یک. شمع‌ها!

این شمع‌های تولد که تا نیمه می‌سوزند آخر مهمانی در یک زیردستی قرار می‌گیرند همه‌ی سهم من از یک مهمانی است و تا ماه‌ها و شاید سال‌ها بعد خاطرات آن شب را برایم روشن می‌کند. و این‌بار شمع‌های تولد یک‌سالگی پسرم!

یک کیک رنگین کمانی برایش درست کردم که بهترین و جذاب‌ترین قسمت پیش از مهمانی بود.

فکر کردم بد نیست همه با یک هدیه کوچک به خانه بروند. قوطی‌های شیرخشک یوسف را با پارچه‌های گل‌دار و ربان کاور کردم و در هرکدام یک هدیه کوچک گذاشتم که مهمان‌ها را شاد و سرگرم کرد.

بقیه کارهای تولد اما به‌خاطر همزمانی‌اش با ارائه مقاله‌ام خیلی سخت و خسته کننده بود. جز هدیه خریدن برای پسر و پدر!

برای حسام به بهانه سال‌روز پدر شدنش یکی از مجسمه‌های قشنگ پدر و پسر  willow tree گرفتم.

برای یوسف اما یک کشتی نوح گرفتیم!

قبل از به‌دنیا آمدنش دنبالش بودم از بس که این داستان نوح نبی و سرنشینان کشتی‌اش را دوست دارم و خیلی جاهای زندگی در کنار غزل حافظ همراهم بوده. آن‌قدر گشتیم و پیدا نکردیم که داشتیم تصمیم می‌گرفتیم به کدام نجار سفارش دهیم و ... که در یک فروشگاه بزرگ اسباب بازی در پاسدارن پیدایش کردیم. حیوان‌هایش زیاد نیست اما خود یوسف بعدها می‌تواند به جمعیت داخل کشتی افزون کند.

یوسف کلی هدیه دوست داشتنی  و دعای خوب گرفت و من هم!

یکیش این تمبرهایی که حسام اختصاصی برای من سفارش داده و تویش یک من و یک یوسف زیر درخت‌های پارک ملت نشسته‌اند و دارند به آدم پشت دوربین لبخند می‌زنند! و بعد یک فنجان و قوری زیبا که عاشقش هستم!

و چندتا هدیه دیگر.

خلاصه اینکه خیلی مزه می‌دهد تولد فرزندت باشد و تو برای مادری هدیه بگیری! یک روز مادر مفصل می‌شود برای خودش اصلا!

و اگر یوسف دیشب تب نمی‌کرد و امروز خوشحال و خندان می‌رفتیم واکسنش را هم می‌زدیم که همه چیز گل گلاب بود!

 مهمانی دیشب ساده بود اما پر از شادی و انرژی و خنده. و من وقتی داشتم هدیه‌ها را آماده می‌کردم، سیب‌زمینی رنده می‌کردم، کیک را خامه می‌زدم و ... دعا کردم این مهمانی در خانه همه برگزار شود!

ای شمع‌های تولد و شادی و در کنار هم خندیدن! عمرتان بلند باد!

  

 

دو. تا به سالن اجتماعات حسینیه ارشاد برسم و کارت شرکت در همایش را بگیرم اتفاق‌های زیادی برایم افتاد.

فکر کردم اگر با ماشین نروم و با مترو خودم را برسانم عاقلانه‌تر است که چنین نبود. صفحه اول متن سخنرانی‌ام را در پرینتر جا گذاشتم و خدا را شکر روی فلش داشتم و ... . پایم را که توی سالن گذاشتم یک‌هو خاطرات مامان برایم زنده شد که وقتی نوجوان بوده با عمو احمد به این سالن می‌آمده تا بین آن‌همه جمعیت سخنرانی دکتر شریعتی را بشنود.

و همه سخنرانی اولی که رسیده بودم داشتم به این فکر می‌کردم که دکتر شریعتی روی کدام سن می‌ایستاده و مامان و عمو کجای سالن بودند و مردم چه حس و حالی داشتند و ... .

سخنرانی من با یک ساعت تاخیر انجام شد. درست وقتی‌که همه خسته بودند و دلشان می‌خواست مراسم هرچه زودتر تمام شود.

باید یک کاری می‌کردم. می‌توانستم خیلی یک‌نواخت مثل باقی سخنرانی‌هایی که به آن‌ها رسیده بودم انجام شود و از نفرات حاضر در سالن کم کند. می‌توانست خیلی پر انرژی باشد و آن چند نفر دم در را برگرداند. اگرچه حجوانی عزیز چند دقیقه قبل خارج شده بود.

دومی را انتخاب کردم. و باید بگویم موفق بودم و از خودم راضیم! ؛)

 

پ.ن. یادم آمد آخری باری که پرزنت کرده ام جلسه پایان‌نامه‌ام بوده که برای خودش زمان زیادی است!

پ.ن. خداجان! شکرت!

 

 

 

+ شنبه سوم آبان 1393ساعت 14:45 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

  • ·        دوستانم! از تبریکهای صمیمانهتان بسیار سپاسگذارم!

 

اگر یک روز صبح پسرت هوای تاریک یک روز ابری و بارانی را ببیند و فکر کند باید بخوابد و زود هم به خواب برود چهکار میکنی؟

شما را نمیدانم اما من همه مهمانها و کارهای روز جمعه را فراموش کردم، ایمیل همایش روز پنجشنبه را گذاشتم جایی که دست فکرم بهش نرسد و فقط ناهار درست کردم.

در حین اینکه سیب زمینی و شلغم و هویج و ... پوست میگرفتم و خرد میکردم برای یک سوپ مقوی و دوراندیشانه  (جهت پیشگیری از سرماخوردگی) یک فنجان شیر گرم کردم و چند تکه شکلات از زرورق طلایی آیدین بیرون آوردم و انداختم در فنجان شیریام که چند خط طلایی دارد و رفتم تا کنار پنجره بارانی یک کتاب بخوانم که میان اینهمه کتاب جدی که دور و برم هست و باید برای پایانبندی مناسب مقاله از آن استفاده کنم خیلی حالم را خوب میکند.

و باید بگویم آن روز که داشتم در بخش کودک و نوجوان بوکلند این کتاب «پشت فرمان با مامان» نوشته لیز نورگوآ که تابحال اسمش را ندیده بودم بخرم و فکر کنم که هرمس هر کتابی چاپ نمیکند و مهرداد بازیاری هر کتابی ترجمه، فکرش را هم نمیکردم این کتاب جیبی ارزان کاهی را اینهمه دوست داشته باشم.

دارم کتاب را میخوانم که یک موجود جدی ندیدنی میگوید بهتر نیست حالا که چنین وقت نابی داری یک کتاب مفیدتر مطالعه کنی؟

و من یاد چند کتابی میافتم که حتما میخواستم پیش از رسیدن یوسف به یکسالگی تمامش کنم و هنوز فصلهایی از آن مانده. و کلی کتاب دیگر در مورد تاریخ مدرن ایران و جامعه شناسی زنان و ادبیات کودک ... .

واقعا چه کسی مشخص میکند که چه کتابی مفید هست و خواندن چه کتابی وقت تلف کردن است؟

و این قانون تنها در مورد کتاب خواندن نیست که صادق است؛ انجام هر عملی در زندگی را میتواند درگیر خودش کند.

راست میگفت آن دوستم که از کودکی به ما یاد دادهاند زمان کم داریم، کاری کنیم که مفید باشد برای خودمان و دیگران. و یک استرس همیشگی سوار بر یک سوال همیشه همراهمان باشد که من الان مفیدم؟! من البته چنین آموزهای نداشتم و بعدها کسب کردم اما درست است.

کسی به ما یاد نداد که برای زندگی کوتاه مدتمان برنامه داشته باشیم.

من اما میخواهم امروز را زندگی کنم!

 

عصر که شد، باران که رفت تا خورشید باقیمانده پوست درخشان روز را نمایان کند، رفتیم نمایشگاه اسباب بازی.

البته آنطور که فکر میکردیم نبود اما خب اگر خوب میگشتی میتوانستی در غرفههایی که ساکنان آرامی داشتند چیزهای خوبی پیدا کنی. و باز به خبرهای رسمی اعتماد کردیم که نباید میکردیم چون نمایشگاه یکساعت زودتر از اعلام خبر تعطیل شد.

 

پ.ن. به خواست همسر مهربان یک بسته کاغذ اوریگامی نقشدار گرفتم. همیشه از این هنر خوشم میآمد. حالا من خالق طرحهایی هستم که هنوز ساخته نشده!

پ.ن. کاغذهای اریگامی

مجموعه مدلسازی ساختمان در سایت مبسا       

بازی های جالب و سرگرم کننده فکری هوپا           

 

 

+ چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 12:4 فاطمه جناب اصفهانی |

 

مقابل تاریخ چهارشنبه 23 مهر تقویمم که طرح‌های سامپه دارد نوشته‌ام تولد پسرم! یوسف! تولد مادری‌ام!

نمی‌نوشتم هم یادم می‌ماند. که هر روز به  یاد آورده‌ام این اتفاق را.

و اگر او تنها یک سال است که بزرگ شده و با تاخیر برایش جشن می‌گیریم من چند سال بزرگ‌تر شده‌ام.

آدم فکر می‌کند اولین سال‌روز تولد فرزندش چه کارها که نمی‌کند.

امروز اما دندان درد و سرماخوردگی امانم را بریده بود. و مقاله‌ای که به نیمه هم نرسیده و اگر بخواهم برای پرزنت هفته آینده پاورپوینت داشته باشم باید همین فردا آن را ارسال کنم که بعید است موفق شوم. و کارهای تعمیرات و ... .

و کشوی خالی از لباس‌های تمیز پسر و ... .

مادرها وقتی مریض می‌شوند می‌فهمند که وقتی سلامت بوده‌اند چقدر کار از دستشان بر می‌آمده و انجام می‌دادند.

و من همه این یک‌سال فهمیده‌ام که زن‌ها وقتی مادر می‌شوند تنهاتر می‌شوند. خیلی تنها.

و همه چیزشان را یک‌جا از دست می‌دهند و می‌شوند آدم جزیره خودشان. فراغتشان را، تفریحشان را، کارشان را، و بخشی از سلامتی‌شان را.

 تا سال‌ها جویدن غذا یادشان می‌رود، و خواب عمیق، و تصویر مرتب خودشان در آینه، و بدن سالم، مو و پوست و ناخن درست، و گاهی خواندن و نوشتن یک متن ساده.

موسیقی بک گراند همه صداهایی که می‌شنوند می‌شود صدای فرزندشان.

عادت می‌کنند به نشنیدن قضاوت‌های دیگران و عزیزانشان که معمولا نتیجه‌اش مادر بی‌کفایت است. از شیرخشک و شیشه و پستونک بگیر تا نیش پشه و ناخن بلند و جورابی که انگاری یک‌هو کوچک شده است.

قضاوت دیگرانی که یادم نمی‌آید حال خودم را خواسته باشند و مثلا پرسیده باشند چقدر وقت برای خودت داری یا از مادری‌ات لذت می‌بری؟

اما از همه بیرحم‌تر به مادرها ساعت است. رام نمی‌شود. نمی‌توان بی‌خیالش شد. انگار انرژی تو هم سوار عقربه‌های آن است و تکان می‌خورد. و مثل حالا به‌زور بتوانی تن خسته‌ات را راضی کنی بیشتر بیدار بماند.

مادری شغل تازه من است که تا آخرین روز زندگی‌ام بی‌مرخصی ادامه خواهد داشت. و من سعی می‌کنم از مادری‌ لذت ببرم و نه در مقایسه با دیگران که به گونه خود مادر باشم.

 

+ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 1:23 فاطمه جناب اصفهانی |
 

     

 

دوستانم

از پیامهای مهربانتان بیاندازه سپاسگذارم.

 

 

ما باید آخرین ساکنین این خانه باشیم.

این خانه تا یک ماه پیش ساکن واحدی داشت؛ خانواده‌های زیادی هم آمدند این‌جا سر و سامان گرفتند و رفتند به خانه‌های خودشان. خیلی از بچه‌های فامیل در این خانه به‌دنیا آمدند. روزبه، بیتا، شیما ... و یوسف.

عزیزانی هم از همین خانه سفر ابدیشان را شروع کردند. عزیزجون، مامانی و آقاجون.

انقلاب که شد بنز پارک شده توی حیاط چمدان اعلامیه می‌برد. و هفده شهریور که شد در این خانه باز شد به روی مردمانم که خونشان بند نمی‌آمد.

جنگ که شد، دستگاه بافندگی تویش آمد و کاموا و میل و میوه و شکر و شیشه مربا.

بعد از آن هیچ انتخاباتی روی دیوارش خط نینداخت اما. تنها روی دیوار روبرو با شابلون عکس امام هست و خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.

ما باید آخرین ساکنین این خانه باشیم. در سبز آهنی حیاط را باز کنیم و یک‌روز برای همیشه ‌ببندیم و برویم.

نمی‌دانم سر این خانه چه خواهد آمد. سر این‌همه خاطره نقش گرفته بر دیوار. هیچ‌کس هنوز نمی‌داند.

 آن‌چه می‌دانم قرار به رفتن است.

و وقتی قرار است بروی دیگر دلت بند چیزی نیست.

می‌بینم پرده‌ها را که غبار گرفته اما دلم نمی‌خواهد باز کنم، پودر صابون بریزم و بشورمشان.

نظم آشپزخانه و کابینت‌ها به‌هم ریخته اما هربار درشان را می‌بندم که نبینم آن‌تو چه خبر است.

شیشه‌ها را باید دوباره شست و با غذا خوردن پسر یک فکری هم برای موکت‌ها و فرش‌ها کرد. فکرش را هم نمی‌کنم.

پروژه جدید حتی دلم نمی‌خواهد کار کنم.

دوربین به دست شده‌ایم اما.

این پنج‌شنبه که همه جمع شدیم در حیاط خلوت جوجه باد بزنیم فکر کردم نکند این آخرین باری باشد که منقل بزرگ را زغال می‌ریزیم و میز بزرگ ناهارخوری را سفره می‌اندازیم و ... . دویدم دوربین را آوردم.

دیروز هم که مهمان داشتیم حسام داشت از نور پنجره بزرگ آشپزخانه که افتاده بود روی باقلاقاتوق و میرزا قاسمی عکس می‌انداخت. از خودم پرسیدم من دیگر آشپزخانه‌ای به این بزرگی و پرنوری خواهم داشت؟!

حالا درخت ابریشم آن‌قدر بزرگ شده که رسیده به تراس تا مرا سر بدهد به این‌همه خاطره که نمی‌دانم کجا باید بگذارمشان و ببرم.

هرشب که می‌خوابم به کارتون‌هایی فکر می‌کنم که منظم گوشه مهمان‌خانه چیده خواهند شد. آن‌ها که رویشان را با خط خوش نوشتم اولین کارتون‌ها بوده‌اند. و آن‌هایی که نمی‌شود خواند مال آخرهاست و زمان کلافگی.

صبح که بیدار می‌شوم اثری از کارتون‌ها نیست.

مهر و تلاش همه است که بمانید.

نمی‌شود.

یک چیزهایی به یک چیزهایی وصل است. یک‌طرفش که قطع شد آن‌طرف دیگرش هم در یک فضای ناشناخته‌ای رها می‌شود.

اگرچه که هیچ چیز این دنیا به هیچ‌کجایش وصل نیست که بخواهد خیالت را راحت کند.

و همه این روزها که می‌گذرد مرا می‌گوید که قرار به رفتن است نه ماندن.

 

پ.ن. آن‌چه هنوز می‌تواند حالم را خوش کند مهمان است و خیال سفر. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد و مسافر خانه‌اش شویم.

پ.ن. این دلتنگیِ رفتن و شعف شروع کردنِ فصل تازه آدم را در خودش می‌تراکند. بزرگ می‌کند. آن‌قدر که گاهی سرش می‌خورد به سقف خودش.

پ.ن. باید روزدتر برویم. پیش از آن‌که همه‌ی تو را و خاطرات مرا از این خانه تشییع کنند.

 

 

+ شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 18:5 فاطمه جناب اصفهانی |

 

من هیچ‌وقت گلایل توی گلدان‌هایم نگذاشته بودم. اصلا پیش از این گل‌های گلایل مرا یاد خاطرات شیرین عروسی‌هایی که در کودکی رفتیم می‌انداخت.

هیچ‌وقت در شیرینی‌خوری خورشیدی‌ام حلوا نچیده بودم.

هیچ شمع مشکی نگذاشته بودم توی شمعدان‌های پایه بلندم روشن کنم.

اصلا ربان مشکی نیامده بود توی خانه ما که دلم نخواهد هیچ‌ کجا جایش دهم.

من مرگ را به خانه‌ام دعوت نکرده بودم. او خودش آمد.

رفت نشست آن بالا. هورت هورت چای پررنگ نوشید و حلوا و خرمای گردویی خورد و تا پایان شب هم ماند.

نمی‌دانم شاید در آن شلوغی او هم آمد و گفت دست شما درد نکند؛ زحمت کشیدید. انشاالله یک روز نوبت خودتان. من که نشنیدم.

اما حتما بین آن‌همه کفشی که جفت کردم کفش او هم بود. تا کی دوباره برگردد.

حالا همه چیز به حالت اولش برگشته. اتاق‌ها شکل اولشان شده‌اند. سجاده‌ها مرتب تا شده‌اند. ظرف‌ها رفته‌اند سر جایشان. جز یک استکان که بین این‌همه ظرف جابجا شده و از آویز آب‌چکان آویزان است.

بعد من صبح‌ها که می‌روم کتری را آب کنم و بگذارم روی گاز اولین فکری که خواب‌آلود توی ذهنم می‌آید این است که آقاجون استکانش نباشد توی کدام استکان چای خواهد خورد اول صبحی؟ و بعد یادم می‌آید.

و روز من این‌طوری آغاز می‌شود.

آدم وقتی در نزدیکی کسی زندگی می‌کند با او انس می‌گیرد. به عادت‌های او عادت می‌کند. از لحن کلامش و غذایی که بار می‌گذارد حالش را می‌فهمد. و وقتی نباشد جای خالی‌اش را خیلی احساس می‌کند.

جای خالی آقاجون توی قلبم درد می‌کند. 

توی گوش‌هایم حتی. که عادت داشت هر صدای زیر و بمی را تفسیر کند و اگر لازم شد خودش را برساند.

توی چشم‌هایم هم. وقتی دیگر آن پایین هیچ چراغی روشن نیست. هیچ پرده‌ای کنار نمی‌رود و پشت شیشه هیچ پیرمردی عصازنان از در سبز خانه بیرون نمی‌رود.

در این میان یوسف است که مرگ را نمی‌فهمد. نمی‌فهمد مرگ که بیاید فقط آدمی را نمی‌برد؛ همه واژه‌های او را هم با خود می‌برد. خودش را می‌رساند به عکس بزرگ آقاجون و بلند می‌خندد و بازی در می‌آورد. یعنی با من حرف بزن! با من بازی کن!

حالا همه بیدار نشسته‌ایم که کسی خواب ببیند و خبر بیاورد که حال آقاجون خوب خوب بود.

آهای پیرمرد!

فرقی نمی‌کند که چراغ همه خرمالوها روشن شود؛ دیگر سر به سرت نمی‌گذارم.

 

پ.ن. روی پیغامگیر تلفن صدای ضبط شده‌اش هست. بارها و بارها. سعی کرده نگرانی را پشت صدایش قایم کند و بپرسد رسیده‌ام خانه یا هنوز نرسیده‌ام. باید پیش از آن‌که کسی همه را پاک کند ضبطشان کنم جای دیگری و بگذارم بماند در جعبه جادو.

پ.ن. فرقی نمی‌کند که پیر باشند یا جوان. مرگ که بیاید به اندازه چندتا بیل حفره‌ای را خالی می‌کند توی قلبت. تو می‌گویی زمان که بگذرد جای خالی پر می‌شود؟ آری شود ولیک به خون جگر شود.

پ.ن. دعای مردمان وقتی برای تسلا و تسلیت می‌آیند خیلی جالب است. یکی برای تازه درگذشته‌ات دعا می‌کند. یکی برای بازماندگانت. یکی برای خودت. و اگر این دعاها به بارگاه تو برسد چقدر حال ما خوب است.

 

 

 

+ شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 16:24 فاطمه جناب اصفهانی |

 

این روزها وقتی هنوز کسی نیامده و دکمه استارت را خودم می‌زنم، فکر می‌کنم چند کیلومتر دیگر بدوم و رکاب بزنم می‌رسم به جایی که دیگر تهران نیست؟

چند روز که خوب بدوم و رکاب بزنم از عوارضی رد می‌شوم و یک برگه سفید به من می گوید مقصدم جای دیگری است و این قبض در برگشت اعتبار ندارد؟

یک‌روز همه‌ی دقایق بعدش را خیال می‌کنم که رسیده‌ام به قم، در خانه‌تان، اول باید یوسف را بگذارم داخل بعد بروم هدیه‌هایی که فقط مال شماست بردارم بیارم و باهم ذوق کنیم و بخندیم و گریه کنیم!

یک‌روز خیال می‌کنم باید رسیده باشم قزوین. قزوین برای من در دانشگاه بین‌المللی‌اش خلاصه می‌شود و انصراف و مدارکم که هنوز در بایگانی دانشگاه است و فلسفه نخواندن و ... . و چه خوب که ماندم و نرفتم.

یک‌روز دیگر که سرحال باشم می‌رسم به چالوس. فکر می‌کنم یوسف از کدام قسمت سفر لذت خواهد برد؟

یک‌روز دیگر بیشتر می‌روم و از ساری رد می‌شوم و می‌روم باغ پدرت. هرچقدر هم که خودم از درخت میوه چیده باشم انگار چایی که مادر تو در آن استکان‌های عینکی بدهد دستم فقط می‌تواند حال مرا خوش کند؛ چای نیست که فقط. حرف‌های آن‌دو همیشه دل مرا گرم می‌کند. بی آتش.

نفسم که تمام می‌شود سرعتم را کم می‌کنم؛ فعلا که نمی‌شود از این جزیره خارج شد اما مگر این‌جا چه ندارد که دیگر مکان‌ها دارد؟

چند روز است دارم به شادی فکر می‌کنم. از آن روز که داشتیم باهم صبحانه می‌خوردیم و کارشناس برنامه صبح کانال پنج داشت از شادی صحبت می‌کرد. چند جمله بیشتر نشنیدم اما انگار کلید را یافته بودم. شادی!

تکه گم‌شده زندگی خیلی از ما آدم‌هاست. همه به ما آموخته‌اند تا بتوانیم موفق باشیم، کسی اما راهی برای شاد بودن به ما نداده است!

 به گمانم شادی زن خوش‌رو و خندانی است انگار که قرار نیست سوار ماشین 50 میلیونی بشود و برود رستورانی در ناهید شرقی بیف سفارش بدهد. شادی قشنگ‌ترین و رنگی‌ترین روسری‌ها را سرش می‌کند و با یک عالمه گل و کیک شکلاتی و شیرینی کشمشی زنگ همه خانه‌ها را می‌زند. نه به فکر خط‌های ممکن روی پیشانی است وقت می‌خندد، نه پیر و جوان برایش فرقی دارد. خانه‌اش اگر جا داشت یک سفره می‌انداخت از این سر حیاط تا آن سر حیاط. دیگ بار می‌گذاشت و عطر خورش قیمه‌اش تا چند حیاط آن‌طرف‌تر می‌رفت. گیرم زندگی مدرن توی قفس وایبر و فیس بوک و تلویزیون گیرش انداخته وگرنه شادی همان تکه گمشده خیلی از ما آدم‌هاست که به اندازه، نمک زندگی‌مان نیست.

و من نمی‌دانم کِی توی ذهن ما نقش بست که اگر جدی باشیم و لبخند نزنیم جذاب‌تریم، معقول‌تریم، آدم‌تریم؟!

پس باید تمرین شاد بودن کرد.

همت کنیم تمرین شاد بودن کنیم.

چون که صد آمد نود هم پیش ماست!

 

 

پ.ن. یادم هست در تراس دماوند که نشسته بودیم گفتی با داشته‌هایت زندگی کن نه با نداشته‌هایت. کاش یادم بماند.

پ.ن. اگر تضمینی بود که بادکنک‌ها نمی‌ترکیدند، و اگر مسئولین بخش این تضمین را قبول می‌کردند دور تختت را پر می‌کردم از بادکنک‌های رنگی. اگر اجازه می‌دادند همه گلدان‌های خانه را جمع می‌کردم می‌آوردم و آن‌جا را پر از گل‌های رنگی می‌کردم. اگر می‌شد شادی را با همان سرنگ‌ها تزریق می‌کردم زیر پوست رنگ‌پریده آبی‌ـسفید سی‌سی‌یو.

پ.ن. و ای خالق رنگ‌ها! در پله‌های خاکستری سفید و سیاه بالا و پایین می‌رویم. خودت از نو رنگ‌مان کن! ای خدای رنگین کمانی!

پ.ن. این کاج‌ها از جنگل‌های کلاردشت آمده‌اند. باید خیسش کرد و بویش کرد و عبور کرد!

اینستا. ... من عاشق سبدهای بافته مردمم هستم؛ به نظرم نه فقط چوب گیاهی که از آن بافته می‌شوند، که فرهنگ هر نقطه از جغرافیای ما سهمی در طرحشان دارد. و این سبدها هنر مردم دزفول سرزمین من است.

 

 

 

+ دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 17:20 فاطمه جناب اصفهانی |

 

من تابه‌حال آدمی را که به کما رفته باشد ندیده بودم.

وقتی آقاجون را آن‌طور دیدم دو اتفاق می‌توانست برایم بیفتد؛ یا همه نیرویی که داشتم جمع می‌کردم و با آخرین توانم فریاد می‌زدم، یا خیلی موقر و آرام ساکت می‌ماندم و می‌گذاشتم بقیه بیمارهای سی‌سی‌یو با ملاقات کننده‌هایشان سیب بخورند و حال و احوال کنند.

من آن‌قدر قوی بودم که راه دوم را انتخاب کنم. آن‌قدر که از دیروز خودم هم باورم نمی‌شود آدم بتواند این‌قدر قوی باشد.

تصویر پیرمرد با آن‌همه دستگاه و لوله‌ای که از دهان و بینی و دستش آویزان بود، با آن‌همه بند و باندی که دست و گردنش را محکم به میله‌های تخت بسته بود به اندازه کافی دل‌خراش بود که نخواهم بشنوم که هوشیار است! میفهمد شما چه میگویید. نمیتواند جواب دهد! شنیدم.

اصلاً خودم صبر کردم آن دختر جوان بی‌خیال، با موبایلش از بخش پرستاری خارج شود بروم پیش مرد جاافتاده‌ای که برخلاف بقیه دلش می‌آمد چند جمله بیشتر حرف بزند و بپرسم. دستگاه که آلارم داد رفتم.

گفت شما چه نسبتی با بیمار دارید؟ گفتم پدربزرگم هستند. بعد گفت.

گفتم دست‌شهایش درد می‌کند! ورم کرده! حتماً این بندها را محکم بسته‌اید.

آمد. قانعم کرد که محکم نبسته‌اند و این کار لازم بوده.

قانعم نکرد اما که درد نمی‌کشد. که آرام است. که دلش نمی‌خواهد زندگی را.

حالا می‌دانم که حرف زدن با آدمی که می‌شنود، می‌فهمد، اما نمی‌تواند واکنشی نشان دهد سخت‌ترین نوع حرف زدن است.

دست و پای واژه‌ها گم می‌شود توی ذهنت.

دیدم سوالی نپرسم بهتر است. خبر دادم. دلم می‌خواست کسی آن دور و برها نبود تا همه حرف‌هایی که این دو روز آماده کرده بودم می‌گفتم. بود، گفتم. گفتم به رحمت خدا امیدوار باش! چندبار گفتم. به پیرمردی که یک عمر سخت زحمت کشیده بود و حالا بچه شده بود. معصوم، آرام، بی دفاع.

دستت به لوله تنفس می‌خورد و در می‌آمد نمی‌توانست خم شود و لوله را سرجایش بگذارد و دوباره نفس بکشد.

شده بود رضاهویجی! یک‌هو با مادر و چهار خواهر و بردارش تنها مانده بود. یک‌هو مرد شده بود و مادر دست‌های چهار بهار ندیده‌ی کوچکش را گذاشته بود توی دست کار. از بس که تنهایی زورش به زندگی نرسیده بود.

یک قران یک قران آورده بود خانه و خودش فقط هویج خورده بود تا بقیه گرسنه نمانند. شده بود رضاهویجی! مرد شده بود!

لابد برای همین هرچه هویج ریختم پای غذایش نخورد.

 

پ.ن. لباس مشکی! کابوس زندگی من است. دشمن نشسته در کمد لباس‌هایم. میان گلدارها و رنگی‌ها. ندارم. اما وقتی همه دارند برای مرگ آماده می‌شوند نمی‌توانی بی‌خیال کمد لباس شوی. ذهنم تا تلفن خبر می‌رود و بعد آن نمی‌رود. دیروز که همه خیابان را بالا و پایین کردم انگار گوشی زنگ می‌خورد و جواب نمی‌دادم. نخریدم. برگشتم. انگار اگر لباس مشکی خریده بودم تلفن را هم جواب داده بودم. انگار اگر دکمه کال را لمس کرده بودم لوله تنفس را کشیده بودم. برگشتم. نخریدم. بهانه آوردم.

پ.ن. گیر افتادن توی زندان باید خیلی سخت باشد. گیر افتادن توی چاه هم. گیر افتادن توی جسم خودت از همه سخت‌تر باید باشد. و تماشا! تماشا آخ که تماشا!

پ.ن. گفتم به رحمت خدا امیدوار باش آقاجون!

 

+ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 11:55 فاطمه جناب اصفهانی

 

درد را می‌شود گذاشت لایِ کتاب، بست، بلند شد، رفت پیِ کار دیگری.

درد را می‌شود شکر ریخت قاطی آرد و کاکائو و شیر و روغن و تخم مرغ کرد آن‌قدر با دور تند زد که طعم و شکل دیگری پیدا کند.

درد را می‌شود گذاشت جلوی آینه، شانه‌اش کرد، یک قیچی تیز برداشت، چید.

درد را می‌شود گریه کرد، خندید.

درد را می‌شود دم کرد، نوشید.

دردِ خودت را اما.

تماشای درد آن‌که عزیز توست و عزیز عزیزانت را هیچ راهی نیست. چاره نیست.

 

وقتی رسید شکسته بود، خسته بود. نه این‌که وقتی می‌رفت ایستاده باشد، نه! مدت‌هاست پای رفتنش نبود. خیال رفتنش اما ... .

خیال من انگار راضی نمی‌شود به جابه‌جا کردن تصویر پررنگ این‌همه سال پدربزرگ ایستاده با مردی که دیگر توانی ندارد، جانی ندارد. و هر تلفن نابهنگام قلب عزیزی را در خانه‌ای می‌تکاند.

ایستاده‌ام به تماشای زندگی و مرگ.

 نشسته‌اند بر صندلی‌های آبی درباری، گپ می‌زنند؛ چای می‌نوشند؛ هندوانه می‌خورند. و آن‌قدر نزدیک هم نشسته‌اند که جا نیست رد شد آن گلدان بن سای را که بهار و علی آن‌سال آوردند از روی میز کنار داروها برداشت، خاک تازه‌اش کرد، برگ‌هایش را تکاند، آبش داد، جانش داد.

صدای رفتن را می‌شنوم. صدای رفتن را می‌شناسم. و تصویر چین‌های پیشانی عزیزانم را که دائمی می‌شوند. می‌مانند و هیچ روز خوشی پاکشان نخواهد کرد.

 

پ.ن. توی دلم به خودم می‌خندم وقتی نوبت به من می‌رسد و طبق معمول برای امیدواری می‌روم. برای شوخی کردن با پیرمردی که دیگر حوصله ناله‌های خودش را هم ندارد. توی دلم برای خودم گریه می‌کنم وقتی یادم می‌آید نگاه مامانی را، موهایش را با وسواس جا می‌داد در کلاه سفید، چند سال پیش که امیدش دادم زنده می‌مانی، قوی هستی و ... ، سوار آسانسور بیماربر بیمارستان مهر شد و هیچ‌وقت از آن بیرون نیامد.

پ.ن. زیستن را آن‌گونه که زندگی و مرگ را در هم می‌آمیزد

زیستن را آن‌گونه که این‌چنین

زیستن را

پ.ن. عیدتان مبارک! خیر این رمضان عزیز در همه ماه‌ها و روزهایتان جاری انشاالله!

 

 

+ چهارشنبه هشتم مرداد 1393ساعت 2:3 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

یک روزهایی شروع می‌شوند فقط به این امید که تمام شوند. از بس که کاری از دستم بر نمی‌آید و کلافه‌ام.

به خودم این‌طور می‌گویم که خیلی هم خوب است! چکیده‌ای را که یک ماه بود می‌خواستم بنویسم نوشتم و ارسال کردم و حالا باید یا گوشم به در باشد و مرد پستچی یا چشمم به میل باکسم که مقاله را می‌خواهند بنویسم یا نه.

اما هزار کار نکرده جلوی چشمم لنگ می‌زند.

جانم هم روبراه نیست. انگار بی‌حساب همه توانم را برای بالا رفتن از کوه گذاشته باشم و حالا که چیزی به غروب نمانده جانی ندارم که برگردم.

وعده شب را می‌دهم و افطاری اما ته دلم می‌دانم که این دیدار هم کارگر نخواهد بود؛ بس که همه غم‌زده هستند و نگران این شب و روزهای سخت بیمارستان. سوژه می‌شود یوسف که یاد گرفته چهار دست و پا همه جا برود و همه چیز را با دست و دهانش تجربه کند. او هم خوابش می‌برد و من باز به تمام شدن این شب فکر می‌کنم. دنبال بهانه می‌گردم که یادم می‌آید مهدیه دیشب کیفم را پر از برگه سیب کرده بود. یک شادی شیرینی می‌دود توی رگ‌هام. حالا ورقه‌های نازک سیب و آفتاب در خانه منتظرم هستند!

زنده می‌شوم حتی اگر هنوز سحری نداشته باشم. و اینها شادی‌های کوچک من هستند.

کاش می‌شد همه چیز را با همین برگه‌های ترد و نازک شیرین کرد!

 

پ.ن. آهای مهدیه جان! خانه دل و فکرت همیشه آفتابی بانو! که این سیب‌ها طعم محبت تو دارد و آفتاب و جوشن!

 

 

+ سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 2:13 فاطمه جناب اصفهانی |

دعوت‌نامه برای همه آمده.

ریز و درشت، بالا و پایین. همه دعوتند به مهمانی. من هم!

قصه من اما قصه سیندرلا است با این تفاوت که فرشته مهربانش یا هنوز نیامده، یا اگر آمده چوب جادویش را گم کرده.

از صبح که بیدار می‌شوم همه کارهایم را مرور می‌کنم و می‌گویم انشاالله امروز.

بعد روز شروع می‌شود، با شیشه شیر و سوپ و تخم مرغ و آب‌میوه و ویتامین و جوجه‌ها و قناری‌ها و بازی و کتاب‌های ده‌بار خوانده پسر و جمع و جور اسباب بازی‌ها و خانه و آشپزخانه و اس‌ام‌اسِ امروز منتظر گزارشتان باشم؟ کارفرمای محترم و آقاجون و شستشو و مرتب کردن رخت‌ها و همان افطار نان و پنیر و هنوز چیزی نگذشته که دنگ! دنگ! دنگ! ساعت از دوازده گذشته!

پسر خوابیده اما من هنوز سحری درست نکرده‌ام!

صدای سیندرلا!!! سیندرلا!!! هنوز توی گوشم است و یک آشپزخانه شلوغ منتظر من و چراغ چشمک‌زن جان‌هایم روشن شده.   

قرآنم! ابوحمزه! افتتاح! کتاب‌های روی هم چیده شده! پارچه‌ی گل ریزی که خریده‌ام و الگویش و قیچی و سوزن ته گردِ کنارش! گزارش نیمه تمامم! چکیده مقاله سمیناری که واقعاً دوست دارم در آن شرکت کنم! دفترهای یادداشتم!

آه! فرشته مهربان من!

یک بی‌بیلی بابولی بو کن و برایم وقت بیار؛ و همت؛ و معرفت. تا با آن لباسی بدوزم در شأن این مهمانی بزرگ. تا شرمنده لباس پاره‌هایم نباشم.

آه فرشته مهربان!

 

 

دو ساعت مانده به صبح خوابم می‌برد. بیدار که می‌شوم یک فرشته مهربان سفره سحری را چیده. شیشه‌های پسر را شسته. آب‌جوش گذاشته. اسباب‌بازی‌ها را جمع کرده و ... این یعنی فرشته مهربان هست. همیشه بوده. شاید من کمی تنبلم.

 

پ.ن. اگر می‌شد آرزو می‌کردم بین دو عدد ساعت روی دیوار یک ابرو باز می‌شد و یک دو ساعتی برای خودم داشتم. خارج از زمان، بی‌آنکه کسی به من نیاز داشته باشد، تنها برای خود خودم!

پ.ن. کاش حسنه مادری را دست هیچ سیئه‌ای نمی‌رسید!

پیشنهاد تابستانی: همشهری داستان تیر. داستان «ماه نو» داوود غفارزادگان چه خوب بود!

 

 

+ شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 18:20 فاطمه جناب اصفهانی |