگار بی‌حساب همه توانم را برای بالا رفتن از کوه گذاشته باشم و حالا که چیزی به غروب نمانده جانی ندارم که برگردم.

وعده شب را می‌دهم و افطاری اما ته دلم می‌دانم که این دیدار هم کارگر نخواهد بود؛ بس که همه غم‌زده هستند و نگران این شب و روزهای سخت بیمارستان. سوژه می‌شود یوسف که یاد گرفته چهار دست و پا همه جا برود و همه چیز را با دست و دهانش تجربه کند. او هم خوابش می‌برد و من باز به تمام شدن این شب فکر می‌کنم. دنبال بهانه می‌گردم که یادم می‌آید مهدیه دیشب کیفم را پر از برگه سیب کرده بود. یک شادی شیرینی می‌دود توی رگ‌هام. حالا ورقه‌های نازک سیب و آفتاب در خانه منتظرم هستند!

زنده می‌شوم حتی اگر هنوز سحری نداشته باشم. و اینها شادی‌های کوچک من هستند.

کاش می‌شد همه چیز را با همین برگه‌های ترد و نازک شیرین کرد!

 

پ.ن. آهای مهدیه جان! خانه دل و فکرت همیشه آفتابی بانو! که این سیب‌ها طعم محبت تو دارد و آفتاب و جوشن!

 

 

+ سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 2:13 فاطمه جناب اصفهانی |

دعوت‌نامه برای همه آمده.

ریز و درشت، بالا و پایین. همه دعوتند به مهمانی. من هم!

قصه من اما قصه سیندرلا است با این تفاوت که فرشته مهربانش یا هنوز نیامده، یا اگر آمده چوب جادویش را گم کرده.

از صبح که بیدار می‌شوم همه کارهایم را مرور می‌کنم و می‌گویم انشاالله امروز.

بعد روز شروع می‌شود، با شیشه شیر و سوپ و تخم مرغ و آب‌میوه و ویتامین و جوجه‌ها و قناری‌ها و بازی و کتاب‌های ده‌بار خوانده پسر و جمع و جور اسباب بازی‌ها و خانه و آشپزخانه و اس‌ام‌اسِ امروز منتظر گزارشتان باشم؟ کارفرمای محترم و آقاجون و شستشو و مرتب کردن رخت‌ها و همان افطار نان و پنیر و هنوز چیزی نگذشته که دنگ! دنگ! دنگ! ساعت از دوازده گذشته!

پسر خوابیده اما من هنوز سحری درست نکرده‌ام!

صدای سیندرلا!!! سیندرلا!!! هنوز توی گوشم است و یک آشپزخانه شلوغ منتظر من و چراغ چشمک‌زن جان‌هایم روشن شده.   

قرآنم! ابوحمزه! افتتاح! کتاب‌های روی هم چیده شده! پارچه‌ی گل ریزی که خریده‌ام و الگویش و قیچی و سوزن ته گردِ کنارش! گزارش نیمه تمامم! چکیده مقاله سمیناری که واقعاً دوست دارم در آن شرکت کنم! دفترهای یادداشتم!

آه! فرشته مهربان من!

یک بی‌بیلی بابولی بو کن و برایم وقت بیار؛ و همت؛ و معرفت. تا با آن لباسی بدوزم در شأن این مهمانی بزرگ. تا شرمنده لباس پاره‌هایم نباشم.

آه فرشته مهربان!

 

 

دو ساعت مانده به صبح خوابم می‌برد. بیدار که می‌شوم یک فرشته مهربان سفره سحری را چیده. شیشه‌های پسر را شسته. آب‌جوش گذاشته. اسباب‌بازی‌ها را جمع کرده و ... این یعنی فرشته مهربان هست. همیشه بوده. شاید من کمی تنبلم.

 

پ.ن. اگر می‌شد آرزو می‌کردم بین دو عدد ساعت روی دیوار یک ابرو باز می‌شد و یک دو ساعتی برای خودم داشتم. خارج از زمان، بی‌آنکه کسی به من نیاز داشته باشد، تنها برای خود خودم!

پ.ن. کاش حسنه مادری را دست هیچ سیئه‌ای نمی‌رسید!

پیشنهاد تابستانی: همشهری داستان تیر. داستان «ماه نو» داوود غفارزادگان چه خوب بود!

 

 

+ شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 18:20 فاطمه جناب اصفهانی |

 

میانه زندگی

 

مانده‌ام میانه‌ی زندگی.

پسری که دارد روی پاهایش می‌ایستد؛ و پیرمردی که آن یک پایش را هم دارد از دست می‌دهد.

پسری که دارد دومین دندانش پیدا می‌شود؛ و پیرمردی که هر صبح دندان‌هایش را گم می‌کند.

پسری که فریاد می‌زند از شوق؛ پیرمردی که که داد می‌زند از درد.

پسری که با روروئک خودش را به دست نیافتنی‌هایش می‌رساند؛ پیرمردی که با ویلچیر هم دستش به جایی نمی‌رسد.

پسری که دارد جان می‌گیرد؛ پیرمردی که دارد جان می‌دهد.

من این میانه‌ام.

کافی است پاگرد پله‌ها را دور بزنم تا دو نسل بالا و پایین شوم.

در دلم غوغایی است. نه می‌توانم به نهایت شاد باشم و بخندم و بدوم دنبال بچه‌ای که یک، دو، سه! معنی بدو! اومدم بگیرمت! را برایش دارد، که یک سقف آن‌سوتر آدمی دل‌شکسته خواب است؛ نه می‌توانم به واقع بگریم و زار بزنم و اشکم قاطی شود با بوی تند پنبه الکلی و پماد و مریضی، که زندگی روی سقف بالایی در جریان است و سوپ دارد می‌پزد و عطر هندوانه آب گرفته از لیوان آب‌میوه‌خوری فرار کرده، و کودکی روی زمین نشسته و با اسباب بازی‌هایش سرگرم است.

انگار زندگی در نقطه ای از پاگرد خانه‌ام متوقف می‌شود. و همیشه یک نقطه صفر مرزی هست که همان‌جا حالت صورتم، لحن صدایم و انتخاب واژگانم تغییر می‌کند.

و روی همان نقطه است که توی دلم خدا را صدا می‌زنم.

گاهی من، روی نقطه صفر مرزی زندگی می‌کنم.

این روزها دارم میانه‌ی زندگی، زندگی می‌کنم.

 

پ.ن. نمی‌دانم چرا این ماه رمضان مرا یاد نوروز انداخته. انگار دلم خواسته باشد هفت‌سین بچینم، لباس نو بپوشم و دعای یا مقلب القلوب بخوانم.

پ.ن. و من از حالا نشسته‌ام در آن اتاقک سمت راست ایوان طلا و منتظرم جوشن شروع شود. بعضی اتفاق‌ها توقع آدم را از آینده‌ی نیامده را بالا می‌برد. مثل شب‌های قدر پارسال که امام رئوف دعوتمان کرده بود. با یوسفی که هم بود و هم نبود. یعنی می‌شود امسال هم دعوت باشیم؟ با یوسفی که فراز آخر دعا قرآن سرش بگیرم که یا ایها العزیز! امسال یک‌نفر دیگر هست که می‌خواهد زیر سایه معجزه‌ات آنی باشد که تو می‌خواهی. یعنی می‌شود؟

پ.ن. حریق خزان علی‌رضا قربانی را اگر در جاده بشنوی، وقتی در این کابین آهنی فقط تو بیداری و 120 تا هم بیشتر نمی‌روی که مباد بوق کنترل سرعت روی موسیقی خط بیندازد، یک‌طور دیگری می‌شود. یک‌طور قشنگ دیگری.

پیشنهاد تابستانی: اسباب خوشبختی، امانوئل اشمیت. شاید بهترین داستان‌هایش نباشد. اما خواندنی است. اشمیت است دیگر.

اینستا: آمده بود کولرش را تعمیر کرده بود و کلید جدید گذاشته بود. دیوار به کلید قدیمی‌اش خو کرده بود اما. یک‌جای تنش درد می‌کرد.

 

 

+ دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 13:19 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

کره گذاشتم روی برنج. یک پتو انداختم روی پسر که روی تخت خوابیده یکی روی  پدر که روی کاناپه خوابش برده.  چراغ‌ها را خاموش کردم و نشستم کنار نور دوست داشتنی خودم. دزد خودم شدم!

چارتار گذاشتم با صدای کم. چه خوب شد که آن استاد موسیقی گفتم ساز به دستت نیامد شنونده خوبی باش. بعد اگر هنوز مانده بودم لای نتهایم با این مچ دست راستم که خارج می‌زند چه می‌کردم!

چند وقت است ننوشتم؟ که مال خودم نبوده‌ام؟

چه فرقی می‌کند. می‌خواستم بنویسم خانه تکانی یک خانه خیلی قدیمی با یک بچه خیلی جدید کار سختی است دیگر. که چند برابر همیشه وقت گرفته و کلافه‌ام کرده است دیگر. که تا آن اتاق را مرتب کرده‌ام و رفته‌ام سراغ جاهای دیگر میرباقری مختار فرستاده توی کمد و حالم را گرفته است دیگر. که کارهای خانه هیچ‌وقت تمام نمی‌شود دیگر.

که بی‌خیال نوشتن آن چند مطلبی که قولش را داده بودم شده‌ام.

آن‌شب شاید آن ده درصد باقی مانده را گذاشتم کنار و رفتیم شهرکتاب. نبود. کتابی که دلم بخواهد توی عید بخوانم و طعمش را دوست داشته باشم. شما اگر سراغ دارید لطف کنید و به من هم بگویید.

خانه تکاندنش تمام شده تقریبا. از کتابخانه اما که بگذریم دلم چی؟ سرم چی؟

کاش می‌شد سرم را بر می‌داشتم همه کاره اکتیو را رویش اسپری می‌کردم و دستمال می‌کشیدم. قلبم را اما دست می‌کردم در می‌آوردم می‌گرفتم زیر آب سرد خوب همه جایش را می‌شستم و رگ‌هایش را آب می‌کشیدم و می‌گذاشتم توی سینه‌ام.

می‌شدم آدمی که از طواف برگشته و نمازش را خوانده و نشسته روی سنگ‌های مرمر به تماشا. می‌شدم آدمی که بعد از دعای عرفه توی صحن جمهوری تنها مانده. می‌شدم آدم بند بند شده جوشن کبیر. می‌شدم خودم. آن‌که دوست دارم باشم نه اینی که هستم.

بروم یک پارچه بخرم که آبی باشد و تویش هزار پرنده پر پر بزنند.

بروم یک آدم دیگری بشوم.

 

پ.ن. بروید این‌جا را بخوانید! اسفندماهی نشسته دارد روزهای ننوشته‌مان را می‌نویسد و قاب می‌کند! دارد اعجاز می‌کند!

پ.ن. این‌که عکس می‌گذارم و هرکی اجازه نمی‌دهد جز چند روز این‌جا بماند خوشحالم نمی‌کند. یک مدتی بروم ننویسم شاید. بعد فکر بهتری فرود آمدم توی سرم برای این‌جا شاید.

پ.ن. یک عیدی به من میدهید؟ حلالم کنید. آزاد شوند هزار پرنده اسیر در من.

 

+ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 23:12 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 دارد باران می‌بارد. آن‌قدر آرام و کوتاه که انگار ابر با کولر آبسال روی پشت‌بام حرف درگوشی داشته‌اند.

و من دیوانه‌ام که بعد از این روز خیلی شلوغ و خسته کننده چشم‌هایم را باز نگه داشته‌ام.

اما اگر همین‌ها را هم ننویسم امروز جز چند دقیقه‌ای برای خودم نبوده‌ام.

حالا وسط یک خانه شلوغ نشسته‌ام و می‌دانم چند روز آینده‌ام هم آن‌قدر شلوغم که کاری از دستم برنمی‌آید.

از آن خانه‌های به‌هم ریخته شب عید که اتفاقاً با یکی دوتا پروژه هنری غافلگیرش کرده باشم.

یعنی همان‌قدر که کار برای انجام دادن روی یک A4 نوشته‌ام و زده‌ام روی یخچال همان‌قدر هم ریزه‌کاری دارد این چند پروژه نیمه کاره‌ای که قبل عید دست گرفته‌ام.

حالا که وقت انجام هیچ کدامش را ندارم سعی می‌کنم این فکرها را از سرم بپرانم و مثلاً بخواهم خودم را متقاعد کنم که شب اسفند چه فرقی با فروردین دارد و این زمان‌بندی نمادین چرا باید این‌همه ما را اسیر خودش کرده باشد؟! اما ته دلم می‌دانم تا دانه دانه آویزهای کریستال لوستر هم پاک نشود و خاک آخرین پله پشت‌بام جارو نشود آرام نمی‌نشینم.

و انگار همین دیروز بود که کارهایمان تمام شد و کلاه قرمزی شب قبل از عید پیدایش شد و من داشتم تخم مرغ‌های هفت‌سینم را عمو نوروز و خاله نوبهار می‌کردم.

کسی را می‌شناختم که روی پلاک دستبندش نوشته بود این نیز بگذرد.

 

 

امروز مجبور شدم برای انجام کاری یوسف را پیش خواهر عزیز بگذارم. بعد هرچند دقیق‌های که می‌گذشت گوشی را از کیفم در می‌آوردم و مطمئن می‌شدم هیچ تماسی از طرف خواهر ندارم. شاید پنجاه‌بار به صفحه تخت موبایلم نگاه کردم و خبری از هیچ تماسی نبود. من فقط تصور می‌کردم صدای موبایلم را شنیده‌ام.

الان که این‌ها را می‌نویسم ساعت‌ها است که پسر از چند قدمی‌ام هم دور نشده اما صدای زنگ موبایل را هنوز می‌شنوم. چه‌طور می‌شود که این‌طور می‌شود؟! مغزم باید خواب رفته باشد انگار!

 

 

پ.ن. اول دلم برای تماشای یک فیلم خوب تنگ می‌شود اما همین‌که یکی‌اش را می‌بینم و داستانش رهایم نمی‌کند کلافه میشوم. اوضاع خانه به کنار با این شلوغی درون دارم به داشتن یک سامانتا فکر می‌کنم!

پ.ن. تو برگشتی. خیالم راحت است که با یک اتوبان امام علی به هم می‌رسیم. و همین مرا می‌ترساند که دوباره وقت رفتنت شده باشد و این کتابی که برایت گرفته‌ام لای بقیه کتاب‌ها بماند و یک چای باهم نخورده باشیم. عکس‌های یادگاری زیادی هست که هنوز باهم نینداخته‌ایم بانوجان!

 

 

+ جمعه نهم اسفند 1392ساعت 2:49 فاطمه جناب اصفهانی |

 

داشت حس‌هایم یادم می‌رفت. یادم می‌رفت بی‌دغدغه خندیدن و نگران کمتر چیزی بودن چه شکلی بود.

این‌که جایی باشی فقط برای این‌که در آن زمان خاص جای دیگری نباشی.

و بیشتر شبیه این بود که پناهمان داده بودند. در خانه قشنگشان که به اندازه مهربانی‌شان بزرگ بود.

رفتیم سفر. برای یک شب تا شب فردایش. جز جاده چیز دیگری نبود که ثابت کند سفر رفته‌ایم. اما بود. و روحمان چه‌قدر به سفر احتیاج داشت.

صبح که بیدار شدم فکر کردم اگر دوتا سفر دیگر بروم می‌شوم همان آدم سابق!

سلول‌هایم درد گرفته بود.

 رشته‌های عصبی‌ام داشتند پیام‌ها را اشتباه به مغزم می‌رساندند.

مثل آدم‌هایی که چندتا شیمی درمانی می‌کنند حال سلول‌های بدنشان جا می‌آید و برمی‌گردند کارشان را از سر بگیرند

حالم جا آمد.

اصلاً مادری مرا یاد فیلم جاذبه  (Gravity)می‌اندازد. گاهی احساس می‌کنی فضا از بودن آدم‌هایی که تو را درک کنند و حرفت را بفهمند تهی می‌شود. و آن‌هایی هم که موقعیت مشابه تو را دارند جایی در همان فضا گم می‌شوند و وقتی به هم می‌رسید که کپسول هردوتان از اکسیژن خالی شده. و این در حالی‌است که ترکش قضاوت‌های دیگران و مسئولیت‌هایی که به عهده توست می‌تواند منهدمت کند.

در چنین موقعیتی فرزند حکم کپسول اکسیژل را دارد. همچنان که می‌تواند نجات‌بخش باشد این توان را دارد که از پا درت آورد.

و آن‌وقت است که جاذبه نیاز است!

سفر برای من حکم جاذبه را دارد. می‌تواند برم گرداند به سرزمین‌هایی که می‌شناخته‌ام و به خودم.

و این چنین است که قم برایم حکم رُم را داشت. بلکه هم بهتر!

پ.ن. مواجه آدمی با برخی آوازها و موسیقی‌ها از نوع دچار شدن است. رابطه من با برخی قطعه‌های آلبوم‌های حریق خزان، پالت و چارتار از همین جنس است.

پ.ن. بیسکوییت شکلاتی کم کالری می‌خواهید دست به‌کار شوید. شکلات تلخ را به روش بن ماری آب کنید و یک لایه کلفت بریزید روی بیسکوییت ساقه طلایی و نوش جان کنید.

 

  

 

+ یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 21:16 فاطمه جناب اصفهانی |