حال این روزهایم را دوست ندارم.

این روزها که می‌گذرد فیلم نامه «ترمینال» اسپیلبرگ را توی سرم مرور می‌کنم.

وقتی دارم یوسف را می‌خوابانم. وقتی رخت‌ها را از روی بند بر می‌دارم و تا می‌کنم. وقتی دارم کتاب می‌خوانم حتا.

امروز وقتی داشتم ماهی آزادها را توی نمک و زردچوبه و آرد می‌غلتاندم تا در روغن سرخ کنم فکر کردم آخرش چه شد؟

می‌دانم که تام هنکس بالاخره از فرودگاه بیرون رفت و همین یک‌جورهایی خوشحالم می‌کند.

حالم این روزها شبیه حال تام هنکس است.

 با این‌که من از کروکوژیا نیامده ام اما فکر می‌کنم عاشق کروکوژیا هستم. عاشق زندگی.

فکر می‌کنم اگر از این فرودگاه بیرون بیایم اتفاق‌های خوبی می‌افتد. بیشتر می‌نویسم؛ می‌خوانم؛ ورزش می‌کنم. حتا فکر می‌کنم کارهای خانه هم کمتر وقتم را خواهد گرفت. حالا تو پیش خودت بگو یعنی کمتر ظرف‌ها کثیف می‌شوند و ظرف غذای پسر روی زمین خالی می‌شود؟ من جوابی ندارم برایش.

حال این روزهای من شبیه حال تام هنکس است. اما تام هنکس خیلی قوی تر بود. و این تعلیق، این انتظار لعنتی، همیشه حال مرا بدتر می‌کند.

باید جعبه بزرگ فیلم‌ها را بیرون بیاورم و ترمینال را پیدا کنم. باید دوباره ترمینال را ببینم.

 

پ.ن. می دانی پرستو، این روزها هیچ دم‌نوشی به دهانم مزه نمی‌کند. ته ته همه‌شان یک لایه خاک می‌نشیند ته فنجان. دیشب از آن بیسکوییت‌های روکش دار شکلاتی شیرین عسل خریدیم. و من باور کردم که گاهی طعم شیرین یک بیسکوییت شکلاتی می‌تواند آدم را دلتنگ‌تر کند. و این فرضیه مرا مبنی بر اینکه شکلات همیشه حال آدم را بهتر می‌کند رد می‌کند. 

 

+ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:3 فاطمه جناب اصفهانی |
 

تولدم مبارک شد.

یک کیک برانی شکلاتی با رزهای خامه ای صورتی پختم. کلی هدیه خوب گرفتم. چند شب مهمان داشتم. یک عالمه دوست و فامیل عزیز دیدم. کلی پیام‌های قشنگ گرفتم و تا تولدم مبارک شد.

شمع را یادم رفته بود که یک شمع صورتی گذاشتم و دور کیک هم روبان پهن صورتی بستم. یادم نمی‌آید خودم شمع تولدم را فوت کردم یا یوسف که تازه یاد گرفته با کلی حباب کوچک بارانی شعله ای را از فاصله نزدیک خاموش کند. آرزو اما کردم. و چه فرقی می‌کند!

سال‌های پیش این روزها چه حسی با من بود؟

آرشیو بهمنم را خواندم.

من چقدر بزرگ شده‌ام!

من چقدر بزرگ شده‌ام!

اما نه قوی.

کافی است مجبور شوم برای پیدا کردن چیزی سراغ یکی از کابینت‌های آقاجون بروم و یکی از درهای سبز را باز کنم. چشمم که به لیمو عمانی‌ها بیفتد، به چوب دارچین‌ها بیفتد برج بلندی در من فرو می‌ریزد. و خوابش را خواهم دید که برگشته. چرا برگشته؟ شاید آمده در مهمانی تولدم باشد.

و همین نیست که! کافی است عکس‌های تولد را توی مانیتور کوچک دوربین ببینم تا بفهمم مامان و بابا چقدر پیر شده‌اند!

و همین نیست که! کافی است ملانی لارنت بفهمد که برادرش در صخره نوردی مرده و همه دارند از او پنهان می‌کنند.

و همین نیست که!

آدم اگر من باشم هرچه بزرگ‌تر شوم ضعیف تر می‌شوم . انگار.

آدم اگر من باشم.

 

 

 

پ.ن. برف را دوست داشتم.

و JE VAIS BIEN, NE TEN FAIS PAS(don’t worry, Im fine) را.

و Bird People  را.

و Big Hero 6 .

و سیرک پاتری مودیانو را که دارد می گذرد.

پ.ن. آخ! بیمکس. آخ!

 

+ دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:22 فاطمه جناب اصفهانی |

 

بعد مدت‌ها توانستیم چهارشنبه یک قرار دوستانه بگذاریم و با هم باشیم.

همه هفته را لحظه شماری کردیم و دلمان برای هم بیشتر و بیشتر تنگ شد.

باید تصمیمم را می‌گرفتم. یوسف را می‌بردم یا نمی‌بردم؟!

همیشه وقتی قرار بود جای شلوغی برویم و بیشتر از یک ساعت بمانیم حسام همراهمان بود و بیشتر مراقب پسر. حالا کارم سخت بود. باید هم مامان یک پسر یک سال و سه ماهه بودم و هم بابایش!

می‌دانستم این دیدار کوتاه نخواهد بود؛ فضا خیلی بزرگ است؛ عناصر جذاب مثل پله برقی، صندلی‌های رنگی، بچه‌ها، سُر بازی کف فروشگاه و ... زیاد است؛ وقتی بیرون هستیم یوسف درست غذا نمی‌خورد و نمی‌خوابد و خستگی و گرسنگی کلافه‌اش خواهد کرد؛ مسیر طولانی است؛ ساعت برگشت ترافیک است.

و کلی استرس دیگر مثل اینکه اگر یک لحظه غافل شوم و کسی یوسف را ببرد؟!

اگر یک لحظه غافل شوم و یوسف بخواهد تنهایی از پله برقی بالا یا پایین برود؟!

اگر نرده‌ها و شیشه‌ها و موانع محکم و امن نباشد؟!

اگر یکی از گلدان‌های سنگی یا دکور مغازه‌ها را بکشد و بیاندازد؟!

و ده‌ها اگر غیرقابل پیش بینی دیگر.

اینبار حسام نمی‌توانست یوسف را نگه دارد و دلم نمی‌آمد یوسف را با آن همه مسئولیت به مادرم بسپارم و کنار دوستانم خوش باشم. اصلاً بعید بود اگر بدون او بروم به من خوش بگذرد. هم از این نظر که همه این روزها با هم هستیم و چند متر بیشتر از هم فاصله نداریم و هم از این لحاظ که نگهداری از یوسف در جای جدید و بزرگی مثل خانه مادر حتماً کار ساده ای نبود و او باید همه دقیقه‌ها کنارش بود تا بلایی سر خودش نیاورد و باید مرتب بغلش می‌کرد تا بتواند قناری‌ها را ببیند و برای پرنده‌های پشت پنجره دست تکان بدهد و با آب پاش بابا گلدان‌ها را آب بدهد. اما خب جایش در خانه پیش مامان و بابا امن بود. می‌توانست استراحت کند. حتماً غذای خوبی می‌خورد و کلی همه هوایش را داشتند.

ته دلم اما می‌دانستم که اگر همراهم باشد به او هم خوش می‌گذرد. علاوه بر اینکه مطمئن بودم دوستان عزیزم در کنارم هستند و یوسف را سرگرم می‌کنند و با او همراه هستند.

اما خب باید پیش بینی همه چیز را می‌کردم. خوراکی، اسباب بازی، لباس، کفش اضافه، تایمی که در مسیر بود و ترافیک و ... .

من و یوسف با هم به قرار دوستانه رفتیم!

و اگر پالادیوم یک کپسول بزرگ بود که از انرژی مثبت صدها نفر از مردم پُر می‌شد، ما یازده نفر می‌توانستیم همه آن را یک جا پُر کنیم!

ما فقط بال نداشتیم و آنقدر خستگی‌هایمان از دیدار با هم جایش را به نشاط و تازگی داده بود که یادم نمی‌آید کسی پرسیده بود ساعت چند است.

امروز که خستگی دیروز به کلی رفته برای یوسف دعا می‌کنم دوستانی داشته باشد به خوبی دوستان من! و یکروز وقتی از دیدار دوستانش به خانه می‌آید بگوید مامان! از بهشت آمده‌ام! جای تو خالی!

به یک نتیجه رسیده‌ام، نمی‌توانم مدت زیادی دور از یوسف باشم. مثل گیاهی که توی خاک ریشه کرده.

مثل بیماری که با سرمش زنده است.

مثل آوازی که وصل حنجره ای است.

وقت رفتن که می‌شود دارم می‌دوم وسایل او را آماده کنم و قشنگ‌ترین لباس‌ها را با شعر و بوسه تنش کنم. وقت خرید همه حواسم به لباس‌ها و اسباب بازی‌ها و کتاب‌های 14 ماه تا 2 سال است.  وقت غذا خوردن در مهمانی بشقابم پر می‌شود از غذاهایی که خوردنش برای او راحت است.

واقعاً مهم نیست اگر لباسی که لازم داشتم نخریدم. کتاب دوست داشتنی‌ام را با رضایت به فروشنده تحویل می‌دهم. وقت دکتر و آزمایشگاهم را فراموش کردم. چند ساعت است که غذا نخورده‌ام.

اگرچه من هم علاقه مندی های خودم را دارم و در روز حتماً ساعت‌هایی هست که مال خود خودم است! و من هم گاهی از این نقش تمام وقت خسته و کلافه می شوم.

اما یک چیزی در من اتفاق افتاده است.

من مادر شده‌ام.

 

 

پ.ن. مادر شدن شکل و قیافه آدم را عوض می‌کند حتا. وقتی دیدمت فرضیه‌ام دوباره تأیید شد مامان عزیز! تو از آدم‌ها فاصله گرفته بودی! تو شبیه فرشته‌ها شده بودی! خوش به حال فرزندی که مادری چون تو دارد!

پ.ن. بعد یک روز برسد که خدا بگوید به بهانه دوستی با این دوستان مهربان و صادق و خیرخواهت تو هم همراه آن‌ها وارد بهشت شو!

پ.ن.خدای من! وقتی دوستی با این بندگان نازنیت مرا به عرش می‌رساند، دوستی با محبان و محسنینت از من چه خواهد ساخت؟!

پ.ن. خدای من! زنان و مردان زیادی هستند که دوست دارند مادر و پدر شوند. می دانم که حواست به آن ها هست. و باران لطفت شامل آن ها هم شده. شادی را مهمان همیشه دل هایشان کن که بی نقش مادری و پدری، مادر و پدرند.

 

 

 

 

 

+ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:18 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 داشتم به دوستی پیشنهاد خرید گلدان می‌دادم که فکر کردم شاید این جا به دوستان دیگرم هم بهترین گلدان‌هایی که داشته‌ام و یا دوست دارم داشته باشم و می‌شناسم معرفی کنم.

گلدان خوب مثل دوست خوب است. یک جور رابطه خوب عجیبی دارد با آدم که اگر به آن بها بدهی و مثلاً خاک و گلدان خوب برایش تهیه کنی و حواست به آب و نورش باشد حالا حالاها رفیقت می‌ماند.

دو ماه مانده تا عید. اگر زودتر گلدان بخریم، زودتر عادت می‌کنند و روزهای بهار خانه زیباتری خواهیم داشت. همینطور گزینه‌های خوبی هستند برای هدیه‌های دید و بازدید عید و ماندگارتر از دسته گل‌های شاخه بریده.

Syngonium  09 

سینگینیوم! سینگینیوم عزیز!

اگر سرسبز بودن گیاه برایتان مهم است و وقت زیادی برای پرورش و رسیدگی به آن ندارید سینگینیوم بخرید. کمی آب می‌خواهد و نور غیر مستقیم. آن قدر بخشنده است که اجازه می‌دهد هروقت خواستید شاخه ای از آن را (از زیر یک گره) ببرید و در آب بگذارید تا گیاه تازه ای داشته باشید. و یا به عزیزی هدیه‌اش دهید.

نوع مینیاتوری و معمولی‌اش را دیده‌ام که همه قشنگ هستند.

قیمت مناسبی دارد و یک گلدان پر برگش را 12 تا 30 هزار تومان می‌توانید تهیه کنید.

 

 

 Dwarf Umbrella Tree

شِفلِرای قوی!

اگر از گیاهان ایستاده برگدار خوشتان می‌آید  و فرصت کافی برای رسیدگی به آن ندارید این شفلرا خیلی قوی است و با رشد برگ‌ها قدش هم بلند می‌شود. نور غیرمستقیم می‌خواهد (نوع ابلق آن نور بیشتری می‌خواهد) و جزو گیاهان صبور است. گزینه خوبی برای هدیه است و ماندگاری و عمر زیادی دارد.

قیمت مناسبی بین 12 تا 25 هزار تومان دارد.

 

 

Zamioculcas Zamiifolia 7

زامیفولیای باستانی و شیک!

دلتان می‌خواهد یک گیاه شیک اما کم توقع داشته باشید؟ زامیفولیا با برگ‌های سبز و ردیف شده‌اش گزینه خوبی است. نور زیادی نمی‌خواهد و گیاه مقاوم اما همیشه سبزی است.

چرا شیک؟ برگ‌هایش بعد از رشد نامنظم و شلوغ نمی‌شوند! و در یک گلدان سفالی رنگی  خیلی خاص، زیبا و باستانی به نظر می‌آید.

 

 

Poinsettia 04

بنت قنسول، گل کریسمس

یک گلدان می‌خواهید با برگ‌های پُر و قرمز و پر از انرژی که هروقت نگاهش کنید کلی روحیه بگیرید؟ بنت قنسول انتخاب خوبی است. گیاه آپارتمانی است و با نور غیرمستقیم خوش است.  جایگزین خیلی خوبی است برای دسته گل طبیعی. ماندگار است و فضای اتاق را زیبا می‌کند.

افسانه بنت قنسول: در زمان‌های بسیار کهن در مکزیک، دختری به نام پپیتا که زندگی فقیرانه‌ای داشت، در شب کریسمس، بسیار اندوهگین، به همراه پسر عمویش، در راه رفتن به کلیسا بود. او که مایل بود در این شب، هدیه‌ای قشنگ و با ارزش را به همراه خود به کلیسا و به محضر مسیح ببرد، در طول مسیر به این فکر کرد که مهم نیست هدیه‌اش چه باشد، اگر هدیه‌اش سرشار از عشق باشد، ناچیز بودن آن جلوه‌ای نخواهد کرد. با این اندیشه گل‌های هرز روییده شده در جاده را کند و با عشق فراوان به داخل ساختمان کلیسا وارد شد و آن گل‌ها را در جامی درست زیر پای تندبس مسیح گذاشت که ناگهان معجزه‌ای روی داد و تمامی این گل‌ها با انرژی عشق این دختر کوچک، به گلی سرخ رنگ، مشهور به بنت قونسول، مبدل می‌شوند. (ویکی)

این روزها در گلفروشی ها هست و قمیت آن از 15 هزار تومان تا 30 هزار تومان است.

 

 

 File:Cyclamen peloponnesiacum04.jpg

سیکلامن عزیز یا پنجه مریم مقدس!

عاشق شدید؟ می‌خواهید حس عاشقی کنید؟ سیکلامن بخرید.

رنگ‌های فوق العاده زیبایی از آن هست و گلهای واژگون در کنار برگ‌های پنجه ای شکلش روح آدم را تازه می‌کند. با هیجان منتظر باز شدن هر غنچه‌اش خواهید ماند.

افسانه‌اش؟ در سبب نام‌گذاری این گیاه و انتساب آن به مریم گفته‌اند که چون در بیابان حضرت مریم را درد زایمان گرفت، در زیر درخت خرمایی گیاه خودرویی را چنگ زد و در پنجۀ خود گرفت و فشرد تا حضرت عیسی را به دنیا آورد. از آن‌رو، این گیاه به نام او شهرت یافته است (ویکی).

 

 

Scindapsus Aureus 2

پوتوس، سازگار همیشه سبز!

پوتوس گیاه سازگاری است که می‌توانید توی چمدان بگذارید و با خودتان به جای دیگری ببرید. یا بگذارید در کمد و باز هم شاهد رشدش باشید. می‌توانید از یک گلدان آن ده گلدان قلمه بزنید و هدیه بدهید. پس اگر به خانه کسی رفتید که پوتوس داشت اجازه بگیرید یک شاخه آن را از پایین یک گره ببرید و در آب بگذارید. وقتی ریشه داد بکارید یا بگذارید در همان شیشه بماند و رشد کند.

طول شاخه‌های پوتوس مهربان می‌تواند تا چند متر رشد کند و می‌شود شاخه‌هایش را از جاهای مختلف آویزان کرد و یک دیوار سبز یا راه پله سبز داشت.

قیمت آن از 12 هزار تومان تا 25 هزار تومان است.

 

 

Ficus Benjamina Leaves

 فیکوس بنجامین نازنین!

بنجامین از آن گیاه‌های وفادار است که خیلی متین یک قسمت خانه را به خود اختصاص می‌دهد و مزاحمتی هم ندارد. اگر نوع خوب آن را بخرید و مراقبش باشید با شما راه می‌آید.

بهتر است برای خرید این گیاه به یک گیاه فروشی مطمئن بروید و شرایط نگهداری آن را ابتدا رعایت کند تا به محیط خانه عادت کند.

قمیت آن از 15 هزار تومان تا خیلی.

 

 

پ.ن. من گلدان هایم را از بازار گل و یا باغ گل ظفر(شریعتی. ابتدای ظفر. کنار رودخانه) می خرم.

گلفروشی های اینترنتی هم هستند که قیمت گلدان هایشان تا آنجا که می دانم دو تا سه برابر قیمت گلدان هایی بود که در بازار گل یا باغ ظفر سراغ داشتم.

به هم گلدان هدیه بدهیم.

پ.ن. تولد 27 سالگی ام گمانم، وقتی به خانه رسیدم و در را باز کردم یک کاج مطبق خیلی قشنگ روی میز بود! طاهره عزیزم آن را فرستاده بود و خیلی هم عمر کرد!

پ.ن. سایت دانشنامه گل و گیاه یکی از بهترین سایت هایی است که در این حوزه به زبان فارسی است. اگر عاشق گل و گیاه هستید به اینجا سر بزنید. عکس ها از همین سایت.

 

+ شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 16:3 فاطمه جناب اصفهانی |

 

آدم بعضی وقت‌ها دوست دارد حالش خوش نباشد. نخواهد هم فکر کند که چرا حالش خوش نیست. فقط یک نَم بارانی بیاید تا پنجره را کمی باز بگذارد و یک نارنج برش بزند و بگذارد کنار چای کوهی که هنوز جا دارد تا دَم بکشد و بعد نفس بکشد!

یک کتابی را که خیلی دوست داشته بخواند بردارد و از یک جایی شروع کند به خواندن. اگر موسیقی بود که از شنیدنش خسته نمی‌شد بگذارد روی تکرار و بشود ساکن زمان و مکان دیگری.

نه باران می‌آید، نه موسیقی هست که بخواهم بشنوم و نه کتاب خوب دارم که بخوانم.

یعنی کتاب خوب نخوانده زیاد هست، رفتم نگاهشان کردم دلم نخواست برشان دارم. یکی را هم که بر داشتم و باز کردم نوشته بود حلزون روی سرش یک سوراخ دارد شبیه سوراخ روی سر نهنگ‌ها. ادامه ندادم.

که حلزون‌ها و نهنگ‌های توی سرم خوابیده بودند و نمی‌خواستم به این بهانه بیدارشان کرده باشم.

آدم یک وقت‌هایی دلش می‌خواهد حالش خوش نباشد.

دلش می‌خواهد الکی خلقش تنگ شود از چیزهای ساده. از میزی که دوباره پر شده از ظرف. از گازی که دیگر برق نمی‌زند. از اتاق‌هایی که تا عصر تمیز بودند و حالا نیستند. و حتی از همین توپ بنفش کوچولو که پیدایش نکردم و حالا می‌بینم زیر میز تلویزیون قایم شده بود.

آدم یک وقت‌هایی می‌شود جزیره ناشناخته خودش. پر از گنج اما بی نشان. بی واژه. تنها. سردش می‌شود اما خوب است. نشسته روی شن‌های ساحل. زانوهایش را خم کرده توی دلش و نگاه می‌کند به چیزی که فقط صدایش را می‌شنود. و منتظر هیچ چیز نیست.

آدم یک وقت‌هایی از دنیا فقط به اندازه یک نارنج می‌خواهد.

 

  

پ.ن. تو حالا رسیده ای لابد. به کشوری دیگر. و خواب امشبت باید ترجمه دیگری داشته باشد. هنوز دلم برایتان تنگ نشده اما می دانم چند شب دیگر که بگذرد، می گوییم برویم یک جای خوب! اولین گزینه‌ها خانه شماست. و شما اما نیستید.

پ.ن. این کیسه‌ها را که داشتم برایت می‌دوختم برای چای کوهی و بهارنارنج و گل و سرخ و دم نوش‌های دیگر فکر کردم کِی بود که هم را دیدیم؟ من از خانه بالا یادم آمد. وقتی علی خیلی کوچک بود. بعدترش تولد حسام بود که همه دور هم جمع شدیم. شما سومین خانواده ای هستید توی عکس‌ها که حالا زیر آسمان دیگری خورشید و مهتاب را تماشا می‌کنید. جانتان سالم! دلتان خوش!

پ.ن. چرا پیدا نمی‌کنم یک کتاب خوب. یک کتابی که نویسنده‌اش نشسته باشد توی آفتاب و نوشته باشدش. نویسنده ای که خاطرات کودکی‌اش پر باشد از شادی و خنده. و توی سبد خریدش شکلات هم داشته باشد. 

+ جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 1:58 فاطمه جناب اصفهانی |

 

 

چند دست لباس پسرانه و مردانه می‌گذارم در چمدان travelhouse و لباس‌های خودم و چند شال و روسری گرم و زیپش را می‌بندم؛  زنبیل را پر می‌کنم از خوشمزه‌های کوچک و راه می افتیم تا هیجان کیلومتر بیندازد و سرعت بگیرد.

عوارضی را که رد می‌کنیم، نگاه که به اندازه یک دشت بزرگ کش آمد می‌شوم مسافر شاتل فضایی و به محض دیده نشدن هیچ بنای حداقل 50 سال ساختی بوستر پیشرانم جدا می‌شود و پرت می‌شود در دریای پر گرد و غبار شهری که در آن زندگی می‌کنم. یکهو وارد خلاء می‌شوم انگار. و اگر تابلوهای تبلیغاتی بین راه هم نباشد که اصلاً یادم می‌رود هنوز با زمین در تماسم.

چند روز تعطیلی که باشد و سفر که باشیم، انگار همه ی استرس‌های الکی و درستکی ام در همان فضا منفجر می‌شود. دارم متلاشی شدنشان را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چقدر کوچک و دست و پا گیر بودند و خوب شد که رفتند که یادم می‌آید زندگی معمولی سرشار از این استرس‌هاست و کاریش هم نمی‌شود کرد.

باد می‌آید و آسمان آبی است. باد انگار همه خاک و گردو غبار را حتی از روی آجرهای ساختمان نیمه تمام همسایه با خود می‌برد و همه جا را برق می‌اندازد. ذهن مرا هم.

ایده‌ها و فکرهای خوبم می‌آیند و سرک می‌کشند و وقتی می‌بینند صدای کالسکه می‌آید و فواره‌ها آب می‌پاشند سمت آسمان و مسگرها آواز می‌خوانند خوششان می‌آیند و می‌نشینند در میدان.

این منم که باید آن‌ها را مثل کاشی‌های فیروزه ای کنار هم بچینم و چفتشان کنم باهم. بعضی‌هایشان پخته شده‌اند و آماده. بعضی هنوز خام‌اند و توی کوره نرفته‌اند. قشنگ‌اند اما. شدنی‌اند.

کلی دوست می‌بینیم در هیات دوستانه و به آتش محبت هم گرم می‌شویم. کلی تازه می‌شویم و بر می‌گردیم.

به صد کیلومتری شهرمان که می‌رسیم، اگر از آلیاژ و تیتانیوم هم ساخته شده باشیم دغدغه‌ها بر می‌گردند. اما حرارتشان این قدرت را ندارد که حس‌های خوبمان را با خود ببرد. حتی اگر استقبال کننده‌های خانه‌مان جمعیت باشکوه سوسری‌های بدقیافه باشند.

چمدان را روی مبل بزرگ باز می‌کنیم و ماشین لباسشویی کارش را شروع می‌کند. می‌شود همان روز خالی‌اش کرد و زیپش را بست و گذاشتش سر جایش اما تا چند روز بعد می‌گذارم همانجا بماند. تا مزه سفر زود از کامم نرود.

 

پ.ن. شب آخر را دیر رسیدیم. آخر روضه بود و چراغ‌ها خاموش. هنوز نشسته بودم که سلام آخر شد و کنار همه ایستادم. وقت سلام امام رئوف بود و سویمان را برگرداندیم سمت بهشتش که یک تابلوی بزرگ بود مقابلم از صحن جمهوری با چراغ‌های روشن. دلم می‌خواهد جمع کردن این چمدان را آنقدر کشش بدهم که کسی زنگ بزند و خبر بدهد که دوباره مسافریم. چیزی که از بزرگی تو کم نمی‌شود          این کاسه را ... فاوف لنا ... ایهاالعزیز (مریم سقلاطونی)

پ.ن. ربیع ماه دوست داشتنی من است! فرقی هم نمی‌کند که زمستان باشد و همان شب برف باریده باشد. ربیع آواز خوش زندگی است. پر باشد از اتفاق‌های خوب برایتان انشاالله!

 

 

+ پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 19:53 فاطمه جناب اصفهانی |

 

مامان و بابا از عتبات آمده‌اند. نیمه شب رسیده‌اند و زودتر از ناهار نمی‌روم که بتوانند استراحت کنند. ظهر هم گذشته است که با یوسف راه می‌افتیم سمت خانه مامان. هدیه را علی‌رضا می‌آورد اما دلم نمی‌آید دست خالی بروم. باغ گل ظفر ماشین را پارک می‌کنم و با یوسف می‌رویم گلدان بخریم. آن‌قدر عجله کرده‌ام که کفش‌هایش را پایش نکرده‌ام. بغلش می‌کنم و وقتی آن‌همه گل و گلدان را می‌بیند ذوق می‌کند.

یک گلدان  سیکلامن می‌خواهم و یک بنت قنسول. یکی برای مامان و یکی برای خاله. آن‌قدر هوا خوب است و حال ما خوب است که دلم نمی‌خواهد زود برویم اما برای ناهار منتظرمان هستند و یوسف هم با کاپشن و کلاه و ... انگار کلی به وزنش اضافه شده.

دلم برایشان پر می‌کشد اما جای پارک نیست و مجبورم یوسف را بسپارم به امین و متین و خودم بروم یک‌جایی ماشین را پارک کنم. قیافه‌ام با سوغاتی‌های شمال و گلدان‌ها باید بامزه شده باشد.

وقتی می‌رسم هنوز همه دارند برای یوسف ذوق می‌کنند و خب بالاخره نوبت من هم می‌شود.

بعد ناهار مامان می‌رود سراغ سوغاتی‌ها مبادا دیر شود. نصف سوغاتی‌ها را که می‌دهد می‌گوید دخترها بیایید تو اتاق!

من و مریم و بهار و متین می‌رویم. چادرهایمان را می‌دهد و روسری‌ و کیف و ... که کلی می‌خندیم و سربه سرش می‌گذاریم.

بعد یک کیف کوچک در می‌آورد و محتویاتش را می‌ریزد کف دستش. می‌گوید وقتی منتظر بودیم همه برگردند رفتیم این‌ها را از نذورات خریدیم. هرکس یک تکه‌اش را بردارد.

قصه نذورات را می‌دانم. مردم می‌آیند زیارت و نذر می‌کنند و یک تکه از زیورآلاتشان را می‌اندازند در حرم. حالا یا برای برآورده شدن نیتشان یا قبولی نذرشان.

یاد حرم حضرت رقیه می‌افتم و عروسک‌هایی که با کلی دعا و آرزو پرت می‌شدند بالای ضریح.

دو دلم که بردارم. معمولا جز حلقه حوصله چیز دیگری را ندارم. فکر می‌کنم این‌ها مال مردم است.

می‌گویند هزینه فروش این‌ها خرج حرم و زائرین می‌شود و همه می‌توانند با مراجعه به نذورات از این‌ها تهیه کنند.

بین انگشترهای بدلی یکی هست که جنسش از برنج است انگار. دو تا گل پنج پر قرمز دارد. برش می‌دارم. دستم می‌کنم. انداه است. قشنگ است. خیلی قشنگ است. یک‌طور معمولی‌یی قشنگ است.

یکی از نگین‌های الکی‌اش افتاده و یکیش هم شکسته. نمی‌دانم آن یکی نگین قبل از اینکه به حرم بیفتد افتاده بوده یا همان‌جا توی حرم است. مهم نیست.

برش می‌دارم. هزار قصه برایش می‌سازم. یعنی این انگشتر مال کی بوده؟ کدام زن؟ از کدام کشور؟ برای کدام نیت آن را به ضریح انداخته؟ حاجتش را گرفته؟ دلش برای انگشترش تنگ می‌شود؟  ...

انگار این انگشتر مرا با همه زنانی که نمی‌شناسم پیوند می‌دهد.

انگار نجوای دعای زنانی توی گوشم می‌پیچد که آرام چیزی می‌گویند که نمی‌فهمم. فقط می‌فهمم که مقدس است.

این گل‌ها یک‌طور عجیبی معطر است به عطر همه زنانی که نمی‌شناسم.

فکر می‌کنم یعنی می‌شود یکی این یادداشت را بخواند و بنویسد فاطمه جان! این انگشتر مال من بود، و قصه‌اش را بگوید؟

 چه‌قدر قصه دارم برای این انگشتر!

 

 

پ.ن. مادرانه‌هایم را اسباب‌کشی کردم به این‌جا، به یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود. به آدرس gonbadekabood در blog.ir که بلاگفا اجازه معرفی لینکش را نمی دهد.

 

 

 

+ جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:4 فاطمه جناب اصفهانی |

 

چمدان را بسته بودم و داشتم ساک دستی سفرم را آماده می‌کردم که دیدم چه‌قدر محتویات آن تغییر کرده است!

سفرهای قبل در این کوله سبکم چیزهایی می‌گذاشتم که حالا از داشتنش صرف‌نظر کرده بودم. و چیزهایی به آن اضافه شده بود که باید عقب‌تر می‌ایستادم و بهتر نگاه می‌کردم تا می‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده.

وگرنه در کدام سفر من بیسکوییت باغ وحشی و چوب شور و پستونک و عروسک انگشتی و کشمش و ... توی کیفم گذاشته بودم؟!

 

تغییر آدم‌ها را از کیف دستی‌شان و وسایلی که با خودشان این‌طرف و آن‌طرف می‌برند می‌شود فهمید. و اگر کیف دستی و کوله پشتی آدم‌ها شیشه‌ای بود می‌شد حدس زد حالشان چه‌طور است؟ البته هستند آدم‌هایی که در کیفشان جز موبایل و کمی پول چیز دیگری نیست و از روی این‌ها چی را می‌خواهم حدس بزنم اما خب، آدم‌ها گاهی اسیر چیزهایی هستند که با خودشان حمل می‌کنند.

کتابی که توی کیفشان است فکرشان را درگیر کرده، دفتر یادداشتی که دارند پر است از رازهای کوچک معمولی، عکس‌های توی کیف پولشان خیلی با ارزش‌ترند از کارت‌های اعتباری و پول‌های کنارش، کلیدهایی که با یک دسته کلید سال‌ها کنار هم می‌مانند و احساس تعلق می‌دهند به صاحبشان، احساس تعلق به جایی به کسی، قرص‌ها، خوراکی‌ها، عینک‌های آفتابی و طبی، چترهای کوچک باران ندیده، لوازم آرایش، لوازم بهداشتی و ... . همه این‌ها کنار هم شناسنامه آدم‌ها هستند. گیرم که متغیر، اما می‌شود حتی جامعه را شناخت از محتویات ساده کیف مردمش!

می‌شود دید کرم مرطوب کننده قوی برای پوست‌های خشک، یعنی تو خیلی با آب کار کرده‌ای، پوستت خشک است و این روزهای هوا حالش را خوب نمی‌کند؟

می‌شود از آگهی کلاس ارف و موسیقی و زبان و رباتیک فهمید که تو فرزندت را خیلی دوست داری و می‌خواهی همه آرزوهایت را با او محقق کنی.

از رژ لب به نیمه رسیده پر رنگت این‌را فهمید که دوست داری بیشتر دیده شوی، از رژ لب کم‌رنگ و رنگ لب این‌را که من خودم زیبا هستم.

از نان و پنیر با نون لواش بدون گوجه یک معنا، با نان سنگک و گردو یک معنای دیگر؛ با نان تست و شکلات صبحانه یک چیز دیگر.

از کتاب‌ها هم. از تقدیم‌نامه‌های اولش هم. از بارکد کدام کتابخانه‌اش هم.

از صفحه آگهی‌های روزنامه، صفحه کاریابی، صفحه مسکن، حلقه‌های پررنگ و کم‌رنگ دور خانه‌های فروش، رهن، رهن و اجاره، و ... .

خلاصه این‌که دلم می‌خواست می‌توانستم از یاس بزرگ حیاط که هنوز هم گل دارد یک‌عالمه یاس می‌ریختم توی کیف آدم‌ها. تا وقتی درش را باز کردند بروند تا خاطرات خوش. بروند آن‌جا که حالشان بهتر می‌شود.

چی داشتم می‌گفتم اصلاً؟ آهان! تغییر کرده‌ام! مادر شده‌ام.

 

 

پ.ن. این‌بار نتوانستم با حضور قلب و یک دل سیر دریا را نگاه کنم. از بس که نگران بودم دست یوسف سرنخورد از دست پدرش و دریا قدم‌های کوچکش را گول نزند! هوس نکند مزه گوش ماهی‌ها را بچشد! (که چشید البته)، سگ کنار ساحل نامهربانی نکند! اما این سفر خوب بود. خیلی خوب. و راستی پسرم همسفر خوبی است! به امید سفرهای بزرگ!

پ.ن. باید به کسی که از تماشای جنگل و دریا می‌آید و چند صبح پیش از طلوع خورشید چشم‌هایش را قامت بسته زیارت قبول گفت. و من از زیارت خدا می‌آیم. آنجا که دست هیچ انسانی نرسیده بود و بارگاهی حتی نساخته بود.

پ.ن. ساری! ساری عزیز! انگار یک‌بار در تو زاده شده‌ام من!

 

+ دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:20 فاطمه جناب اصفهانی |

بسم الله

 

برگ هزار جنگل انبوه توی دلم می‌ریزد و خش‌خش می‌کند. مادربزرگ دوستم را برده‌اند اتاق عمل روح من ایستاده پشت در. سردم است.

آدم چرا این‌طوری است؟

چرا یادش نمی‌رود؟

چرا دردش کهنه نمی‌شود؟

چرا وقتی درد عزیزی را می‌بیند یا می‌شنود که خودش روزی دچارش بوده بغض راه گلویش را می‌گیرد و می‌آید بالا و بالا و هیچ آبرو سرش نمی‌شود؟

انگار تکهای از لباس مشکی تنش چسبیده به جایی روی دلش و کنده نمی‌شود!

خدا کند گذار هیچ‌کس به بیمارستان نیفتد. پشت درهایی که هیچ نمی‌دانی آن‌سویشان چه خبر است. جایی که زندگی دو تکه می‌شود. یک‌طرفش مرگ و سوی دیگرش زندگی. نه این‌که آن سوی بیمارستان زندگی این‌طور نبوده باشد نه! این صراحت مرگ و زندگی انگار آن‌جا بیشتر است.

و چقدر خدا نزدیک است آن‌جا. انگار اگر قرار به رفتن عزیزت هم باشد خودش می‌آید روی آن صندلی‌های سخت می‌نشیند کنارت و برایت همه از من هستید و به سوی من باز می‌گردید می‌خواند و آرامت می‌کند و رضایتت را می‌گرد.

باقی هم درد دلتنگی است!

آخ! معصومه جان! معصومه جان!

این لحظه‌ها را از تو دورم اما کنارت هستم. و این جوراب‌های رنگی قشنگ، مدام توی ذهنم راه می‌روند.

بازهم خبر خوب بده بانو!

بازهم خبر خوب بده.

 

 

+ دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:31 فاطمه جناب اصفهانی |

 

انگار پسر با تلفن سبز اسباب بازی‌اش دوستان و همکارهای قدیمی را خبر کرده باشد که من دارم بزرگ می‌شوم ها!  و مامانم چند دقیقه‌ای بیشتر برای خودش وقت دارد ها! که یکی یکی مستقیم و غیرمستقیم می‌پرسند حاضرم باز هم در فلان کار همکاری کنم؟

و وقتی شرایطم را می‌فهمند خودشان راه‌کار پیشنهاد می‌کنند که کار بشود.

من هم هربار می‌گویم فکر می‌کنم و ته دلم قند آب می‌شود از دوباره کار کردن.

با این‌که می‌دانم کار غیرحضوری و غیر رسمی نه حقوق درست و درمانی دارد نه می‌شود روی زمان دریافتش حساب کرد.

با این‌که می‌دانم این کار را که قبول ‌کنم، آخرش باید خودم را بکشم تا گزارش خوبی تحویل بدهم.

با این‌که می‌دانم اگر مهلت انجام کار سه هفته و سه ماه هم باشد باز برای من به اندازه چند ساعت کوتاه زمان نیست.

بعد قبول می‌کنم و همه روزهای نزدیک تحویل گزارش از خودم می‌پرسم واقعا ارزش این‌همه استرس را داشت؟!

بعد دعا می‌کنم پسر زودتر خوابش ببرد تا تمامش کنم و لحظه‌هایی که خواب است بروم نگاهش کنم که چرا بیدار نمی‌شود دلم تنگ شد! و این قصه تکرار می‌شود.

از بس که ایده‌ها رهایم نمی‌کند.

مثل این ماهی زبراها که انداخته‌ام در گلدان ریشه‌دار سینگینیوم چرخ می‌خورد و چرخ می‌خورد و خسته هم نمی‌شود.

گاهی یکی‌شان می‌رود زیر یکی از گوش ماهی‌ها که کف تنگ گذاشته‌ام و یادش می‌رود بیرون بیاید. می‌آیم می‌بینم یکی‌شان کم شده! بعد می‌فهمم اسیر شده زیر یک صدف محکم و قشنگ! چقدر از روز آن زیر بوده نمی‌دانم، آزاد که می‌شود اما انگار هزار سال بوده طعم آزادی را نچشیده.

ماهی زبرا شده‌ام؛ ریز و کوچک؛ توی تنگی که خیال می‌کنم بزرگ است و همه دنیا همین است. حافظه‌ام کوتاه شده چندتا چرخ که می‌خورم یادم می‌رود که قرار به رفتن است نه ماندن.

 

پ.ن. داوودی‌ها را یک ماه است کاشته‌ام و هنوز حالشان خیلی خوب است. اصلا باید همه ماه‌ها داوودی کاشت. از بس که صبور است و زبان همه ماه‌ها را بلد است.

پ.ن. گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم   چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی. حکایت من است با مهمان‌های عزیزم!

پ.ن. دستمال سفره‌هایتان را با اریگامی تزیین کنید. توی کیکتان به جای وانیل رنده پوست پرتقال بریزید و توی سینی شکلات سنگی بذارید. حالتان خوش!

 

 

+ دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:14 فاطمه جناب اصفهانی |