یک روزهایی شروع می‌شوند فقط به این امید که تمام شوند. از بس که کاری از دستم بر نمی‌آید و کلافه‌ام.

به خودم این‌طور می‌گویم که خیلی هم خوب است! چکیده‌ای را که یک ماه بود می‌خواستم بنویسم نوشتم و ارسال کردم و حالا باید یا گوشم به در باشد و مرد پستچی یا چشمم به میل باکسم که مقاله را می‌خواهند بنویسم یا نه.

اما هزار کار نکرده جلوی چشمم لنگ می‌زند.

جانم هم روبراه نیست. انگار بی‌حساب همه توانم را برای بالا رفتن از کوه گذاشته باشم و حالا که چیزی به غروب نمانده جانی ندارم که برگردم.

وعده شب را می‌دهم و افطاری اما ته دلم می‌دانم که این دیدار هم کارگر نخواهد بود؛ بس که همه غم‌زده هستند و نگران این شب و روزهای سخت بیمارستان. سوژه می‌شود یوسف که یاد گرفته چهار دست و پا همه جا برود و همه چیز را با دست و دهانش تجربه کند. او هم خوابش می‌برد و من باز به تمام شدن این شب فکر می‌کنم. دنبال بهانه می‌گردم که یادم می‌آید مهدیه دیشب کیفم را پر از برگه سیب کرده بود. یک شادی شیرینی می‌دود توی رگ‌هام. حالا ورقه‌های نازک سیب و آفتاب در خانه منتظرم هستند!

زنده می‌شوم حتی اگر هنوز سحری نداشته باشم. و اینها شادی‌های کوچک من هستند.

کاش می‌شد همه چیز را با همین برگه‌های ترد و نازک شیرین کرد!

 

پ.ن. آهای مهدیه جان! خانه دل و فکرت همیشه آفتابی بانو! که این سیب‌ها طعم محبت تو دارد و آفتاب و جوشن!

 

 

+ سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 2:13 فاطمه جناب اصفهانی |

دعوت‌نامه برای همه آمده.

ریز و درشت، بالا و پایین. همه دعوتند به مهمانی. من هم!

قصه من اما قصه سیندرلا است با این تفاوت که فرشته مهربانش یا هنوز نیامده، یا اگر آمده چوب جادویش را گم کرده.

از صبح که بیدار می‌شوم همه کارهایم را مرور می‌کنم و می‌گویم انشاالله امروز.

بعد روز شروع می‌شود، با شیشه شیر و سوپ و تخم مرغ و آب‌میوه و ویتامین و جوجه‌ها و قناری‌ها و بازی و کتاب‌های ده‌بار خوانده پسر و جمع و جور اسباب بازی‌ها و خانه و آشپزخانه و اس‌ام‌اسِ امروز منتظر گزارشتان باشم؟ کارفرمای محترم و آقاجون و شستشو و مرتب کردن رخت‌ها و همان افطار نان و پنیر و هنوز چیزی نگذشته که دنگ! دنگ! دنگ! ساعت از دوازده گذشته!

پسر خوابیده اما من هنوز سحری درست نکرده‌ام!

صدای سیندرلا!!! سیندرلا!!! هنوز توی گوشم است و یک آشپزخانه شلوغ منتظر من و چراغ چشمک‌زن جان‌هایم روشن شده.   

قرآنم! ابوحمزه! افتتاح! کتاب‌های روی هم چیده شده! پارچه‌ی گل ریزی که خریده‌ام و الگویش و قیچی و سوزن ته گردِ کنارش! گزارش نیمه تمامم! چکیده مقاله سمیناری که واقعاً دوست دارم در آن شرکت کنم! دفترهای یادداشتم!

آه! فرشته مهربان من!

یک بی‌بیلی بابولی بو کن و برایم وقت بیار؛ و همت؛ و معرفت. تا با آن لباسی بدوزم در شأن این مهمانی بزرگ. تا شرمنده لباس پاره‌هایم نباشم.

آه فرشته مهربان!

 

 

دو ساعت مانده به صبح خوابم می‌برد. بیدار که می‌شوم یک فرشته مهربان سفره سحری را چیده. شیشه‌های پسر را شسته. آب‌جوش گذاشته. اسباب‌بازی‌ها را جمع کرده و ... این یعنی فرشته مهربان هست. همیشه بوده. شاید من کمی تنبلم.

 

پ.ن. اگر می‌شد آرزو می‌کردم بین دو عدد ساعت روی دیوار یک ابرو باز می‌شد و یک دو ساعتی برای خودم داشتم. خارج از زمان، بی‌آنکه کسی به من نیاز داشته باشد، تنها برای خود خودم!

پ.ن. کاش حسنه مادری را دست هیچ سیئه‌ای نمی‌رسید!

پیشنهاد تابستانی: همشهری داستان تیر. داستان «ماه نو» داوود غفارزادگان چه خوب بود!

 

 

+ شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 18:20 فاطمه جناب اصفهانی |

 

میانه زندگی

 

مانده‌ام میانه‌ی زندگی.

پسری که دارد روی پاهایش می‌ایستد؛ و پیرمردی که آن یک پایش را هم دارد از دست می‌دهد.

پسری که دارد دومین دندانش پیدا می‌شود؛ و پیرمردی که هر صبح دندان‌هایش را گم می‌کند.

پسری که فریاد می‌زند از شوق؛ پیرمردی که که داد می‌زند از درد.

پسری که با روروئک خودش را به دست نیافتنی‌هایش می‌رساند؛ پیرمردی که با ویلچیر هم دستش به جایی نمی‌رسد.

پسری که دارد جان می‌گیرد؛ پیرمردی که دارد جان می‌دهد.

من این میانه‌ام.

کافی است پاگرد پله‌ها را دور بزنم تا دو نسل بالا و پایین شوم.

در دلم غوغایی است. نه می‌توانم به نهایت شاد باشم و بخندم و بدوم دنبال بچه‌ای که یک، دو، سه! معنی بدو! اومدم بگیرمت! را برایش دارد، که یک سقف آن‌سوتر آدمی دل‌شکسته خواب است؛ نه می‌توانم به واقع بگریم و زار بزنم و اشکم قاطی شود با بوی تند پنبه الکلی و پماد و مریضی، که زندگی روی سقف بالایی در جریان است و سوپ دارد می‌پزد و عطر هندوانه آب گرفته از لیوان آب‌میوه‌خوری فرار کرده، و کودکی روی زمین نشسته و با اسباب بازی‌هایش سرگرم است.

انگار زندگی در نقطه ای از پاگرد خانه‌ام متوقف می‌شود. و همیشه یک نقطه صفر مرزی هست که همان‌جا حالت صورتم، لحن صدایم و انتخاب واژگانم تغییر می‌کند.

و روی همان نقطه است که توی دلم خدا را صدا می‌زنم.

گاهی من، روی نقطه صفر مرزی زندگی می‌کنم.

این روزها دارم میانه‌ی زندگی، زندگی می‌کنم.

 

پ.ن. نمی‌دانم چرا این ماه رمضان مرا یاد نوروز انداخته. انگار دلم خواسته باشد هفت‌سین بچینم، لباس نو بپوشم و دعای یا مقلب القلوب بخوانم.

پ.ن. و من از حالا نشسته‌ام در آن اتاقک سمت راست ایوان طلا و منتظرم جوشن شروع شود. بعضی اتفاق‌ها توقع آدم را از آینده‌ی نیامده را بالا می‌برد. مثل شب‌های قدر پارسال که امام رئوف دعوتمان کرده بود. با یوسفی که هم بود و هم نبود. یعنی می‌شود امسال هم دعوت باشیم؟ با یوسفی که فراز آخر دعا قرآن سرش بگیرم که یا ایها العزیز! امسال یک‌نفر دیگر هست که می‌خواهد زیر سایه معجزه‌ات آنی باشد که تو می‌خواهی. یعنی می‌شود؟

پ.ن. حریق خزان علی‌رضا قربانی را اگر در جاده بشنوی، وقتی در این کابین آهنی فقط تو بیداری و 120 تا هم بیشتر نمی‌روی که مباد بوق کنترل سرعت روی موسیقی خط بیندازد، یک‌طور دیگری می‌شود. یک‌طور قشنگ دیگری.

پیشنهاد تابستانی: اسباب خوشبختی، امانوئل اشمیت. شاید بهترین داستان‌هایش نباشد. اما خواندنی است. اشمیت است دیگر.

اینستا: آمده بود کولرش را تعمیر کرده بود و کلید جدید گذاشته بود. دیوار به کلید قدیمی‌اش خو کرده بود اما. یک‌جای تنش درد می‌کرد.

 

 

+ دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 13:19 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

کره گذاشتم روی برنج. یک پتو انداختم روی پسر که روی تخت خوابیده یکی روی  پدر که روی کاناپه خوابش برده.  چراغ‌ها را خاموش کردم و نشستم کنار نور دوست داشتنی خودم. دزد خودم شدم!

چارتار گذاشتم با صدای کم. چه خوب شد که آن استاد موسیقی گفتم ساز به دستت نیامد شنونده خوبی باش. بعد اگر هنوز مانده بودم لای نتهایم با این مچ دست راستم که خارج می‌زند چه می‌کردم!

چند وقت است ننوشتم؟ که مال خودم نبوده‌ام؟

چه فرقی می‌کند. می‌خواستم بنویسم خانه تکانی یک خانه خیلی قدیمی با یک بچه خیلی جدید کار سختی است دیگر. که چند برابر همیشه وقت گرفته و کلافه‌ام کرده است دیگر. که تا آن اتاق را مرتب کرده‌ام و رفته‌ام سراغ جاهای دیگر میرباقری مختار فرستاده توی کمد و حالم را گرفته است دیگر. که کارهای خانه هیچ‌وقت تمام نمی‌شود دیگر.

که بی‌خیال نوشتن آن چند مطلبی که قولش را داده بودم شده‌ام.

آن‌شب شاید آن ده درصد باقی مانده را گذاشتم کنار و رفتیم شهرکتاب. نبود. کتابی که دلم بخواهد توی عید بخوانم و طعمش را دوست داشته باشم. شما اگر سراغ دارید لطف کنید و به من هم بگویید.

خانه تکاندنش تمام شده تقریبا. از کتابخانه اما که بگذریم دلم چی؟ سرم چی؟

کاش می‌شد سرم را بر می‌داشتم همه کاره اکتیو را رویش اسپری می‌کردم و دستمال می‌کشیدم. قلبم را اما دست می‌کردم در می‌آوردم می‌گرفتم زیر آب سرد خوب همه جایش را می‌شستم و رگ‌هایش را آب می‌کشیدم و می‌گذاشتم توی سینه‌ام.

می‌شدم آدمی که از طواف برگشته و نمازش را خوانده و نشسته روی سنگ‌های مرمر به تماشا. می‌شدم آدمی که بعد از دعای عرفه توی صحن جمهوری تنها مانده. می‌شدم آدم بند بند شده جوشن کبیر. می‌شدم خودم. آن‌که دوست دارم باشم نه اینی که هستم.

بروم یک پارچه بخرم که آبی باشد و تویش هزار پرنده پر پر بزنند.

بروم یک آدم دیگری بشوم.

 

پ.ن. بروید این‌جا را بخوانید! اسفندماهی نشسته دارد روزهای ننوشته‌مان را می‌نویسد و قاب می‌کند! دارد اعجاز می‌کند!

پ.ن. این‌که عکس می‌گذارم و هرکی اجازه نمی‌دهد جز چند روز این‌جا بماند خوشحالم نمی‌کند. یک مدتی بروم ننویسم شاید. بعد فکر بهتری فرود آمدم توی سرم برای این‌جا شاید.

پ.ن. یک عیدی به من میدهید؟ حلالم کنید. آزاد شوند هزار پرنده اسیر در من.

 

+ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 23:12 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 دارد باران می‌بارد. آن‌قدر آرام و کوتاه که انگار ابر با کولر آبسال روی پشت‌بام حرف درگوشی داشته‌اند.

و من دیوانه‌ام که بعد از این روز خیلی شلوغ و خسته کننده چشم‌هایم را باز نگه داشته‌ام.

اما اگر همین‌ها را هم ننویسم امروز جز چند دقیقه‌ای برای خودم نبوده‌ام.

حالا وسط یک خانه شلوغ نشسته‌ام و می‌دانم چند روز آینده‌ام هم آن‌قدر شلوغم که کاری از دستم برنمی‌آید.

از آن خانه‌های به‌هم ریخته شب عید که اتفاقاً با یکی دوتا پروژه هنری غافلگیرش کرده باشم.

یعنی همان‌قدر که کار برای انجام دادن روی یک A4 نوشته‌ام و زده‌ام روی یخچال همان‌قدر هم ریزه‌کاری دارد این چند پروژه نیمه کاره‌ای که قبل عید دست گرفته‌ام.

حالا که وقت انجام هیچ کدامش را ندارم سعی می‌کنم این فکرها را از سرم بپرانم و مثلاً بخواهم خودم را متقاعد کنم که شب اسفند چه فرقی با فروردین دارد و این زمان‌بندی نمادین چرا باید این‌همه ما را اسیر خودش کرده باشد؟! اما ته دلم می‌دانم تا دانه دانه آویزهای کریستال لوستر هم پاک نشود و خاک آخرین پله پشت‌بام جارو نشود آرام نمی‌نشینم.

و انگار همین دیروز بود که کارهایمان تمام شد و کلاه قرمزی شب قبل از عید پیدایش شد و من داشتم تخم مرغ‌های هفت‌سینم را عمو نوروز و خاله نوبهار می‌کردم.

کسی را می‌شناختم که روی پلاک دستبندش نوشته بود این نیز بگذرد.

 

 

امروز مجبور شدم برای انجام کاری یوسف را پیش خواهر عزیز بگذارم. بعد هرچند دقیق‌های که می‌گذشت گوشی را از کیفم در می‌آوردم و مطمئن می‌شدم هیچ تماسی از طرف خواهر ندارم. شاید پنجاه‌بار به صفحه تخت موبایلم نگاه کردم و خبری از هیچ تماسی نبود. من فقط تصور می‌کردم صدای موبایلم را شنیده‌ام.

الان که این‌ها را می‌نویسم ساعت‌ها است که پسر از چند قدمی‌ام هم دور نشده اما صدای زنگ موبایل را هنوز می‌شنوم. چه‌طور می‌شود که این‌طور می‌شود؟! مغزم باید خواب رفته باشد انگار!

 

 

پ.ن. اول دلم برای تماشای یک فیلم خوب تنگ می‌شود اما همین‌که یکی‌اش را می‌بینم و داستانش رهایم نمی‌کند کلافه میشوم. اوضاع خانه به کنار با این شلوغی درون دارم به داشتن یک سامانتا فکر می‌کنم!

پ.ن. تو برگشتی. خیالم راحت است که با یک اتوبان امام علی به هم می‌رسیم. و همین مرا می‌ترساند که دوباره وقت رفتنت شده باشد و این کتابی که برایت گرفته‌ام لای بقیه کتاب‌ها بماند و یک چای باهم نخورده باشیم. عکس‌های یادگاری زیادی هست که هنوز باهم نینداخته‌ایم بانوجان!

 

 

+ جمعه نهم اسفند 1392ساعت 2:49 فاطمه جناب اصفهانی |

 

داشت حس‌هایم یادم می‌رفت. یادم می‌رفت بی‌دغدغه خندیدن و نگران کمتر چیزی بودن چه شکلی بود.

این‌که جایی باشی فقط برای این‌که در آن زمان خاص جای دیگری نباشی.

و بیشتر شبیه این بود که پناهمان داده بودند. در خانه قشنگشان که به اندازه مهربانی‌شان بزرگ بود.

رفتیم سفر. برای یک شب تا شب فردایش. جز جاده چیز دیگری نبود که ثابت کند سفر رفته‌ایم. اما بود. و روحمان چه‌قدر به سفر احتیاج داشت.

صبح که بیدار شدم فکر کردم اگر دوتا سفر دیگر بروم می‌شوم همان آدم سابق!

سلول‌هایم درد گرفته بود.

 رشته‌های عصبی‌ام داشتند پیام‌ها را اشتباه به مغزم می‌رساندند.

مثل آدم‌هایی که چندتا شیمی درمانی می‌کنند حال سلول‌های بدنشان جا می‌آید و برمی‌گردند کارشان را از سر بگیرند

حالم جا آمد.

اصلاً مادری مرا یاد فیلم جاذبه  (Gravity)می‌اندازد. گاهی احساس می‌کنی فضا از بودن آدم‌هایی که تو را درک کنند و حرفت را بفهمند تهی می‌شود. و آن‌هایی هم که موقعیت مشابه تو را دارند جایی در همان فضا گم می‌شوند و وقتی به هم می‌رسید که کپسول هردوتان از اکسیژن خالی شده. و این در حالی‌است که ترکش قضاوت‌های دیگران و مسئولیت‌هایی که به عهده توست می‌تواند منهدمت کند.

در چنین موقعیتی فرزند حکم کپسول اکسیژل را دارد. همچنان که می‌تواند نجات‌بخش باشد این توان را دارد که از پا درت آورد.

و آن‌وقت است که جاذبه نیاز است!

سفر برای من حکم جاذبه را دارد. می‌تواند برم گرداند به سرزمین‌هایی که می‌شناخته‌ام و به خودم.

و این چنین است که قم برایم حکم رُم را داشت. بلکه هم بهتر!

پ.ن. مواجه آدمی با برخی آوازها و موسیقی‌ها از نوع دچار شدن است. رابطه من با برخی قطعه‌های آلبوم‌های حریق خزان، پالت و چارتار از همین جنس است.

پ.ن. بیسکوییت شکلاتی کم کالری می‌خواهید دست به‌کار شوید. شکلات تلخ را به روش بن ماری آب کنید و یک لایه کلفت بریزید روی بیسکوییت ساقه طلایی و نوش جان کنید.

 

  

 

+ یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 21:16 فاطمه جناب اصفهانی |

 

از صبح که بیدار شده‌ایم و کتری گذاشته‌ام و شیشه درست کرده‌ام و پسر شیر خورده و من صبحانه این یاکریم توی نخ من است. انگار تشنه‌اش نیست که بخواهد برود سر حوض کوچک پاسیو آب بخورد و از تماشای من بیشتر لذت می‌برد. مگر این باران بفرستدش خانه‌اش!

اصلاً حوالی اسفند که می‌شود همسایه‌ها به‌هم محرم می‌شوند. قالی‌ها از کف اتاق‌ها می‌روند روی دیوار پشت بام و خانه لباس شیشه‌ای‌اش را می‌پوشد.

بعد اگر یک نگاهی به بیرون بندازی می‌بینی اِ! از این تور گیپور قدیمی‌ها! آفرین به خانه‌داری و چیزنگه‌داری صاحبش!

از این پتو پلنگی‌ها! نگاه کن! مثل قالی عزیزجون خدابیامرز است! یا نه از این ماشینی جدید هاست که تلویزیون هیِ هِی تبلیغ می‌کند تا بچه‌مان چاق و تپلی باشد و مدام برای هم عشوه بیاییم. این‌ها چرا این‌قدر زود شیشه‌هایشان را شستند. خب مانده تا ابرها نبارند، لَک می‌شود شیشه‌ها که!

یا دیفن باخیایشان چه بزرگ شده ماشاالله! مال ما شش ماه یک‌بار به زور برگ می‌دهد!

و فقط همین نیست که. کافی است سری به کوچه خیابان بزنی.

و من از همان روزهای کلاس نظریه‌های فرهنگی دکتر رضایی دلم می‌خواست می‌رفتم و می‌دیدم مردم چه چیزهایی را دور می‌ریزند و از کدام خاطراتشان وداع می‌کنند و لاجرم چه چیزهایی را جایگزین آن‌ها می‌کنند.

مهمان این روزهای سطل‌های مکانیزه و کنارش دیدنی است خلاصه.

مبل‌ها و کاناپه‌های فنر در رفته و روکش پاره شده؛ صندلی‌های سه‌پایه شده؛ کابینت‌های زهوار در رفته یا تعویض شده؛ چمدان‌های قدیمی بی‌قفل و دسته؛ کیف و کفش‌های مستعمل؛ میزهای بلند تلویزیون‌های چاق؛ آب‌کش پاره و ظرف‌های شکسته و لب‌پَر؛ موکت‌های کهنه و گاهی بوفه‌های از مد افتاده؛ میز تحریر و تخت یک‌نفره و ... .

این‌طوری است که هر شب این سطل‌های مکانیزه قصه‌های پر غصه زیادی می‌شوند. و همه این‌ها به‌خاطر اسفند است.

و من هِی دارم سعی می‌کنم بی‌خیال اسفند شوم به این زودی و نمی‌شود.

هر صبح با خودم می‌گویم هوا که خوب شود شوفاژها را می‌بندیم و هر روز یک کار می‌کنم. یک روز شیشه‌ها و پرده‌های هال. یک روز خواب و ... و آشپزخانه را می‌گذارم برای روزهای آخر البته.

دلم نمی‌خواهد امسال تمام شود.

دلم نمی‌آید دوی نود و دو را با سه‌ی نود و سه عوض کنم و بپرم بالا.

از آن‌چه پیش‌رویم است بیش از همیشه بی‌تصویرم.

و بیشتر از همه از خودم.

اصلاً بروم سراغ این‌همه عکسی که یک روز انداخته‌ایم به امید ظهورش. یا اگر وقت کردم بروم برای خودم بخوانم و بنویسم و بی‌خیال اسفند شوم! یا چرخ را راه بیندازم و این‌همه پارچه‌ای را که وعده عید دادمشان بدوزم!

آهای اسفند! از پشت پنجره‌ام برو کنار!

 

 پ.ن. به‌خاطر پاسخ ندادن بعضی کامنت‌ها (در صفحه یا ایمیل صاحبانشان) متاسفم. این چند خط را هم به مدد لطف دوستان آقا شیره و آقا لاک پشته و همه حیوانات اهلی موزیکال بالای تخت پسر می‌نویسم.

پ.ن. بعد من حاضرم خودم چندبار مریض بشوم و آمپول بزنم و ... اما این بچه واکسن نزند! اصلاً این خانه‌های بهداشت باید به مادرها یک جایزه‌ای چیزی بدهند و راضی‌شان کنند به آمدن! بچه بی‌دندان شکلات و آبنبات چه می‌فهمد!

پ.ن. و کاش در کشور ما هم روزی بود که اجناس غیرلازممان را به جای‌اینکه در انباری و زیرزمین بگذاریم تا به مرور زمان از بین بروند یا سر کوچه بگذاریمشان و ته دلمان هم بسوزد برایشان می‌فروختیم. یک دهم قیمت و شاید کمتر. بعد من روی ظرف‌هایی که دیگر نیازی به‌آنها نداشتم یک شناسنامه می‌گذاشتم که ما کِی آن‌را تهیه کرده‌ایم و چه خاطره‌ها با آن داریم!

پ.ن. دلم برای آدم‌های توی قاب عکس تنگ می‌شود گاهی.

 

 

+ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 14:59 فاطمه جناب اصفهانی |
 

خنده‌دار است!

دیروز که یوسف را پیش مامان گذاشتم و رفتم از طرف مریم برای خودم هدیه بخرم حس کردم مدت‌هاست از مردم می‌ترسم! اصلاً جز چند شب پیش مهمانی، بیشتر از سی‌تا آدم یک‌جا ندیده بودم.

وقتی مقابل مترو پیاده شدم یادم افتاد که کارتم اعتبارش تمام شده. شارژش کردم و رفتم با ده‌ها آدمی که از پله‌برقی‌ها پایین می‌رفتند سوار شوم. بماند که خط را اشتباه سوار شدم و دوباره مجبور شدم خط عوض کنم و کلی حرص بخورم که مثلاً می‌خواستم زودتر برگردم!

مترو به‌نظرم شلوغ می‌آمد. دست‌فروش‌ها دیگر قانونی را رعایت نمی‌کردند. و آن یکی که خوشبو کننده می‌فروخت اجازه می‌داد مشتری‌هایش همه را امتحان کنند. ایستگاه را که با مردم بالا آمدم حس کردم دارم گم می‌شوم.

حس وقت‌هایی که برای اولین‌بار به کشور دیگری سفر کرده‌ام. نه قیافه‌هایشان برایم آشناست نه زبانشان.

گم نشدم. اصلاً بازار تجریش یک خاصیتی دارد که هرکس را به سمت آن‌چه نیاز دارد می‌کشاند و راضی برمی‌گرداند.

وقت برگشت دلم می‌خواست زودتر برسم.

تحمل مردم، خیابان، صداها و حتی آفتاب داشت برایم سخت میشد. فقط به این فکر می‌کردم که یوسف خیلی بزرگ شده و وزن گرفته و مامان هم دستش درد می‌کند و اگر امروز میانه‌اش با آقا شیره بهم خورده باشد و یا به‌خاطر جای جدید دلش نخواسته باشد بخوابد چه؟

 

این‌طوری است دیگر.

آن‌جا هم نوشتم. حس می‌کنم همه زندگی‌ام را برای همیشه با کسی شریک شده‌ام. بی‌گلایه!

 

 

پ.ن. به خاطر همه تبریک ها و دعاهای قشگ شما ممنونم! سپاس و سپاس!

پ.ن. چه‌قدر این مادرانه‌ها دارد توی سرم می‌چرخد و می چرخد و کلافه‌ام می‌کند. هنوز تصمیم نگرفتم تمام بنویسمشان. حوصله قضاوت شدن ندارم شاید. شاید.

پ.ن. این کامکوات‌ها را ریخته‌ام در ظرف حسنا. بعد آن‌قدر قشنگ شده که دلم نمی‌آید یکیش را هم بردارم بخورم.

پ.ن. یک لیوان آب زرشکی بزرگ چای دارچین شفا می‌دهد.

پ.ن. می‌شنوم صدای پارچه‌ها را. دارند برمی‌گردند!

پ.ن. اجازه می‌فرمائید گاهی خواب شما را ببینم محمد صالح علاء عزیز نشر پوینده هرچند داستان تکراری دارد اما آن‌قدر خواندنش لذت‌بخش است که انگار کنی صبحانه مفصل بیروت! ممنون حسام جان!

 

 

+ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 15:27 فاطمه جناب اصفهانی |

 

امروز تولد من است.

و تا چند ساعت دیگر به دنیا می‌آیم و پایم را می‌گذارم در سرزمین 30 سالگی و روزهای دیگری را شروع می‌کنم. روزهایی که تجربه تیره-روشن 360 ماه زندگی را به دنبال دارند.

حالا قرار هم نیست روزهای پیش‌رو با آن‌چه گذشته فرق داشته باشد اما نمی‌شود حس متفاوتی را که با به یاد آوردن سی سالگی به آدم دست می‌دهد را نادیده گرفت.

پارسال فکر می‌کردم سی ساله شده‌ام اما خدا را شکر اشتباه می‌کردم! عین معجزه است که آدم صبح سی سالگی‌اش را با صدای یک فسقلی شروع کند که دارد کلمات ناآشنایی را به انگشت‌‌هایش می‌گوید و می‌خندد.

این چند سال اخیر همین حوالی را سفر بوده‌ایم. انگار طبیعت خواسته باشد به آدم تبریک بگوید و برای دادن هدیه‌اش سنگ تمام بگذارد!

حالا اما نزدیک شش ماه است پایم را از تهران بیرون نگذاشته‌ام و انگار خودخواهی است که با این آدم کوچولو به سفر برویم.

از دیشب تبریک‌ها و هدیه‌های زیادی گرفته‌ام اما دارم فکر می‌کنم یک آدم سی ساله روز تولدش چه کار می‌کند؟

احتمالاً یک غذای خوب آماده می‌کند و این روز را با دوستان نزدیک یا اقوامشان جشن می‌گیرد. یا شاید می‌گذارد ببیند چه رخ خواهد داد و خودش برای این روز برنامه‌ای ندارد. شاید به تولد و این حرف‌ها اعتقادی ندارد و تا امروز که این‌همه از عمرش گذشته دیگران هم دستشان آمده که با گفتن تبریک و فرستادن هدیه آن لبخند ماسیده و سرد را تحویل نگیرند.

یک آدمی هم شاید برود خودش را گم کند و موبایلش را همین امروز در حالت پرواز بگذارد و ... .

من اما دلم می‌خواست کفش‌های آدیداسم را می‌پوشیدم و می‌رفتم انقلاب.

دلم دارد آب می‌شود برای کتاب‌فروشی نشر افق و مبل مخملش که آن وسط گذاشته.

شاید هم به تو زنگ می‌زدم و دعوتت می‌کردم برای ناهار و قبل از آن می‌رفتم تجریش تا پارچه بخرم. بعد می‌گشتم دنبال پارچه‌ای که حتماً طرح گنجشک داشته باشد.

شاید هم می‌گشتم دنبال سی‌دی خودآموز تکه‌دوزی که این روزها خیلی علاقمند تجربه‌اش هستم. بعد شاید آقای فروشنده به من می‌گفت شما که این‌قدر هنرمند هستید خودآموز نقاشی روی پارچه را هم بخرید و رومیزی ناهار خوری‌تان را نقاشی کنید. بعد کلی رنگ و قلم‌مو مخصوص را هم برایم توی پاکت می‌گذاشت و تازه اگر می‌فهمید تولد است یک قیچی از آن‌ها که مدل پرنده است به من هدیه می‌داد.

شاید هم کارهای مهم‌تری می‌کردم. می‌رفتم کانون پرورشی حجاب و هدیه‌هایی که باید برای بچه‌ها بخرم می‌خریدم. بعد می‌رفتم سپهسالار و برای بابا و مامان که فردا و پس فردا تولدشان است هدیه بخرم و وقتی در صندلی جلوی یک تاکسی سمند زرد نشسته بودم رادیو یک ترانه دوست داشتنی پخش می‌کرد. بعد از نان سحر پیراشکی گوشت می‌خریدم برای شام.

اما حالا باید خانه را برای مهمانی فردا آماده کنم. بیشتر روزهای این هفته را مهمان داشته و دارم.

بد هم نیست. این‌طوری فرصت نمی‌کنی به روزهایی که گذشته فکر کنی. مدام باید فکر کنی که چه بپزم و وقتم را چه‌طور تنظیم کنم که با وجود پسر به همه کارهایم برسم.

اما خب بین کارها وقتی پسر خواب باشد باید یک چای دارچین برای خودم دم می‌کنم و فنجانش را ‌بگذارم روی میزی که با شمع‌های تو روشن شده و کتابم را ‌بخوانم.

اما خب من هدیه‌ام را گرفته‌ام. هدیه‌ام با لباس آبی‌اش در آغوشم است و دلش می‌خواهد بازی کند. و برای فوت کردن شمع‌های تولدم کلی آرزو دارم.

برای خودم. برای تو. و برای کودکانی که هنوز به این دنیا نیامده‌اند.

 

 

+ سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 19:10 فاطمه جناب اصفهانی |

 

زندگی است دیگر.

همیشه هم رنگ‌هایش جور نیست.

نارنجی که کم می‌آورم باید بروم سراغ یک سبد بزرگ پرتقال آب‌گیری که همسر خریده و می‌بردمان به باغ پرتقال افشین، آب بگیرم آن‌همه خاطره خوب را.

روشنی‌اش که کم می‌شود، باید پیاز سفید بردارم و روغن داغ کنم و ریز کنم و بنشینم به طلایی شدنش. انگار پاییز در زودپز خانه من.

سبز که کم می‌آورم قلمه بزنم این گلدان دوست را و بمانم در انتظار ریشه کردنش.

روشن‌تر بخواهمش، ژله لیمو ترش درست کنم در این قالب‌های ارزان مترو.

زیاد زردش نمی‌کنم و ساقه زعفران می‌ریزم. سوغات سحرخیز آخرین سفر مشهد.

قرمزش را انار دانه کنم در کاسه سفالی همدان و گل‌پَر بیاورم از زن دست‌فروش نشسته آن بالای تله کابین رامسر.

کاکائو می‌ریزم توی کیک و هم می‌زم که خوب قاطی شود با کره و آرد و تخم مرغ و گرم کند همه لحظه ها را.

کرمش را از سبد بافته بندرعباس تو می‌بافم لای روزهایم. یک‌روز خرمایش می‌ریزم. یک‌روز پرتقال. یک‌روز ازگیل. یک‌روز نان.

لبوها را کوچک خورد می‌کنم برای ماست که آب بندازد و صورتی شود سفره.

بنفش را از میوه‌های کاکتوس می‌سازم که از انقلاب خریدی و طعم عجیبی داشت. پوست‌هایش را نگه داشته‌ام.

آبی‌اش را؟ آبی‌اش را به خاطره کندلوس می‌گذارم. همان‌که بالای نیکمت امامزاده بود. و  خیلی آبی بود! و هیچ رنگ دیگری قاطی نداشت!

سیاه نمی‌خواهم. چشم‌هایم را که ببندم هست.

مگر اینکه عطر باشد.

عطر گاهی از رنگ هم قوی‌تر است. بوی دود ساخته کندلوس هنوز در مشامم هست. و خاک زمین‌های کهک. و بهارنانج‌هایم. و چوب دارچین. و کیسه‌های کوچک معطری که با هم از شوش خریدیم. و عطر برنج بابا. و جنگل قلعه رودخان. و زیتون های بیروت. و شب بیروت. بوی روغن کی اف سی و مک دونالد حتی.

بازهم که رنگ کم بیاورم رومیزی گلدارم را پهن می‌کنم که تازه کند چشم‌هایم و حس‌هایم را هر روز و هر شب.

نگاه کن! انگار همه رنگ‌ها از آشپزخانه می‌آید!

 

 

 

+ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 20:17 فاطمه جناب اصفهانی |