مهمان داشتیم.

و اگر به من باشد دلم می خواهد یک شب در میان مهمان داشته باشیم. و سفره روی میز را فقط دستمال بکشیم؛ جمع نکنیم. و فنجان ها بماند توی سینی روی میز به وقت چای و ... .

شب که آمدیم ناهار فردا را پختم و برنج را خیس کردم و خانه را مرتب.

صبح که شد آرام لباس پوشیدم، عیدی هایم را برداشتم و رفتم بازار گل.

خیلی خلوت بود. همه جا. و مثل همیشه خورشید بالای بازار گل آهنگ یک طور شفافی طلوع کرده بود. گفتم حالا که وقت دارم خوب همه گل ها را ببینم بعد خرید کنم. سوله دوم نرسیده بگونی عروس دستم بود! از بس که این گیاه مهربان بوده با ما.

رفتم سراغ دوست پیرمرد خودم. گفتم که رز معطر می خواهم. از همان ها که چند سال پیش به من دادی. انواع رزی که داشت با حوصله نشانم داد و  گفت فقط رنگش را بگویم و به رنگ و بویش شک نکم. شک نکردم.

رز معطر برداشتم. سرخ و زرد و هفت رنگ و بنفش.

خواستم محمدی هم بردارم. خیال تیغ هایش توی دست یوسف دلم را لرزاند لابد. پیچ امین الدوله برداشتم.

گفتم بماند بروم خرید کنم؟ گفت بماند.

مانده بودم میان شمعدانی یا اژدر. یکبار فاطمه برایم شمعدانی اژدر آورده بود و من آنقدر از زیبایی آن متحیر بودم که هی می آمدم نگاهش می کردم. نور آنجا کم بود، تاب نیاورد. اژدر گرفتم. یکیش سرخابی یکیش کبود.

ژربراهای زرد و صورتی و سرخابی هم.

یک گل دیگر هم گرفتم که خیلی قشنگ بود و نامش سخت.

حالا گل ها را به نام کسانی که عیدی دادند نامگذاری می کنم. یادگارتر است هر روز.

داوودی و فرزیا و میخک هم برای گلدان ها خریدم که مدت ها بود رنگ گل ندیده بودند.

دلم می خواست زامیفولیا و اطلسی و گل ادریسی و شاه پسند هم داشتم. اما شاید این بار نه.

توی راه میوه و شیرینی خریدم و وسایل لازم برای پختن کیک. تولد باباجون را با تاخیر می خواستیم برگزار کنیم.

وقتی رسیدم یوسف هنوز خواب بود.

گلدان ها را آوردیم بالا گذاشتیم روی تراس تا وقت کاشتنش برسد.

مهمان ها که آمدند و ناهار را که خوردیم گفتم شما بروید روی تراس من هم باقی مانده ظرف ها را جمع می کنم و چای می آورم.

حسام آمد گفت گل بکاریم؟ همه دوست دارند این کار را.

چه بهتر! دستکش آوردم و بیلچه به تعداد لازم! مستاجر قبلی این خانه حتما روح سبزی داشت که این همه گلدان سفالی خوب از خود به یادگار گذاشته بود.

کاشتیم گل ها را با شادی و خنده. و این میان یوسف از همه شادتر که بار اول بود اینطوری اجازه داشت دست به خاک بزند و کرم ببیند و حتا گل ها را دور از چشم ما تست کند و خوشش نیاید.

حالا روز که می شود می دویم پشت پنجره که ببینیم چقدر بزرگ شده اند.

می آید به زبانم این روزها این شعر شاملو برای وارطان

بهار خنده زد و ارغوان شکفت

در سایه زیر پنجره گل داد یاس پیر

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار ...

 

 

پ.ن. گل ها را که در گلدان ها کاشتیم رفت اسبش را که تازه هدیه گرفته بود آورد گذاشت توی گلدان خالی و خواست بکارد. لابد رویای پرورش اسب می پروراند در سرش پسرم.

پ.ن. مامانجون می گفت خانه یک عزیز که می روید، می خواهید یادتان کند گلدان ریشه دار ببرید. خواستگاری گل شاخه بریده. انتخاب گل و گلدان گرچه زحمتش بیشتر از خرید شیرینی و شکلات است اما ارزشش را دارد.

پ.ن. برای هم بذر گل هدیه ببریم و خاک خوب! در هر خانه ای آب و آفتاب پیدا می شود.

 

+ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:12 فاطمه جناب اصفهانی |

 

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیان هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

 

تمام شد.

یک نود و سه نفس گیر تمام شد و دلم خوش است به این سال تازه.

مخصوصا اینکه همزمان شد با خانه تازه.

یک هفته مانده بود به عید تصمیمان را گرفتیم. خانه کوچکمان را فروختیم تا حالا حالاها مستاجر باشیم.

می خواستیم هفت سینمان را در خانه تازه بگذاریم و باور کنیم آنکه محول الحال است حالمان را دگرگون خواهد کرد.

خودش خواست که چند روزه یک خانه سبز پیدا کنیم. یک خانه سبز سبز سبز! خودش خواست.

همه روزها و فرصت های گذشته که به خاطرمان می آید شکرش می کنیم که این فرصت بهتر را برایمان کنار گذاشته بود. فقط باید وقتش می شد.

نرگس راست می گفت. یک میوه وقتی هنوز کال است سخت می توان از شاخه جدایش کرد. وقتی صبر کردی و رسید خودش می افتد.

و آنقدر همه این مراحل خانه پیدا کردن و فروختن و اسباب کشی و چیدن سریع اتفاق افتاد و به قول حسام سبک بود که مثل همان میوه خودش افتاد. انگار این میوه درخت ما در بهار رسیده بود.

این خانه را دوست دارم. گرچه قدیمی است. پله هایش کم نیست. و گاهی صدای کوچه و خیابان مهمانش است.

و اصلا ما در خانه تازه ساخت نمی توانیم زندگی کنیم. هرچقدر که نو بودن همه چیز بخواهد فریبمان بدهد آن روحی که ندارد بندمان نمی کند.

اینجا روح دارد. به قول متین، مثل خانه سبز است و یک روح سبز سبز دارد.

مهندس و معمارش دل داده اند به کار. فکر نور همه اتاق ها را کرده اند. حرمت دارد.

صدای اذان می آید. از چند مسجد و موذن.

و بالاخره اتاقی دارد که میزم را در آن بگذارم و البته با آقای همسر همکار باشم.

من همه خانه هایی را که تابحال داشتیم دوست دارم. اما دلم نمی خواهد به هیچکدامشان برگردم. به خانه باغ کودکی ام حتا. روبرو را نگاه می کنم و امیدوارم به خدا که حواسش به ما هست.

و به خودم وعده می دهم روزی این خانه بازی ها تمام خواهد شد.

و زندگی از نو شروع خواهد شد.

روزگارتان نو! حس هایتان تازه! تنتان سلامت!

 

+ پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:21 فاطمه جناب اصفهانی |

پیشنهاد کتاب

برای تقسیم بندی گروه کودک و نوجوان تقسیم بندی های متفاوتی هست. فکر می کنم والدینی که چندبار برای فرزندشان کتاب خریده باشند می توانند تشخیص دهند که کتاب های مناسب سن فرزندشان هست یا نیست.

تقسیم بندی که برای پیشنهاد کتاب کودک انجام داده ام می تواند برای گروه های قبلی و بعدی هم جذاب باشد.

 

خردسالان عزیز! ( حدود0 تا 3 سال)

1-    تو لک لکی یا دارکوب، علی خدایی، انتشارات کانون پرورش فکری کودکان.

2-    خودت پیدا کن، سمانه قاسمی، کتاب های مرغک کانون پرورش فکری کودکان.

3-    قیافه های بامزه، نیکولا اسمی، ترجمه شیرین اخلاقی، نشر کانون پرورش فکری کودکان.

4-    بازی با انگشت ها، مصطفی رحماندوست، نشر کانون پرورش فکری کودکان.

5-    دس دسی باباش میاد، ثمینه باغچه بان، کتاب خروس نشر نظر.

6-    هیس لالا کرده نی نی جون، مین فانگ هو، ترجمه فریده خرمی، آفرینگان.

7-    تولدت مبارک (غاز کوچولو)، شکوه قاسم نیا، نشر با فرزندان.

8-    چرا من بابامو دوست دارم، دانیل هورث، مترجم فرینوش رمضانی، کتاب مریم نشر مرکز.

9-    آدم کوچولوی گرسنه، پیر دلی، ترجمه کلر ژوبرت، نشر کانون پرورش فکری کودکان. (مشترک با گروه سنی بعد)

10-کتاب های کیفی نشر فندق، شعرهای نیلوفر بهاری.

 

کودکان عزیز! ( حدود 3 تا 6 سال)

1-    سار کوچولو نمی تواند پرواز کند، جنیفر برن، ترجمه محبوبه نجف خانی، نشر آفرینگان

2-    آدم کوچولو ها، رولد دال، ترجمه محبوبه نجف خانی، کتاب فندق نشر افق.

3-    تمساح غول پیکر، رولد دال، ترجمه محبوبه نجف خانی، کتاب فندق نشر افق.

4-    پنگوئن، پلی دان بار، ترجمه معصومه انصاریان، نشر ماهک

5-    گنجشک که بال و پر داشت، محمدهادی محمدی، موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان.

6-    بزرگتری شغل دنیا، هریت زیفرت، ترجمه مریم رزاقی، نشر حوا. (مخصوصا مناسب برای فرزند مادرانی که خانه دار هستند)

7-    رنگ های آفتاب پرست، چیساتو تاشیرو، ترجمه فاطمه کاوندی، نشر نظر.

8-    شیر کتابخانه، میشل نودسن، ترجمه محبوبه نجف خانی، نشر آفرینگان.

9-    پسربچه ای که دوست داشت یک ستاره داشته باشد، الیور جفرز، ترجمه رضوان خرمیان، نشر دانش نگار.(ناشر دیگری هم این کتاب را منتشر کرده)

10-گم و پیدا، همه اطلاعات کتاب بالا.

11-وروجک، پتی لاول، ترجمه فراز پندار، کتاب های سفید شرت انتشارات فنی ایران.

12-آب چال، گرم بیس، ترجمه فواد نظیر، انتشارات فنی ایران.

13-باغچه پسرک، پیتر براون، ترجمه هایده عبدالحسین زاده، انتشارات فنی ایران.

 

نوجوانان عزیز! (حدود 6 تا 12 سال)

1-    کارخانه شکلات سازی، رولد دال، ترجمه محبوبه نجف خانی، نشر افق.

2-    آسانسور بزرگ شیشه ای (ادامه کتاب کارخانه شکلات سازی)، رولد دال، ترجمه محبوبه نجف خانی، نشر افق.

3-    شگفتی، آر.جی.پالاسیو، ترجمه پروین علی پور، نشر افق. (ترجمه دیگری از این کتاب با نام اعجوبه هست).

4-    ماتیلدا، (بیشتر دخترانه) رولد دال، ترجمه محبوبه نجف خانی، نشر افق.

5-    آخرین گودال(بیشتر پسرانه)، لوییس سکر، ترجمه حسین ابراهیمی، نشر پنجره.

6-    آقای روباه شگفت انگیز، رولد دال، ترجمه محبوبه نجف خانی، نشر افق.

7-    بابا لنگ دراز (بیشتر دخترانه)، جین وبستر، چند ترجمه و ناشر مختلف از این کتاب هست.

8-     زنان کوچک(بیشتر دخترانه)، چند ترجمه و ناشر مختلف از این کتاب هست.

9-    جیمز و هلوی غول پیکر، رولد دال، ترجمه محبوبه نجف خانی، نشر افق.

10-35 کیلو امیدواری، آنا گاوالدا، ترجمه آتوسا صالحی، نشر افق.

11-غول بزرگ مهربان، رولد دال، ترجمه محبوبه نجف خانی، نشر افق.

12-بجنس ها، رولد دال، ترجمه محبوبه نجف خانی، نشر افق.

 

و اما بازی ها!

خیلی خوب است که به این سایت هایی که تخصصی کار بازی و سرگرمی انجام می دهند سر بزنید و متناسب با سن فرزندان و توضیحات بازی آن ها را انتخاب کنید.

بیشتر این بازی ها امکان خرید اینترنتی دارند. و در صورت تمایل می توانید مراکز توزیع آن ها را ببینید و یا تماس بگیرید و از نحوه توزیع مطلع شوید.

اگر فرصت این کار را فعلا ندارید اما حتما می خواهید یک بازی گروهی داشته باشید یا هدیه دهید که از 8 تا 80 سال بشود بازی کرد و کلی لذت برد من گمانه را پیشنهاد می کنم. اما اگر وقت بگذارید و بازی ها را نگاه کنید و انتخاب کنید حتما نتیجه این زحمتتان را خواهی دید.

1-    گمانه

http://www.gomaneh.ir/

2-    بازی های فکری هوپا

http://houpaa.com/

3-    سرگرمی های رشد آفرین چوپین

http://www.choobin.com/fa/

4-    بسته های آموزشی تاب

http://www.tab.ir/Product/ProductF/ItemList.asp

5-    به تویز

http://behtoys.com/

6-    جورچین چوبی بلوط جنگلی

http://balootjangali.blogfa.com/

7-    موسسه فرهنگی فکرانه

http://www.fekraneh.ir/

8-    گروه ابزار آلات آموزشی ایران پتک

http://store.ipka.ir/

9-    بازی دان

http://www.bazidan.com/

10- تولید کننده اسباب بازی علی کوچولو

http://www.alikocholoo.ir/

 

همه این تولید کنندگان ایرانی کارهای خوبی ارائه داده اند، اما اگر یک پیشنهاد ویژه می خواهید تا در تعطیلات نوروز همراه فرزندان و بزرگسالان کلی خوش بگذرانید «گمانه» را پیشنهاد می کنم.

 

پ.ن. چطور هدیه کردن کتاب را فراموش نکنید و همانطور که برای انتخاب کتاب-بازی وقت می گذارید برای کادو کردن آن ها هم وقت بگذارید و خلاق باشید. چراکه بخشی از هدیه حسی است که در نگاه اول به شخص دست می دهد.

پ.ن. فکر نکنید آدم ها وقتی بزرگ می شوند بازی نمی خواهند. آن ها از همه به بازی کردن نیازمندترند. و تازه بازی کردن را هم فراموش کرده اند. پس برای آن ها هم بازی های متناسب با سلیقه شان انتخاب کنید.

+ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:4 فاطمه جناب اصفهانی |

 

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم می‌شد کتاب بخریم، اما بابا و مامان تشویقمان کردند به کتاب‌خانه بریم. از همان تابستان‌های کودکی که مامان یک ظرف پر از میوه و خوراکی همراهمان می‌کرد و بابا می سپردمان به کتابدار بخش کودک کتاب‌خانه حسنیه ارشاد، تا کتاب‌خانه افسانه جون که سیدنی شلدون هایم را از او امانت گرفتم، تا وقتی بزرگ‌تر شدیم و می‌رفتیم به کتاب‌خانه ای که حالا جایش را مترو قلهک گرفته و چقدر برایش غصه خوردیم.

کتاب‌خانه کنار یک پارک بود. قفسه باز بود و برگه‌دان داشت. کتابدارهایش انگار از همان اول در این کتاب‌خانه عمومی به دنیا آمده و بزرگ شده بودند. و روی کشوهای برگه‌دان پر بود از گلدان‌های سبز.

 یک‌طور عجیبی من و مریم خودمان را مقید می‌کردیم کتاب بخوانیم که الان اصلاً نمی‌فهمم چرا.

خسته و کوفته وقتی از مدرسه بر می‌گشتیم می‌رفتیم کتاب‌خانه و نیم ساعتی کتاب انتخاب می‌کردیم. درس و مشق‌هایمان که تمام می‌شد تازه کتاب را بر می‌داشتیم. کیف مدرسه مان هرچقدر سنگین بود باز جای تاب داشت. کتاب‌های جلال و کلیدر و شاملو مال همان روزهاست. و کلی کتاب خوب دیگر که الان فقط حس خوبش با من است. و من چقدر با سربند سرخ مارال به روزهای سخت تاخته‌ام!

محبوب‌ترین کتابمان بین این‌همه کتاب خوبی که خواندیم آن روزها شاید بابالنگ دراز بود. جلدش چرم عنابی داشت و رویش طلاکوب نوشته بود. که وقتی مریم ازدواج کرد آمد توی کتاب‌خانه من.

و هنوز هم یک نیرویی مرا جذب قفسه‌های کودک و نوجوان می‌کند. گیرم انتخاب کتاب کودک را بیاندازم گردن یوسف و دغدغه این روزهایم. کتاب نوجوان چرا این‌همه مرا جذب می‌کند؟!

صبحی داشتم فکر می‌کردم که کتاب‌های خوبی که این اواخر خوانده‌ام چه بود که در یک گروه کتاب معرفی کنم، دیدم «پُم» و «وُرت» بود که هر دو را ماری دپلوشن نوشته. و این آخری «شگفتی»!

و با این‌که احتمالاً اینجا را نمی‌خوانید باید بهتان بگویم خانم آر.جی.پالاسیو که غوغا کردید! دست مریزاد!

این در حالی است که یک رمان جایزه گرفته را هنوز تمام نکرده‌ام، یک کتاب آموزشی را که واقعاً عالی است و هدیه گرفته‌ام نیمه رها کرده‌ام، و کتاب تربیتی را روی میز کنار تختم است تا یوسف قربان صدقه نی نی رویش برود. دو ماه‌نامه هم دم دستم است که دلم آب می‌شود برای خواندنشان.

بله خب کتاب تازه موراکامی را هم گرفته‌ام.

با این‌همه نتوانستم این کتاب را تمام نکنم و امروز که این‌همه خسته بودم را تمام کنم.

کلی با خودم کلنجار رفتم که شگفتی را برای خودم بنویسم یا یوسف؟ قبلی‌ها را برای خودم امضا کردم و این را هم.

و اگر یوسف مثل همه ما روزی دلش بخواهد به کتابخانه مادرش دست‌برد بزند خیالم راحت راحت است!

 

 

پ.ن. اگر دلتان می‌خواهد برای بچه‌ها و عزیزانتان کتاب و بازی فکری خوب بخرید و عیدی بدهید خبرم کنید. پیشنهادهای خوبی دارم!

پ.ن. دایی منصور عیدی بهمان کتاب می‌داد. یکیش ماری آنتوانت بود. من ماری آنتوانت وجودم را مدیون او هستم.

پ.ن. 13 آبان داشتیم می‌آمدیم خانه مامانی که گفتم بابا لطفاً برای سیزدهمین سال دانش آموزی‌ام به من هدیه بدهید! مقابل نشر میترا (سر ایران) توقف کرد. سه دفتر فریدون مشیری را خریدم آن روز. حالا خود کتاب اصلاً برایم مهم نیست. اما تقدیم‌ناچه بابا آن را قشنگ‌ترین کتاب کتاب‌خانه‌ام کرده. زنده باد بابا!

پ.ن. مامان‌جون به مطالعه علاقمند بود و هست. روز زن پیشنهاد کردم به همه عروس‌هایش کتاب هدیه کند. خواهش کرد بروم برای همه‌شان دیوان پروین بخرم.

پ.ن. و من به همه کتاب‌ها و نویسنده‌های دنیا مدیونم. به خاطر آشنایی و همسفری با تو! و بیشتر از همه به رومن گاری و اشمیت.

 

 

+ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 2:56 فاطمه جناب اصفهانی |

 

حال این روزهایم را دوست ندارم.

این روزها که می‌گذرد فیلم نامه «ترمینال» اسپیلبرگ را توی سرم مرور می‌کنم.

وقتی دارم یوسف را می‌خوابانم. وقتی رخت‌ها را از روی بند بر می‌دارم و تا می‌کنم. وقتی دارم کتاب می‌خوانم حتا.

امروز وقتی داشتم ماهی آزادها را توی نمک و زردچوبه و آرد می‌غلتاندم تا در روغن سرخ کنم فکر کردم آخرش چه شد؟

می‌دانم که تام هنکس بالاخره از فرودگاه بیرون رفت و همین یک‌جورهایی خوشحالم می‌کند.

حالم این روزها شبیه حال تام هنکس است.

 با این‌که من از کروکوژیا نیامده ام اما فکر می‌کنم عاشق کروکوژیا هستم. عاشق زندگی.

فکر می‌کنم اگر از این فرودگاه بیرون بیایم اتفاق‌های خوبی می‌افتد. بیشتر می‌نویسم؛ می‌خوانم؛ ورزش می‌کنم. حتا فکر می‌کنم کارهای خانه هم کمتر وقتم را خواهد گرفت. حالا تو پیش خودت بگو یعنی کمتر ظرف‌ها کثیف می‌شوند و ظرف غذای پسر روی زمین خالی می‌شود؟ من جوابی ندارم برایش.

حال این روزهای من شبیه حال تام هنکس است. اما تام هنکس خیلی قوی تر بود. و این تعلیق، این انتظار لعنتی، همیشه حال مرا بدتر می‌کند.

باید جعبه بزرگ فیلم‌ها را بیرون بیاورم و ترمینال را پیدا کنم. باید دوباره ترمینال را ببینم.

 

پ.ن. می دانی پرستو، این روزها هیچ دم‌نوشی به دهانم مزه نمی‌کند. ته ته همه‌شان یک لایه خاک می‌نشیند ته فنجان. دیشب از آن بیسکوییت‌های روکش دار شکلاتی شیرین عسل خریدیم. و من باور کردم که گاهی طعم شیرین یک بیسکوییت شکلاتی می‌تواند آدم را دلتنگ‌تر کند. و این فرضیه مرا مبنی بر اینکه شکلات همیشه حال آدم را بهتر می‌کند رد می‌کند. 

 

+ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:3 فاطمه جناب اصفهانی |
 

تولدم مبارک شد.

یک کیک برانی شکلاتی با رزهای خامه ای صورتی پختم. کلی هدیه خوب گرفتم. چند شب مهمان داشتم. یک عالمه دوست و فامیل عزیز دیدم. کلی پیام‌های قشنگ گرفتم و تا تولدم مبارک شد.

شمع را یادم رفته بود که یک شمع صورتی گذاشتم و دور کیک هم روبان پهن صورتی بستم. یادم نمی‌آید خودم شمع تولدم را فوت کردم یا یوسف که تازه یاد گرفته با کلی حباب کوچک بارانی شعله ای را از فاصله نزدیک خاموش کند. آرزو اما کردم. و چه فرقی می‌کند!

سال‌های پیش این روزها چه حسی با من بود؟

آرشیو بهمنم را خواندم.

من چقدر بزرگ شده‌ام!

من چقدر بزرگ شده‌ام!

اما نه قوی.

کافی است مجبور شوم برای پیدا کردن چیزی سراغ یکی از کابینت‌های آقاجون بروم و یکی از درهای سبز را باز کنم. چشمم که به لیمو عمانی‌ها بیفتد، به چوب دارچین‌ها بیفتد برج بلندی در من فرو می‌ریزد. و خوابش را خواهم دید که برگشته. چرا برگشته؟ شاید آمده در مهمانی تولدم باشد.

و همین نیست که! کافی است عکس‌های تولد را توی مانیتور کوچک دوربین ببینم تا بفهمم مامان و بابا چقدر پیر شده‌اند!

و همین نیست که! کافی است ملانی لارنت بفهمد که برادرش در صخره نوردی مرده و همه دارند از او پنهان می‌کنند.

و همین نیست که!

آدم اگر من باشم هرچه بزرگ‌تر شوم ضعیف تر می‌شوم . انگار.

آدم اگر من باشم.

 

 

 

پ.ن. برف را دوست داشتم.

و JE VAIS BIEN, NE TEN FAIS PAS(don’t worry, Im fine) را.

و Bird People  را.

و Big Hero 6 .

و سیرک پاتری مودیانو را که دارد می گذرد.

پ.ن. آخ! بیمکس. آخ!

 

+ دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:22 فاطمه جناب اصفهانی |

 

بعد مدت‌ها توانستیم چهارشنبه یک قرار دوستانه بگذاریم و با هم باشیم.

همه هفته را لحظه شماری کردیم و دلمان برای هم بیشتر و بیشتر تنگ شد.

باید تصمیمم را می‌گرفتم. یوسف را می‌بردم یا نمی‌بردم؟!

همیشه وقتی قرار بود جای شلوغی برویم و بیشتر از یک ساعت بمانیم حسام همراهمان بود و بیشتر مراقب پسر. حالا کارم سخت بود. باید هم مامان یک پسر یک سال و سه ماهه بودم و هم بابایش!

می‌دانستم این دیدار کوتاه نخواهد بود؛ فضا خیلی بزرگ است؛ عناصر جذاب مثل پله برقی، صندلی‌های رنگی، بچه‌ها، سُر بازی کف فروشگاه و ... زیاد است؛ وقتی بیرون هستیم یوسف درست غذا نمی‌خورد و نمی‌خوابد و خستگی و گرسنگی کلافه‌اش خواهد کرد؛ مسیر طولانی است؛ ساعت برگشت ترافیک است.

و کلی استرس دیگر مثل اینکه اگر یک لحظه غافل شوم و کسی یوسف را ببرد؟!

اگر یک لحظه غافل شوم و یوسف بخواهد تنهایی از پله برقی بالا یا پایین برود؟!

اگر نرده‌ها و شیشه‌ها و موانع محکم و امن نباشد؟!

اگر یکی از گلدان‌های سنگی یا دکور مغازه‌ها را بکشد و بیاندازد؟!

و ده‌ها اگر غیرقابل پیش بینی دیگر.

اینبار حسام نمی‌توانست یوسف را نگه دارد و دلم نمی‌آمد یوسف را با آن همه مسئولیت به مادرم بسپارم و کنار دوستانم خوش باشم. اصلاً بعید بود اگر بدون او بروم به من خوش بگذرد. هم از این نظر که همه این روزها با هم هستیم و چند متر بیشتر از هم فاصله نداریم و هم از این لحاظ که نگهداری از یوسف در جای جدید و بزرگی مثل خانه مادر حتماً کار ساده ای نبود و او باید همه دقیقه‌ها کنارش بود تا بلایی سر خودش نیاورد و باید مرتب بغلش می‌کرد تا بتواند قناری‌ها را ببیند و برای پرنده‌های پشت پنجره دست تکان بدهد و با آب پاش بابا گلدان‌ها را آب بدهد. اما خب جایش در خانه پیش مامان و بابا امن بود. می‌توانست استراحت کند. حتماً غذای خوبی می‌خورد و کلی همه هوایش را داشتند.

ته دلم اما می‌دانستم که اگر همراهم باشد به او هم خوش می‌گذرد. علاوه بر اینکه مطمئن بودم دوستان عزیزم در کنارم هستند و یوسف را سرگرم می‌کنند و با او همراه هستند.

اما خب باید پیش بینی همه چیز را می‌کردم. خوراکی، اسباب بازی، لباس، کفش اضافه، تایمی که در مسیر بود و ترافیک و ... .

من و یوسف با هم به قرار دوستانه رفتیم!

و اگر پالادیوم یک کپسول بزرگ بود که از انرژی مثبت صدها نفر از مردم پُر می‌شد، ما یازده نفر می‌توانستیم همه آن را یک جا پُر کنیم!

ما فقط بال نداشتیم و آنقدر خستگی‌هایمان از دیدار با هم جایش را به نشاط و تازگی داده بود که یادم نمی‌آید کسی پرسیده بود ساعت چند است.

امروز که خستگی دیروز به کلی رفته برای یوسف دعا می‌کنم دوستانی داشته باشد به خوبی دوستان من! و یکروز وقتی از دیدار دوستانش به خانه می‌آید بگوید مامان! از بهشت آمده‌ام! جای تو خالی!

به یک نتیجه رسیده‌ام، نمی‌توانم مدت زیادی دور از یوسف باشم. مثل گیاهی که توی خاک ریشه کرده.

مثل بیماری که با سرمش زنده است.

مثل آوازی که وصل حنجره ای است.

وقت رفتن که می‌شود دارم می‌دوم وسایل او را آماده کنم و قشنگ‌ترین لباس‌ها را با شعر و بوسه تنش کنم. وقت خرید همه حواسم به لباس‌ها و اسباب بازی‌ها و کتاب‌های 14 ماه تا 2 سال است.  وقت غذا خوردن در مهمانی بشقابم پر می‌شود از غذاهایی که خوردنش برای او راحت است.

واقعاً مهم نیست اگر لباسی که لازم داشتم نخریدم. کتاب دوست داشتنی‌ام را با رضایت به فروشنده تحویل می‌دهم. وقت دکتر و آزمایشگاهم را فراموش کردم. چند ساعت است که غذا نخورده‌ام.

اگرچه من هم علاقه مندی های خودم را دارم و در روز حتماً ساعت‌هایی هست که مال خود خودم است! و من هم گاهی از این نقش تمام وقت خسته و کلافه می شوم.

اما یک چیزی در من اتفاق افتاده است.

من مادر شده‌ام.

 

 

پ.ن. مادر شدن شکل و قیافه آدم را عوض می‌کند حتا. وقتی دیدمت فرضیه‌ام دوباره تأیید شد مامان عزیز! تو از آدم‌ها فاصله گرفته بودی! تو شبیه فرشته‌ها شده بودی! خوش به حال فرزندی که مادری چون تو دارد!

پ.ن. بعد یک روز برسد که خدا بگوید به بهانه دوستی با این دوستان مهربان و صادق و خیرخواهت تو هم همراه آن‌ها وارد بهشت شو!

پ.ن.خدای من! وقتی دوستی با این بندگان نازنیت مرا به عرش می‌رساند، دوستی با محبان و محسنینت از من چه خواهد ساخت؟!

پ.ن. خدای من! زنان و مردان زیادی هستند که دوست دارند مادر و پدر شوند. می دانم که حواست به آن ها هست. و باران لطفت شامل آن ها هم شده. شادی را مهمان همیشه دل هایشان کن که بی نقش مادری و پدری، مادر و پدرند.

 

 

 

 

 

+ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:18 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 داشتم به دوستی پیشنهاد خرید گلدان می‌دادم که فکر کردم شاید این جا به دوستان دیگرم هم بهترین گلدان‌هایی که داشته‌ام و یا دوست دارم داشته باشم و می‌شناسم معرفی کنم.

گلدان خوب مثل دوست خوب است. یک جور رابطه خوب عجیبی دارد با آدم که اگر به آن بها بدهی و مثلاً خاک و گلدان خوب برایش تهیه کنی و حواست به آب و نورش باشد حالا حالاها رفیقت می‌ماند.

دو ماه مانده تا عید. اگر زودتر گلدان بخریم، زودتر عادت می‌کنند و روزهای بهار خانه زیباتری خواهیم داشت. همینطور گزینه‌های خوبی هستند برای هدیه‌های دید و بازدید عید و ماندگارتر از دسته گل‌های شاخه بریده.

Syngonium  09 

سینگینیوم! سینگینیوم عزیز!

اگر سرسبز بودن گیاه برایتان مهم است و وقت زیادی برای پرورش و رسیدگی به آن ندارید سینگینیوم بخرید. کمی آب می‌خواهد و نور غیر مستقیم. آن قدر بخشنده است که اجازه می‌دهد هروقت خواستید شاخه ای از آن را (از زیر یک گره) ببرید و در آب بگذارید تا گیاه تازه ای داشته باشید. و یا به عزیزی هدیه‌اش دهید.

نوع مینیاتوری و معمولی‌اش را دیده‌ام که همه قشنگ هستند.

قیمت مناسبی دارد و یک گلدان پر برگش را 12 تا 30 هزار تومان می‌توانید تهیه کنید.

 

 

 Dwarf Umbrella Tree

شِفلِرای قوی!

اگر از گیاهان ایستاده برگدار خوشتان می‌آید  و فرصت کافی برای رسیدگی به آن ندارید این شفلرا خیلی قوی است و با رشد برگ‌ها قدش هم بلند می‌شود. نور غیرمستقیم می‌خواهد (نوع ابلق آن نور بیشتری می‌خواهد) و جزو گیاهان صبور است. گزینه خوبی برای هدیه است و ماندگاری و عمر زیادی دارد.

قیمت مناسبی بین 12 تا 25 هزار تومان دارد.

 

 

Zamioculcas Zamiifolia 7

زامیفولیای باستانی و شیک!

دلتان می‌خواهد یک گیاه شیک اما کم توقع داشته باشید؟ زامیفولیا با برگ‌های سبز و ردیف شده‌اش گزینه خوبی است. نور زیادی نمی‌خواهد و گیاه مقاوم اما همیشه سبزی است.

چرا شیک؟ برگ‌هایش بعد از رشد نامنظم و شلوغ نمی‌شوند! و در یک گلدان سفالی رنگی  خیلی خاص، زیبا و باستانی به نظر می‌آید.

 

 

Poinsettia 04

بنت قنسول، گل کریسمس

یک گلدان می‌خواهید با برگ‌های پُر و قرمز و پر از انرژی که هروقت نگاهش کنید کلی روحیه بگیرید؟ بنت قنسول انتخاب خوبی است. گیاه آپارتمانی است و با نور غیرمستقیم خوش است.  جایگزین خیلی خوبی است برای دسته گل طبیعی. ماندگار است و فضای اتاق را زیبا می‌کند.

افسانه بنت قنسول: در زمان‌های بسیار کهن در مکزیک، دختری به نام پپیتا که زندگی فقیرانه‌ای داشت، در شب کریسمس، بسیار اندوهگین، به همراه پسر عمویش، در راه رفتن به کلیسا بود. او که مایل بود در این شب، هدیه‌ای قشنگ و با ارزش را به همراه خود به کلیسا و به محضر مسیح ببرد، در طول مسیر به این فکر کرد که مهم نیست هدیه‌اش چه باشد، اگر هدیه‌اش سرشار از عشق باشد، ناچیز بودن آن جلوه‌ای نخواهد کرد. با این اندیشه گل‌های هرز روییده شده در جاده را کند و با عشق فراوان به داخل ساختمان کلیسا وارد شد و آن گل‌ها را در جامی درست زیر پای تندبس مسیح گذاشت که ناگهان معجزه‌ای روی داد و تمامی این گل‌ها با انرژی عشق این دختر کوچک، به گلی سرخ رنگ، مشهور به بنت قونسول، مبدل می‌شوند. (ویکی)

این روزها در گلفروشی ها هست و قمیت آن از 15 هزار تومان تا 30 هزار تومان است.

 

 

 File:Cyclamen peloponnesiacum04.jpg

سیکلامن عزیز یا پنجه مریم مقدس!

عاشق شدید؟ می‌خواهید حس عاشقی کنید؟ سیکلامن بخرید.

رنگ‌های فوق العاده زیبایی از آن هست و گلهای واژگون در کنار برگ‌های پنجه ای شکلش روح آدم را تازه می‌کند. با هیجان منتظر باز شدن هر غنچه‌اش خواهید ماند.

افسانه‌اش؟ در سبب نام‌گذاری این گیاه و انتساب آن به مریم گفته‌اند که چون در بیابان حضرت مریم را درد زایمان گرفت، در زیر درخت خرمایی گیاه خودرویی را چنگ زد و در پنجۀ خود گرفت و فشرد تا حضرت عیسی را به دنیا آورد. از آن‌رو، این گیاه به نام او شهرت یافته است (ویکی).

 

 

Scindapsus Aureus 2

پوتوس، سازگار همیشه سبز!

پوتوس گیاه سازگاری است که می‌توانید توی چمدان بگذارید و با خودتان به جای دیگری ببرید. یا بگذارید در کمد و باز هم شاهد رشدش باشید. می‌توانید از یک گلدان آن ده گلدان قلمه بزنید و هدیه بدهید. پس اگر به خانه کسی رفتید که پوتوس داشت اجازه بگیرید یک شاخه آن را از پایین یک گره ببرید و در آب بگذارید. وقتی ریشه داد بکارید یا بگذارید در همان شیشه بماند و رشد کند.

طول شاخه‌های پوتوس مهربان می‌تواند تا چند متر رشد کند و می‌شود شاخه‌هایش را از جاهای مختلف آویزان کرد و یک دیوار سبز یا راه پله سبز داشت.

قیمت آن از 12 هزار تومان تا 25 هزار تومان است.

 

 

Ficus Benjamina Leaves

 فیکوس بنجامین نازنین!

بنجامین از آن گیاه‌های وفادار است که خیلی متین یک قسمت خانه را به خود اختصاص می‌دهد و مزاحمتی هم ندارد. اگر نوع خوب آن را بخرید و مراقبش باشید با شما راه می‌آید.

بهتر است برای خرید این گیاه به یک گیاه فروشی مطمئن بروید و شرایط نگهداری آن را ابتدا رعایت کند تا به محیط خانه عادت کند.

قمیت آن از 15 هزار تومان تا خیلی.

 

 

پ.ن. من گلدان هایم را از بازار گل و یا باغ گل ظفر(شریعتی. ابتدای ظفر. کنار رودخانه) می خرم.

گلفروشی های اینترنتی هم هستند که قیمت گلدان هایشان تا آنجا که می دانم دو تا سه برابر قیمت گلدان هایی بود که در بازار گل یا باغ ظفر سراغ داشتم.

به هم گلدان هدیه بدهیم.

پ.ن. تولد 27 سالگی ام گمانم، وقتی به خانه رسیدم و در را باز کردم یک کاج مطبق خیلی قشنگ روی میز بود! طاهره عزیزم آن را فرستاده بود و خیلی هم عمر کرد!

پ.ن. سایت دانشنامه گل و گیاه یکی از بهترین سایت هایی است که در این حوزه به زبان فارسی است. اگر عاشق گل و گیاه هستید به اینجا سر بزنید. عکس ها از همین سایت.

 

+ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 16:3 فاطمه جناب اصفهانی |

 

آدم بعضی وقت‌ها دوست دارد حالش خوش نباشد. نخواهد هم فکر کند که چرا حالش خوش نیست. فقط یک نَم بارانی بیاید تا پنجره را کمی باز بگذارد و یک نارنج برش بزند و بگذارد کنار چای کوهی که هنوز جا دارد تا دَم بکشد و بعد نفس بکشد!

یک کتابی را که خیلی دوست داشته بخواند بردارد و از یک جایی شروع کند به خواندن. اگر موسیقی بود که از شنیدنش خسته نمی‌شد بگذارد روی تکرار و بشود ساکن زمان و مکان دیگری.

نه باران می‌آید، نه موسیقی هست که بخواهم بشنوم و نه کتاب خوب دارم که بخوانم.

یعنی کتاب خوب نخوانده زیاد هست، رفتم نگاهشان کردم دلم نخواست برشان دارم. یکی را هم که بر داشتم و باز کردم نوشته بود حلزون روی سرش یک سوراخ دارد شبیه سوراخ روی سر نهنگ‌ها. ادامه ندادم.

که حلزون‌ها و نهنگ‌های توی سرم خوابیده بودند و نمی‌خواستم به این بهانه بیدارشان کرده باشم.

آدم یک وقت‌هایی دلش می‌خواهد حالش خوش نباشد.

دلش می‌خواهد الکی خلقش تنگ شود از چیزهای ساده. از میزی که دوباره پر شده از ظرف. از گازی که دیگر برق نمی‌زند. از اتاق‌هایی که تا عصر تمیز بودند و حالا نیستند. و حتی از همین توپ بنفش کوچولو که پیدایش نکردم و حالا می‌بینم زیر میز تلویزیون قایم شده بود.

آدم یک وقت‌هایی می‌شود جزیره ناشناخته خودش. پر از گنج اما بی نشان. بی واژه. تنها. سردش می‌شود اما خوب است. نشسته روی شن‌های ساحل. زانوهایش را خم کرده توی دلش و نگاه می‌کند به چیزی که فقط صدایش را می‌شنود. و منتظر هیچ چیز نیست.

آدم یک وقت‌هایی از دنیا فقط به اندازه یک نارنج می‌خواهد.

 

  

پ.ن. تو حالا رسیده ای لابد. به کشوری دیگر. و خواب امشبت باید ترجمه دیگری داشته باشد. هنوز دلم برایتان تنگ نشده اما می دانم چند شب دیگر که بگذرد، می گوییم برویم یک جای خوب! اولین گزینه‌ها خانه شماست. و شما اما نیستید.

پ.ن. این کیسه‌ها را که داشتم برایت می‌دوختم برای چای کوهی و بهارنارنج و گل و سرخ و دم نوش‌های دیگر فکر کردم کِی بود که هم را دیدیم؟ من از خانه بالا یادم آمد. وقتی علی خیلی کوچک بود. بعدترش تولد حسام بود که همه دور هم جمع شدیم. شما سومین خانواده ای هستید توی عکس‌ها که حالا زیر آسمان دیگری خورشید و مهتاب را تماشا می‌کنید. جانتان سالم! دلتان خوش!

پ.ن. چرا پیدا نمی‌کنم یک کتاب خوب. یک کتابی که نویسنده‌اش نشسته باشد توی آفتاب و نوشته باشدش. نویسنده ای که خاطرات کودکی‌اش پر باشد از شادی و خنده. و توی سبد خریدش شکلات هم داشته باشد. 

+ جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 1:58 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

چند دست لباس پسرانه و مردانه می‌گذارم در چمدان travelhouse و لباس‌های خودم و چند شال و روسری گرم و زیپش را می‌بندم؛  زنبیل را پر می‌کنم از خوشمزه‌های کوچک و راه می افتیم تا هیجان کیلومتر بیندازد و سرعت بگیرد.

عوارضی را که رد می‌کنیم، نگاه که به اندازه یک دشت بزرگ کش آمد می‌شوم مسافر شاتل فضایی و به محض دیده نشدن هیچ بنای حداقل 50 سال ساختی بوستر پیشرانم جدا می‌شود و پرت می‌شود در دریای پر گرد و غبار شهری که در آن زندگی می‌کنم. یکهو وارد خلاء می‌شوم انگار. و اگر تابلوهای تبلیغاتی بین راه هم نباشد که اصلاً یادم می‌رود هنوز با زمین در تماسم.

چند روز تعطیلی که باشد و سفر که باشیم، انگار همه ی استرس‌های الکی و درستکی ام در همان فضا منفجر می‌شود. دارم متلاشی شدنشان را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چقدر کوچک و دست و پا گیر بودند و خوب شد که رفتند که یادم می‌آید زندگی معمولی سرشار از این استرس‌هاست و کاریش هم نمی‌شود کرد.

باد می‌آید و آسمان آبی است. باد انگار همه خاک و گردو غبار را حتی از روی آجرهای ساختمان نیمه تمام همسایه با خود می‌برد و همه جا را برق می‌اندازد. ذهن مرا هم.

ایده‌ها و فکرهای خوبم می‌آیند و سرک می‌کشند و وقتی می‌بینند صدای کالسکه می‌آید و فواره‌ها آب می‌پاشند سمت آسمان و مسگرها آواز می‌خوانند خوششان می‌آیند و می‌نشینند در میدان.

این منم که باید آن‌ها را مثل کاشی‌های فیروزه ای کنار هم بچینم و چفتشان کنم باهم. بعضی‌هایشان پخته شده‌اند و آماده. بعضی هنوز خام‌اند و توی کوره نرفته‌اند. قشنگ‌اند اما. شدنی‌اند.

کلی دوست می‌بینیم در هیات دوستانه و به آتش محبت هم گرم می‌شویم. کلی تازه می‌شویم و بر می‌گردیم.

به صد کیلومتری شهرمان که می‌رسیم، اگر از آلیاژ و تیتانیوم هم ساخته شده باشیم دغدغه‌ها بر می‌گردند. اما حرارتشان این قدرت را ندارد که حس‌های خوبمان را با خود ببرد. حتی اگر استقبال کننده‌های خانه‌مان جمعیت باشکوه سوسری‌های بدقیافه باشند.

چمدان را روی مبل بزرگ باز می‌کنیم و ماشین لباسشویی کارش را شروع می‌کند. می‌شود همان روز خالی‌اش کرد و زیپش را بست و گذاشتش سر جایش اما تا چند روز بعد می‌گذارم همانجا بماند. تا مزه سفر زود از کامم نرود.

 

پ.ن. شب آخر را دیر رسیدیم. آخر روضه بود و چراغ‌ها خاموش. هنوز نشسته بودم که سلام آخر شد و کنار همه ایستادم. وقت سلام امام رئوف بود و سویمان را برگرداندیم سمت بهشتش که یک تابلوی بزرگ بود مقابلم از صحن جمهوری با چراغ‌های روشن. دلم می‌خواهد جمع کردن این چمدان را آنقدر کشش بدهم که کسی زنگ بزند و خبر بدهد که دوباره مسافریم. چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود          این کاسه را ... فاوف لنا ... ایهاالعزیز (مریم سقلاطونی)

پ.ن. ربیع ماه دوست داشتنی من است! فرقی هم نمی‌کند که زمستان باشد و همان شب برف باریده باشد. ربیع آواز خوش زندگی است. پر باشد از اتفاق‌های خوب برایتان انشاالله!

 

 

+ پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 19:53 فاطمه جناب اصفهانی |