مامان و بابا از عتبات آمده‌اند. نیمه شب رسیده‌اند و زودتر از ناهار نمی‌روم که بتوانند استراحت کنند. ظهر هم گذشته است که با یوسف راه می‌افتیم سمت خانه مامان. هدیه را علی‌رضا می‌آورد اما دلم نمی‌آید دست خالی بروم. باغ گل ظفر ماشین را پارک می‌کنم و با یوسف می‌رویم گلدان بخریم. آن‌قدر عجله کرده‌ام که کفش‌هایش را پایش نکرده‌ام. بغلش می‌کنم و وقتی آن‌همه گل و گلدان را می‌بیند ذوق می‌کند.

یک گلدان  سیکلامن می‌خواهم و یک بنت قنسول. یکی برای مامان و یکی برای خاله. آن‌قدر هوا خوب است و حال ما خوب است که دلم نمی‌خواهد زود برویم اما برای ناهار منتظرمان هستند و یوسف هم با کاپشن و کلاه و ... انگار کلی به وزنش اضافه شده.

دلم برایشان پر می‌کشد اما جای پارک نیست و مجبورم یوسف را بسپارم به امین و متین و خودم بروم یک‌جایی ماشین را پارک کنم. قیافه‌ام با سوغاتی‌های شمال و گلدان‌ها باید بامزه شده باشد.

وقتی می‌رسم هنوز همه دارند برای یوسف ذوق می‌کنند و خب بالاخره نوبت من هم می‌شود.

بعد ناهار مامان می‌رود سراغ سوغاتی‌ها مبادا دیر شود. نصف سوغاتی‌ها را که می‌دهد می‌گوید دخترها بیایید تو اتاق!

من و مریم و بهار و متین می‌رویم. چادرهایمان را می‌دهد و روسری‌ و کیف و ... که کلی می‌خندیم و سربه سرش می‌گذاریم.

بعد یک کیف کوچک در می‌آورد و محتویاتش را می‌ریزد کف دستش. می‌گوید وقتی منتظر بودیم همه برگردند رفتیم این‌ها را از نذورات خریدیم. هرکس یک تکه‌اش را بردارد.

قصه نذورات را می‌دانم. مردم می‌آیند زیارت و نذر می‌کنند و یک تکه از زیورآلاتشان را می‌اندازند در حرم. حالا یا برای برآورده شدن نیتشان یا قبولی نذرشان.

یاد حرم حضرت رقیه می‌افتم و عروسک‌هایی که با کلی دعا و آرزو پرت می‌شدند بالای ضریح.

دو دلم که بردارم. معمولا جز حلقه حوصله چیز دیگری را ندارم. فکر می‌کنم این‌ها مال مردم است.

می‌گویند هزینه فروش این‌ها خرج حرم و زائرین می‌شود و همه می‌توانند با مراجعه به نذورات از این‌ها تهیه کنند.

بین انگشترهای بدلی یکی هست که جنسش از برنج است انگار. دو تا گل پنج پر قرمز دارد. برش می‌دارم. دستم می‌کنم. انداه است. قشنگ است. خیلی قشنگ است. یک‌طور معمولی‌یی قشنگ است.

یکی از نگین‌های الکی‌اش افتاده و یکیش هم شکسته. نمی‌دانم آن یکی نگین قبل از اینکه به حرم بیفتد افتاده بوده یا همان‌جا توی حرم است. مهم نیست.

برش می‌دارم. هزار قصه برایش می‌سازم. یعنی این انگشتر مال کی بوده؟ کدام زن؟ از کدام کشور؟ برای کدام نیت آن را به ضریح انداخته؟ حاجتش را گرفته؟ دلش برای انگشترش تنگ می‌شود؟  ...

انگار این انگشتر مرا با همه زنانی که نمی‌شناسم پیوند می‌دهد.

انگار نجوای دعای زنانی توی گوشم می‌پیچد که آرام چیزی می‌گویند که نمی‌فهمم. فقط می‌فهمم که مقدس است.

این گل‌ها یک‌طور عجیبی معطر است به عطر همه زنانی که نمی‌شناسم.

فکر می‌کنم یعنی می‌شود یکی این یادداشت را بخواند و بنویسد فاطمه جان! این انگشتر مال من بود، و قصه‌اش را بگوید؟

 چه‌قدر قصه دارم برای این انگشتر!

 

 

پ.ن. مادرانه‌هایم را اسباب‌کشی کردم به این‌جا، به یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود. به آدرس gonbadekabood در blog.ir که بلاگفا اجازه معرفی لینکش را نمی دهد.

 

 

 

+ جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 13:4 فاطمه جناب اصفهانی |

 

چمدان را بسته بودم و داشتم ساک دستی سفرم را آماده می‌کردم که دیدم چه‌قدر محتویات آن تغییر کرده است!

سفرهای قبل در این کوله سبکم چیزهایی می‌گذاشتم که حالا از داشتنش صرف‌نظر کرده بودم. و چیزهایی به آن اضافه شده بود که باید عقب‌تر می‌ایستادم و بهتر نگاه می‌کردم تا می‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده.

وگرنه در کدام سفر من بیسکوییت باغ وحشی و چوب شور و پستونک و عروسک انگشتی و کشمش و ... توی کیفم گذاشته بودم؟!

 

تغییر آدم‌ها را از کیف دستی‌شان و وسایلی که با خودشان این‌طرف و آن‌طرف می‌برند می‌شود فهمید. و اگر کیف دستی و کوله پشتی آدم‌ها شیشه‌ای بود می‌شد حدس زد حالشان چه‌طور است؟ البته هستند آدم‌هایی که در کیفشان جز موبایل و کمی پول چیز دیگری نیست و از روی این‌ها چی را می‌خواهم حدس بزنم اما خب، آدم‌ها گاهی اسیر چیزهایی هستند که با خودشان حمل می‌کنند.

کتابی که توی کیفشان است فکرشان را درگیر کرده، دفتر یادداشتی که دارند پر است از رازهای کوچک معمولی، عکس‌های توی کیف پولشان خیلی با ارزش‌ترند از کارت‌های اعتباری و پول‌های کنارش، کلیدهایی که با یک دسته کلید سال‌ها کنار هم می‌مانند و احساس تعلق می‌دهند به صاحبشان، احساس تعلق به جایی به کسی، قرص‌ها، خوراکی‌ها، عینک‌های آفتابی و طبی، چترهای کوچک باران ندیده، لوازم آرایش، لوازم بهداشتی و ... . همه این‌ها کنار هم شناسنامه آدم‌ها هستند. گیرم که متغیر، اما می‌شود حتی جامعه را شناخت از محتویات ساده کیف مردمش!

می‌شود دید کرم مرطوب کننده قوی برای پوست‌های خشک، یعنی تو خیلی با آب کار کرده‌ای، پوستت خشک است و این روزهای هوا حالش را خوب نمی‌کند؟

می‌شود از آگهی کلاس ارف و موسیقی و زبان و رباتیک فهمید که تو فرزندت را خیلی دوست داری و می‌خواهی همه آرزوهایت را با او محقق کنی.

از رژ لب به نیمه رسیده پر رنگت این‌را فهمید که دوست داری بیشتر دیده شوی، از رژ لب کم‌رنگ و رنگ لب این‌را که من خودم زیبا هستم.

از نان و پنیر با نون لواش بدون گوجه یک معنا، با نان سنگک و گردو یک معنای دیگر؛ با نان تست و شکلات صبحانه یک چیز دیگر.

از کتاب‌ها هم. از تقدیم‌نامه‌های اولش هم. از بارکد کدام کتابخانه‌اش هم.

از صفحه آگهی‌های روزنامه، صفحه کاریابی، صفحه مسکن، حلقه‌های پررنگ و کم‌رنگ دور خانه‌های فروش، رهن، رهن و اجاره، و ... .

خلاصه این‌که دلم می‌خواست می‌توانستم از یاس بزرگ حیاط که هنوز هم گل دارد یک‌عالمه یاس می‌ریختم توی کیف آدم‌ها. تا وقتی درش را باز کردند بروند تا خاطرات خوش. بروند آن‌جا که حالشان بهتر می‌شود.

چی داشتم می‌گفتم اصلاً؟ آهان! تغییر کرده‌ام! مادر شده‌ام.

 

 

پ.ن. این‌بار نتوانستم با حضور قلب و یک دل سیر دریا را نگاه کنم. از بس که نگران بودم دست یوسف سرنخورد از دست پدرش و دریا قدم‌های کوچکش را گول نزند! هوس نکند مزه گوش ماهی‌ها را بچشد! (که چشید البته)، سگ کنار ساحل نامهربانی نکند! اما این سفر خوب بود. خیلی خوب. و راستی پسرم همسفر خوبی است! به امید سفرهای بزرگ!

پ.ن. باید به کسی که از تماشای جنگل و دریا می‌آید و چند صبح پیش از طلوع خورشید چشم‌هایش را قامت بسته زیارت قبول گفت. و من از زیارت خدا می‌آیم. آنجا که دست هیچ انسانی نرسیده بود و بارگاهی حتی نساخته بود.

پ.ن. ساری! ساری عزیز! انگار یک‌بار در تو زاده شده‌ام من!

 

+ دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 12:20 فاطمه جناب اصفهانی |

بسم الله

 

برگ هزار جنگل انبوه توی دلم می‌ریزد و خش‌خش می‌کند. مادربزرگ دوستم را برده‌اند اتاق عمل روح من ایستاده پشت در. سردم است.

آدم چرا این‌طوری است؟

چرا یادش نمی‌رود؟

چرا دردش کهنه نمی‌شود؟

چرا وقتی درد عزیزی را می‌بیند یا می‌شنود که خودش روزی دچارش بوده بغض راه گلویش را می‌گیرد و می‌آید بالا و بالا و هیچ آبرو سرش نمی‌شود؟

انگار تکهای از لباس مشکی تنش چسبیده به جایی روی دلش و کنده نمی‌شود!

خدا کند گذار هیچ‌کس به بیمارستان نیفتد. پشت درهایی که هیچ نمی‌دانی آن‌سویشان چه خبر است. جایی که زندگی دو تکه می‌شود. یک‌طرفش مرگ و سوی دیگرش زندگی. نه این‌که آن سوی بیمارستان زندگی این‌طور نبوده باشد نه! این صراحت مرگ و زندگی انگار آن‌جا بیشتر است.

و چقدر خدا نزدیک است آن‌جا. انگار اگر قرار به رفتن عزیزت هم باشد خودش می‌آید روی آن صندلی‌های سخت می‌نشیند کنارت و برایت همه از من هستید و به سوی من باز می‌گردید می‌خواند و آرامت می‌کند و رضایتت را می‌گرد.

باقی هم درد دلتنگی است!

آخ! معصومه جان! معصومه جان!

این لحظه‌ها را از تو دورم اما کنارت هستم. و این جوراب‌های رنگی قشنگ، مدام توی ذهنم راه می‌روند.

بازهم خبر خوب بده بانو!

بازهم خبر خوب بده.

 

 

+ دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 12:31 فاطمه جناب اصفهانی |

 

انگار پسر با تلفن سبز اسباب بازی‌اش دوستان و همکارهای قدیمی را خبر کرده باشد که من دارم بزرگ می‌شوم ها!  و مامانم چند دقیقه‌ای بیشتر برای خودش وقت دارد ها! که یکی یکی مستقیم و غیرمستقیم می‌پرسند حاضرم باز هم در فلان کار همکاری کنم؟

و وقتی شرایطم را می‌فهمند خودشان راه‌کار پیشنهاد می‌کنند که کار بشود.

من هم هربار می‌گویم فکر می‌کنم و ته دلم قند آب می‌شود از دوباره کار کردن.

با این‌که می‌دانم کار غیرحضوری و غیر رسمی نه حقوق درست و درمانی دارد نه می‌شود روی زمان دریافتش حساب کرد.

با این‌که می‌دانم این کار را که قبول ‌کنم، آخرش باید خودم را بکشم تا گزارش خوبی تحویل بدهم.

با این‌که می‌دانم اگر مهلت انجام کار سه هفته و سه ماه هم باشد باز برای من به اندازه چند ساعت کوتاه زمان نیست.

بعد قبول می‌کنم و همه روزهای نزدیک تحویل گزارش از خودم می‌پرسم واقعا ارزش این‌همه استرس را داشت؟!

بعد دعا می‌کنم پسر زودتر خوابش ببرد تا تمامش کنم و لحظه‌هایی که خواب است بروم نگاهش کنم که چرا بیدار نمی‌شود دلم تنگ شد! و این قصه تکرار می‌شود.

از بس که ایده‌ها رهایم نمی‌کند.

مثل این ماهی زبراها که انداخته‌ام در گلدان ریشه‌دار سینگینیوم چرخ می‌خورد و چرخ می‌خورد و خسته هم نمی‌شود.

گاهی یکی‌شان می‌رود زیر یکی از گوش ماهی‌ها که کف تنگ گذاشته‌ام و یادش می‌رود بیرون بیاید. می‌آیم می‌بینم یکی‌شان کم شده! بعد می‌فهمم اسیر شده زیر یک صدف محکم و قشنگ! چقدر از روز آن زیر بوده نمی‌دانم، آزاد که می‌شود اما انگار هزار سال بوده طعم آزادی را نچشیده.

ماهی زبرا شده‌ام؛ ریز و کوچک؛ توی تنگی که خیال می‌کنم بزرگ است و همه دنیا همین است. حافظه‌ام کوتاه شده چندتا چرخ که می‌خورم یادم می‌رود که قرار به رفتن است نه ماندن.

 

پ.ن. داوودی‌ها را یک ماه است کاشته‌ام و هنوز حالشان خیلی خوب است. اصلا باید همه ماه‌ها داوودی کاشت. از بس که صبور است و زبان همه ماه‌ها را بلد است.

پ.ن. گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم   چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی. حکایت من است با مهمان‌های عزیزم!

پ.ن. دستمال سفره‌هایتان را با اریگامی تزیین کنید. توی کیکتان به جای وانیل رنده پوست پرتقال بریزید و توی سینی شکلات سنگی بذارید. حالتان خوش!

 

 

+ دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 16:14 فاطمه جناب اصفهانی |

میتوان هیچ قلهای را فتح نکرد اما پیروز از کوه پایین آمد.

میتوان در یک روز ابری از گلابدره بالا رفت اما گرم شد.

هیچ چیز مانع کوه رفتن اینهمه سال من نبود جز خودم!

و همانقدر که گلابدره دست نخورده باقی مانده بود من عوض شده بودم.

و آنقدر نشستن روی آن قالیچه کهنهی زیبا میان برگهای زرد گردو و املت دایی را خوردن و بعدش چای سبز و لیمو نوشیدن کنار آن آتشی که کسی برافروخته بود بهمان مزه داد که ترسیدیم از این بالاتر رفتن راه آمده را خراب کند.

از کوه پایین آمدهام اما یک کسی توی دلم میگوید طلسم را شکستی دختر! کوه رفتنهایت بیش باد!

تا روزی که بتوانیم دست پسر را هم بگیریم و بالا ببریم.

پ.ن. اگر تماشای فیلمهای خوب حالتان را خوبتر میکند پیشنهاد میکنم:

omar ساخته هانی ابو اسد                                    اینجا بیشتر بخوانید.

Like father,like son ساخته هیروکازو               اینجا بیشتر بخوانید.

پ.ن. چای سبز لیمو توئیننگز!

دوستانم!

  1. اگر خواهان گفتگو هستید و یا سوالی دارید لطفا آدرس ایمیل و یا وبلاگ خود را در کامنت بگذارید.

  2. مختارم پیامهایی را بازنشر دهم که با نظر من مغایرتی نداشته باشند که اینجا خانه من است.

  3. سپاس از اینکه مرا لایق نظرات خود میدانید.

 

+ یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 14:23 فاطمه جناب اصفهانی |
 

 

 

  

 یک. شمع‌ها!

این شمع‌های تولد که تا نیمه می‌سوزند آخر مهمانی در یک زیردستی قرار می‌گیرند همه‌ی سهم من از یک مهمانی است و تا ماه‌ها و شاید سال‌ها بعد خاطرات آن شب را برایم روشن می‌کند. و این‌بار شمع‌های تولد یک‌سالگی پسرم!

یک کیک رنگین کمانی برایش درست کردم که بهترین و جذاب‌ترین قسمت پیش از مهمانی بود.

فکر کردم بد نیست همه با یک هدیه کوچک به خانه بروند. قوطی‌های شیرخشک یوسف را با پارچه‌های گل‌دار و ربان کاور کردم و در هرکدام یک هدیه کوچک گذاشتم که مهمان‌ها را شاد و سرگرم کرد.

بقیه کارهای تولد اما به‌خاطر همزمانی‌اش با ارائه مقاله‌ام خیلی سخت و خسته کننده بود. جز هدیه خریدن برای پسر و پدر!

برای حسام به بهانه سال‌روز پدر شدنش یکی از مجسمه‌های قشنگ پدر و پسر  willow tree گرفتم.

برای یوسف اما یک کشتی نوح گرفتیم!

قبل از به‌دنیا آمدنش دنبالش بودم از بس که این داستان نوح نبی و سرنشینان کشتی‌اش را دوست دارم و خیلی جاهای زندگی در کنار غزل حافظ همراهم بوده. آن‌قدر گشتیم و پیدا نکردیم که داشتیم تصمیم می‌گرفتیم به کدام نجار سفارش دهیم و ... که در یک فروشگاه بزرگ اسباب بازی در پاسدارن پیدایش کردیم. حیوان‌هایش زیاد نیست اما خود یوسف بعدها می‌تواند به جمعیت داخل کشتی افزون کند.

یوسف کلی هدیه دوست داشتنی  و دعای خوب گرفت و من هم!

یکیش این تمبرهایی که حسام اختصاصی برای من سفارش داده و تویش یک من و یک یوسف زیر درخت‌های پارک ملت نشسته‌اند و دارند به آدم پشت دوربین لبخند می‌زنند! و بعد یک فنجان و قوری زیبا که عاشقش هستم!

و چندتا هدیه دیگر.

خلاصه اینکه خیلی مزه می‌دهد تولد فرزندت باشد و تو برای مادری هدیه بگیری! یک روز مادر مفصل می‌شود برای خودش اصلا!

و اگر یوسف دیشب تب نمی‌کرد و امروز خوشحال و خندان می‌رفتیم واکسنش را هم می‌زدیم که همه چیز گل گلاب بود!

 مهمانی دیشب ساده بود اما پر از شادی و انرژی و خنده. و من وقتی داشتم هدیه‌ها را آماده می‌کردم، سیب‌زمینی رنده می‌کردم، کیک را خامه می‌زدم و ... دعا کردم این مهمانی در خانه همه برگزار شود!

ای شمع‌های تولد و شادی و در کنار هم خندیدن! عمرتان بلند باد!

  

 

دو. تا به سالن اجتماعات حسینیه ارشاد برسم و کارت شرکت در همایش را بگیرم اتفاق‌های زیادی برایم افتاد.

فکر کردم اگر با ماشین نروم و با مترو خودم را برسانم عاقلانه‌تر است که چنین نبود. صفحه اول متن سخنرانی‌ام را در پرینتر جا گذاشتم و خدا را شکر روی فلش داشتم و ... . پایم را که توی سالن گذاشتم یک‌هو خاطرات مامان برایم زنده شد که وقتی نوجوان بوده با عمو احمد به این سالن می‌آمده تا بین آن‌همه جمعیت سخنرانی دکتر شریعتی را بشنود.

و همه سخنرانی اولی که رسیده بودم داشتم به این فکر می‌کردم که دکتر شریعتی روی کدام سن می‌ایستاده و مامان و عمو کجای سالن بودند و مردم چه حس و حالی داشتند و ... .

سخنرانی من با یک ساعت تاخیر انجام شد. درست وقتی‌که همه خسته بودند و دلشان می‌خواست مراسم هرچه زودتر تمام شود.

باید یک کاری می‌کردم. می‌توانستم خیلی یک‌نواخت مثل باقی سخنرانی‌هایی که به آن‌ها رسیده بودم انجام شود و از نفرات حاضر در سالن کم کند. می‌توانست خیلی پر انرژی باشد و آن چند نفر دم در را برگرداند. اگرچه حجوانی عزیز چند دقیقه قبل خارج شده بود.

دومی را انتخاب کردم. و باید بگویم موفق بودم و از خودم راضیم! ؛)

 

پ.ن. یادم آمد آخری باری که پرزنت کرده ام جلسه پایان‌نامه‌ام بوده که برای خودش زمان زیادی است!

پ.ن. خداجان! شکرت!

 

 

 

+ شنبه سوم آبان 1393ساعت 14:45 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

  • ·        دوستانم! از تبریکهای صمیمانهتان بسیار سپاسگذارم!

 

اگر یک روز صبح پسرت هوای تاریک یک روز ابری و بارانی را ببیند و فکر کند باید بخوابد و زود هم به خواب برود چهکار میکنی؟

شما را نمیدانم اما من همه مهمانها و کارهای روز جمعه را فراموش کردم، ایمیل همایش روز پنجشنبه را گذاشتم جایی که دست فکرم بهش نرسد و فقط ناهار درست کردم.

در حین اینکه سیب زمینی و شلغم و هویج و ... پوست میگرفتم و خرد میکردم برای یک سوپ مقوی و دوراندیشانه  (جهت پیشگیری از سرماخوردگی) یک فنجان شیر گرم کردم و چند تکه شکلات از زرورق طلایی آیدین بیرون آوردم و انداختم در فنجان شیریام که چند خط طلایی دارد و رفتم تا کنار پنجره بارانی یک کتاب بخوانم که میان اینهمه کتاب جدی که دور و برم هست و باید برای پایانبندی مناسب مقاله از آن استفاده کنم خیلی حالم را خوب میکند.

و باید بگویم آن روز که داشتم در بخش کودک و نوجوان بوکلند این کتاب «پشت فرمان با مامان» نوشته لیز نورگوآ که تابحال اسمش را ندیده بودم بخرم و فکر کنم که هرمس هر کتابی چاپ نمیکند و مهرداد بازیاری هر کتابی ترجمه، فکرش را هم نمیکردم این کتاب جیبی ارزان کاهی را اینهمه دوست داشته باشم.

دارم کتاب را میخوانم که یک موجود جدی ندیدنی میگوید بهتر نیست حالا که چنین وقت نابی داری یک کتاب مفیدتر مطالعه کنی؟

و من یاد چند کتابی میافتم که حتما میخواستم پیش از رسیدن یوسف به یکسالگی تمامش کنم و هنوز فصلهایی از آن مانده. و کلی کتاب دیگر در مورد تاریخ مدرن ایران و جامعه شناسی زنان و ادبیات کودک ... .

واقعا چه کسی مشخص میکند که چه کتابی مفید هست و خواندن چه کتابی وقت تلف کردن است؟

و این قانون تنها در مورد کتاب خواندن نیست که صادق است؛ انجام هر عملی در زندگی را میتواند درگیر خودش کند.

راست میگفت آن دوستم که از کودکی به ما یاد دادهاند زمان کم داریم، کاری کنیم که مفید باشد برای خودمان و دیگران. و یک استرس همیشگی سوار بر یک سوال همیشه همراهمان باشد که من الان مفیدم؟! من البته چنین آموزهای نداشتم و بعدها کسب کردم اما درست است.

کسی به ما یاد نداد که برای زندگی کوتاه مدتمان برنامه داشته باشیم.

من اما میخواهم امروز را زندگی کنم!

 

عصر که شد، باران که رفت تا خورشید باقیمانده پوست درخشان روز را نمایان کند، رفتیم نمایشگاه اسباب بازی.

البته آنطور که فکر میکردیم نبود اما خب اگر خوب میگشتی میتوانستی در غرفههایی که ساکنان آرامی داشتند چیزهای خوبی پیدا کنی. و باز به خبرهای رسمی اعتماد کردیم که نباید میکردیم چون نمایشگاه یکساعت زودتر از اعلام خبر تعطیل شد.

 

پ.ن. به خواست همسر مهربان یک بسته کاغذ اوریگامی نقشدار گرفتم. همیشه از این هنر خوشم میآمد. حالا من خالق طرحهایی هستم که هنوز ساخته نشده!

پ.ن. کاغذهای اریگامی

مجموعه مدلسازی ساختمان در سایت مبسا       

بازی های جالب و سرگرم کننده فکری هوپا           

 

 

+ چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 12:4 فاطمه جناب اصفهانی |

 

مقابل تاریخ چهارشنبه 23 مهر تقویمم که طرح‌های سامپه دارد نوشته‌ام تولد پسرم! یوسف! تولد مادری‌ام!

نمی‌نوشتم هم یادم می‌ماند. که هر روز به  یاد آورده‌ام این اتفاق را.

و اگر او تنها یک سال است که بزرگ شده و با تاخیر برایش جشن می‌گیریم من چند سال بزرگ‌تر شده‌ام.

آدم فکر می‌کند اولین سال‌روز تولد فرزندش چه کارها که نمی‌کند.

امروز اما دندان درد و سرماخوردگی امانم را بریده بود. و مقاله‌ای که به نیمه هم نرسیده و اگر بخواهم برای پرزنت هفته آینده پاورپوینت داشته باشم باید همین فردا آن را ارسال کنم که بعید است موفق شوم. و کارهای تعمیرات و ... .

و کشوی خالی از لباس‌های تمیز پسر و ... .

مادرها وقتی مریض می‌شوند می‌فهمند که وقتی سلامت بوده‌اند چقدر کار از دستشان بر می‌آمده و انجام می‌دادند.

و من همه این یک‌سال فهمیده‌ام که زن‌ها وقتی مادر می‌شوند تنهاتر می‌شوند. خیلی تنها.

و همه چیزشان را یک‌جا از دست می‌دهند و می‌شوند آدم جزیره خودشان. فراغتشان را، تفریحشان را، کارشان را، و بخشی از سلامتی‌شان را.

 تا سال‌ها جویدن غذا یادشان می‌رود، و خواب عمیق، و تصویر مرتب خودشان در آینه، و بدن سالم، مو و پوست و ناخن درست، و گاهی خواندن و نوشتن یک متن ساده.

موسیقی بک گراند همه صداهایی که می‌شنوند می‌شود صدای فرزندشان.

عادت می‌کنند به نشنیدن قضاوت‌های دیگران و عزیزانشان که معمولا نتیجه‌اش مادر بی‌کفایت است. از شیرخشک و شیشه و پستونک بگیر تا نیش پشه و ناخن بلند و جورابی که انگاری یک‌هو کوچک شده است.

قضاوت دیگرانی که یادم نمی‌آید حال خودم را خواسته باشند و مثلا پرسیده باشند چقدر وقت برای خودت داری یا از مادری‌ات لذت می‌بری؟

اما از همه بیرحم‌تر به مادرها ساعت است. رام نمی‌شود. نمی‌توان بی‌خیالش شد. انگار انرژی تو هم سوار عقربه‌های آن است و تکان می‌خورد. و مثل حالا به‌زور بتوانی تن خسته‌ات را راضی کنی بیشتر بیدار بماند.

مادری شغل تازه من است که تا آخرین روز زندگی‌ام بی‌مرخصی ادامه خواهد داشت. و من سعی می‌کنم از مادری‌ لذت ببرم و نه در مقایسه با دیگران که به گونه خود مادر باشم.

 

+ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 1:23 فاطمه جناب اصفهانی |
 

     

 

دوستانم

از پیامهای مهربانتان بیاندازه سپاسگذارم.

 

 

ما باید آخرین ساکنین این خانه باشیم.

این خانه تا یک ماه پیش ساکن واحدی داشت؛ خانواده‌های زیادی هم آمدند این‌جا سر و سامان گرفتند و رفتند به خانه‌های خودشان. خیلی از بچه‌های فامیل در این خانه به‌دنیا آمدند. روزبه، بیتا، شیما ... و یوسف.

عزیزانی هم از همین خانه سفر ابدیشان را شروع کردند. عزیزجون، مامانی و آقاجون.

انقلاب که شد بنز پارک شده توی حیاط چمدان اعلامیه می‌برد. و هفده شهریور که شد در این خانه باز شد به روی مردمانم که خونشان بند نمی‌آمد.

جنگ که شد، دستگاه بافندگی تویش آمد و کاموا و میل و میوه و شکر و شیشه مربا.

بعد از آن هیچ انتخاباتی روی دیوارش خط نینداخت اما. تنها روی دیوار روبرو با شابلون عکس امام هست و خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

ما باید آخرین ساکنین این خانه باشیم. در سبز آهنی حیاط را باز کنیم و یک‌روز برای همیشه ‌ببندیم و برویم.

نمی‌دانم سر این خانه چه خواهد آمد. سر این‌همه خاطره نقش گرفته بر دیوار. هیچ‌کس هنوز نمی‌داند.

 آن‌چه می‌دانم قرار به رفتن است.

و وقتی قرار است بروی دیگر دلت بند چیزی نیست.

می‌بینم پرده‌ها را که غبار گرفته اما دلم نمی‌خواهد باز کنم، پودر صابون بریزم و بشورمشان.

نظم آشپزخانه و کابینت‌ها به‌هم ریخته اما هربار درشان را می‌بندم که نبینم آن‌تو چه خبر است.

شیشه‌ها را باید دوباره شست و با غذا خوردن پسر یک فکری هم برای موکت‌ها و فرش‌ها کرد. فکرش را هم نمی‌کنم.

پروژه جدید حتی دلم نمی‌خواهد کار کنم.

دوربین به دست شده‌ایم اما.

این پنج‌شنبه که همه جمع شدیم در حیاط خلوت جوجه باد بزنیم فکر کردم نکند این آخرین باری باشد که منقل بزرگ را زغال می‌ریزیم و میز بزرگ ناهارخوری را سفره می‌اندازیم و ... . دویدم دوربین را آوردم.

دیروز هم که مهمان داشتیم حسام داشت از نور پنجره بزرگ آشپزخانه که افتاده بود روی باقلاقاتوق و میرزا قاسمی عکس می‌انداخت. از خودم پرسیدم من دیگر آشپزخانه‌ای به این بزرگی و پرنوری خواهم داشت؟!

حالا درخت ابریشم آن‌قدر بزرگ شده که رسیده به تراس تا مرا سر بدهد به این‌همه خاطره که نمی‌دانم کجا باید بگذارمشان و ببرم.

هرشب که می‌خوابم به کارتون‌هایی فکر می‌کنم که منظم گوشه مهمان‌خانه چیده خواهند شد. آن‌ها که رویشان را با خط خوش نوشتم اولین کارتون‌ها بوده‌اند. و آن‌هایی که نمی‌شود خواند مال آخرهاست و زمان کلافگی.

صبح که بیدار می‌شوم اثری از کارتون‌ها نیست.

مهر و تلاش همه است که بمانید.

نمی‌شود.

یک چیزهایی به یک چیزهایی وصل است. یک‌طرفش که قطع شد آن‌طرف دیگرش هم در یک فضای ناشناخته‌ای رها می‌شود.

اگرچه که هیچ چیز این دنیا به هیچ‌کجایش وصل نیست که بخواهد خیالت را راحت کند.

و همه این روزها که می‌گذرد مرا می‌گوید که قرار به رفتن است نه ماندن.

 

پ.ن. آن‌چه هنوز می‌تواند حالم را خوش کند مهمان است و خیال سفر. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد و مسافر خانه‌اش شویم.

پ.ن. این دلتنگیِ رفتن و شعف شروع کردنِ فصل تازه آدم را در خودش می‌تراکند. بزرگ می‌کند. آن‌قدر که گاهی سرش می‌خورد به سقف خودش.

پ.ن. باید روزدتر برویم. پیش از آن‌که همه‌ی تو را و خاطرات مرا از این خانه تشییع کنند.

 

 

+ شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 18:5 فاطمه جناب اصفهانی |

 

من هیچ‌وقت گلایل توی گلدان‌هایم نگذاشته بودم. اصلا پیش از این گل‌های گلایل مرا یاد خاطرات شیرین عروسی‌هایی که در کودکی رفتیم می‌انداخت.

هیچ‌وقت در شیرینی‌خوری خورشیدی‌ام حلوا نچیده بودم.

هیچ شمع مشکی نگذاشته بودم توی شمعدان‌های پایه بلندم روشن کنم.

اصلا ربان مشکی نیامده بود توی خانه ما که دلم نخواهد هیچ‌ کجا جایش دهم.

من مرگ را به خانه‌ام دعوت نکرده بودم. او خودش آمد.

رفت نشست آن بالا. هورت هورت چای پررنگ نوشید و حلوا و خرمای گردویی خورد و تا پایان شب هم ماند.

نمی‌دانم شاید در آن شلوغی او هم آمد و گفت دست شما درد نکند؛ زحمت کشیدید. انشاالله یک روز نوبت خودتان. من که نشنیدم.

اما حتما بین آن‌همه کفشی که جفت کردم کفش او هم بود. تا کی دوباره برگردد.

حالا همه چیز به حالت اولش برگشته. اتاق‌ها شکل اولشان شده‌اند. سجاده‌ها مرتب تا شده‌اند. ظرف‌ها رفته‌اند سر جایشان. جز یک استکان که بین این‌همه ظرف جابجا شده و از آویز آب‌چکان آویزان است.

بعد من صبح‌ها که می‌روم کتری را آب کنم و بگذارم روی گاز اولین فکری که خواب‌آلود توی ذهنم می‌آید این است که آقاجون استکانش نباشد توی کدام استکان چای خواهد خورد اول صبحی؟ و بعد یادم می‌آید.

و روز من این‌طوری آغاز می‌شود.

آدم وقتی در نزدیکی کسی زندگی می‌کند با او انس می‌گیرد. به عادت‌های او عادت می‌کند. از لحن کلامش و غذایی که بار می‌گذارد حالش را می‌فهمد. و وقتی نباشد جای خالی‌اش را خیلی احساس می‌کند.

جای خالی آقاجون توی قلبم درد می‌کند. 

توی گوش‌هایم حتی. که عادت داشت هر صدای زیر و بمی را تفسیر کند و اگر لازم شد خودش را برساند.

توی چشم‌هایم هم. وقتی دیگر آن پایین هیچ چراغی روشن نیست. هیچ پرده‌ای کنار نمی‌رود و پشت شیشه هیچ پیرمردی عصازنان از در سبز خانه بیرون نمی‌رود.

در این میان یوسف است که مرگ را نمی‌فهمد. نمی‌فهمد مرگ که بیاید فقط آدمی را نمی‌برد؛ همه واژه‌های او را هم با خود می‌برد. خودش را می‌رساند به عکس بزرگ آقاجون و بلند می‌خندد و بازی در می‌آورد. یعنی با من حرف بزن! با من بازی کن!

حالا همه بیدار نشسته‌ایم که کسی خواب ببیند و خبر بیاورد که حال آقاجون خوب خوب بود.

آهای پیرمرد!

فرقی نمی‌کند که چراغ همه خرمالوها روشن شود؛ دیگر سر به سرت نمی‌گذارم.

 

پ.ن. روی پیغامگیر تلفن صدای ضبط شده‌اش هست. بارها و بارها. سعی کرده نگرانی را پشت صدایش قایم کند و بپرسد رسیده‌ام خانه یا هنوز نرسیده‌ام. باید پیش از آن‌که کسی همه را پاک کند ضبطشان کنم جای دیگری و بگذارم بماند در جعبه جادو.

پ.ن. فرقی نمی‌کند که پیر باشند یا جوان. مرگ که بیاید به اندازه چندتا بیل حفره‌ای را خالی می‌کند توی قلبت. تو می‌گویی زمان که بگذرد جای خالی پر می‌شود؟ آری شود ولیک به خون جگر شود.

پ.ن. دعای مردمان وقتی برای تسلا و تسلیت می‌آیند خیلی جالب است. یکی برای تازه درگذشته‌ات دعا می‌کند. یکی برای بازماندگانت. یکی برای خودت. و اگر این دعاها به بارگاه تو برسد چقدر حال ما خوب است.

 

 

 

+ شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 16:24 فاطمه جناب اصفهانی |