آن بخش دیگر زمان
حس عجیبی است وقتی از یک گذشته بامداد داری مهمانهایت را بدرقه میکنی که یکهو در آسمان ماه میبینی با کلی ستاره! و تعجب میکنی. همین که از دیدن ماه تعجب میکنی و یادت نیست آخرین باری که ماه دیدهای در کنار این تعداد ستاره کِی بوده. حالا خیلی هم بدیهی است حضور ماه در آسمانها اما چطور توضیح بدهم!
بعضی چیزها آنقدر بدیهی میشوند که دیگر نمیبینمشان. مثل همین گل و مرغی که توی قاب روی زمینه مخملش کج شده و اصلاً ندیده بودمش. مثلِ مثلِ خیلی چیزها.
آدم وقتی خسته است و ساعت هم از یک عددی گذشته است اگر خودش را تسلیم خواب نکند وارد بخش دیگری از زمان میشود. یک بخش عجیب و مرموز و ناشناخته که هیچ کجای روز نیست و با هیچ فنجان نسکافه و قهوه و آتش بیجان و ... رخ نمیدهد!
اینها را نوشتم که فردا یادم نرود. فردا که دوباره پرده بدیهیات افتاد روی همه چیز و انتهای امشب از یادم رفت.
پ.ن. آی مرغ دریایی! بالهایت را خسته نکن تا من بیایم. هزار حرف ناگفته داریم باهم!
اينجا را كم داشتم. بلاگ مستطاب زندگي را.