<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بلاگ مستطاب زندگی</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 22 Jun 2019 07:11:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خانه تازه، زندگی تازه</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/390</link>
<description>دارم سفر می کنم به خانه جدید. آدم تازه‌ای شده‌ام و نیاز به فضای تاز‌ه‌ای دارم. و از تغییر نمی‌هراسم. اگر همچنان دوست داشتید مرا بخوانید mostatab را با ادامه آدرس بلاگ دات آی آر تایپ کنید. در پناه امن خدا</description>
<pubDate>Sat, 22 Jun 2019 07:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/390</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا پیغام بگذارید</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/389</link>
<description>از پیغام‌گیر تلفن خوشم نمی‌آید. تکنولوژی جالبی است. این‌که تو وقتی نیستی هم باشی. اما من خاطره‌ی خوبی از آن ندارم. چند روز بعد از رفتن مامانی یکی‌مان همین‌طور که داشت رد می‌شد دکمه قرمزش را زد و با پخش شدن صدای مامانی که داشت سراغ امین و مریم را می‌گرفت و بعد حال مرا می‌پرسید و بعد مثل همیشه بخش مفصل پیغامش قربان صدقه علیرضا، در همان‌جایی که بودیم میخکوب شدیم. مامانی داشت از آن دنیا حرف نمی‌زد، ما خیال کرده بودیم مامانی تا همیشه خواهد ماند و قربان صدقه‌مان</description>
<pubDate>Thu, 02 May 2019 14:40:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/389</guid>
</item>
<item>
<title>خانه در حال احتضار</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/388</link>
<description>خانه‌ها مثل آدم‌ها سکته می‌کنند. چند ثانیه به مغزشان خون نمی‌رسد و سقف‌شان فرو می‌ریزد. قلب‌شان چند ثانیه خون را پمپاژ نمی‌کند و لوله‌هایش می‌ترکد. کسی قربان صدقه‌شان نمی‌رود و رنگ و رویشان می‌پرد. کسی در اتاق‌های پر نورشان خواب نمی‌بیند و کابوس هر روزشان می‌شود پیشنهاد املاک برای نیست و نابود کردنشان. امروز به دیدن مریض در حال احتضاری رفته بودم که زمانی سه سال شاد را در آن زندگی کرده بودیم. دعوا بود سر سجلش.</description>
<pubDate>Wed, 24 Apr 2019 13:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/388</guid>
</item>
<item>
<title>خانه حیاط دار</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/387</link>
<description>از سی کیلومتری کاشان که حسام روایت محمد عرب و مینا را در مجله ناداستان برایم تعریف کرد، از فکر آن خانه بیرون نمی‌آیم. مانده بودند بین زندگی در یک آپارتمان یا ساختن خانه خودشان. هر دو معمار بودند و خانه خودشان را ساخته بودند. جایی که پنجره‌اش رو به گنبد مسجد شیخ لطف‌الله باز می‌شد و به راحتی می‌توانستند بروند میدون و همه آبی میدان امام را قدم بزنند. نه اینکه پنجره‌های خانه‌ای که به آن فکر می‌کنم رو به گنبد مسجد شیخ لطف الله و هیچ بنای تاریخی بی نظیری باز</description>
<pubDate>Wed, 24 Apr 2019 07:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/387</guid>
</item>
<item>
<title>معماری شادمانی</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/386</link>
<description>معماری همیشه برایم مهم بوده و نتوانسته‌ام نسبت به آن بی‌تفاوت باشم. هیجان پایین رفتن از پله‌های بلند آشپزخانه خانمجون وقتی هنوز چشم‌هایم به تاریکی عادت نکرده بود، گذر کاروان اسیران از هشت‌دری با نوای امشب شهادت‌نامه عشاق امضا می‌شود ، تا پاسخ زنان و کودکان سیاه‌پوش کاروان در پنج‌دری با نوای فردا به خون پاکشان این دشت غوغا می شود ، و وقتی ما با شمع‌های نیم سوخته رسیده بودیم به حیاط، گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را پیچیده بود در یاس باغچه گوشواره راست حیاط و به</description>
<pubDate>Mon, 22 Apr 2019 08:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/386</guid>
</item>
<item>
<title>تاب آوری</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/385</link>
<description>وقتی گفتیم قرار است برویم یک سری مغازه که اسم‌شان املاک است، و شاید بخواهیم خانه‌مان را عوض کنیم، به شدت گریه کرد و گفت که همین خانه را دوست دارد. قانعش کردیم که همه وسایل‌مان را می‌بریم، گفت حتی اگر فرش‌هایمان را هم ببریم نمی‌توانیم مهربانی را که این سال‌ها از ما روی زمین ریخته و جمعش هم نمی‌توان کرد با خودمان ببریم! گفتم در خانه جدید دوباره مهربانی می‌کنیم! لباس پوشید. اولین املاک روی صندلی چرخان نشست و برای خودش چرخ خورد.</description>
<pubDate>Wed, 13 Mar 2019 03:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/385</guid>
</item>
<item>
<title>نگاه دار سر رشته تا نگهدارد</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/384</link>
<description>عزیزجون هیچ چیز را دور نمی‌انداخت. عزیزجون مادر پدربزرگ مادری‌ام بود که من تا حدود ۱۲ سالگی فرصت داشتم در ذهنم از ایشان عکس بگیرم و ثبت‌شان کنم. حساسیت خاصی روی اسراف داشتند و فوق‌العاده خلاق و هنرمند بودند. تا همان آخرهای زندگی‌شان در همان خیابان شهدا و طبقه بالای خانه آقاجون، که ما هم سه سالی همان‌جا زندگی کردیم، دار قالی داشت. دستگاه تریکوبافی، چون احساس می‌کردند وقت زیاد دارد و افرادی هستند که سرمای زمستان برایشان طولانی‌تر می‌گذرد.</description>
<pubDate>Thu, 21 Feb 2019 09:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/384</guid>
</item>
<item>
<title>دست بردار از این در وطن خویس غریب</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/383</link>
<description>لیست یادداشت‌هایی که باید بنویسم و کارهایی که باید تحویل دهم را روی اولین کاغذی که فضای سفیدی داشته نوشته‌ام. بین دو ستون که یکی دستور تهیه «سالاد اندونزی» را توضیح داده و دیگری «سالاد سیب زمینی» را. که برای اولی گل‌کلم پخته نریختم و هویج و نخودفرنگی، و بد هم نشد. در ترکیب دومی آن که با پیاز بنفش درست کردم خیلی بهتر شد. و این البته می‌تواند به دلیل علاقه‌ام به پیاز بنفش باشد. به رنگ عجیبش و حال خوبش.</description>
<pubDate>Mon, 04 Feb 2019 20:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/383</guid>
</item>
<item>
<title>تکه های من در صبح ۳۶ سالگی</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/382</link>
<description>دیشب که لب‌ تابم را خاموش می‌کردم دیدم میزم در شلوغ‌ترین حالتش قرار داد. یک هفته شلوغ داشتم و فرصت نکرده بودم هرکدام را سر جای خودش بگذارم. خوب که نگاهش کردم دیدم همه این اشیاء، تکه‌های هویتی من هستند. صبح قبل از این‌که میزم را مرتب کنم، همه را به نظم چیدم و عکس گرفتم. تا یادم بماند که صبح روز ۳۶ سالگی‌ام چه شکلی بودم. دفتر گزارش‌هایم، دفتر یادداشت‌، کاور گزارش‌های کاری، چند جلد کتابی که قرار است بخوانم.</description>
<pubDate>Tue, 29 Jan 2019 18:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/382</guid>
</item>
<item>
<title>یک سال دیگر زندگی کردم</title>
<link>https://mostatab.blogfa.com/post/381</link>
<description>روز تولد قرار است متفاوت باشد. اما آن‌قدر خوشبختم که باران از نیمه شب می‌بارد. و جای پارک خوبی پیدا می‌کنم و با یک تاکسی خیلی زودتر از آن‌که گوگل مپ می‌گفت می‌رسم تجریش. جز سبزی و سیرهای تازه و نان‌های داغ، بقیه تازه دارند بیدار می‌شوند. همیشه فکر می‌کنم زودتر کارم تمام می‌شود. اما تا سمنو عمه لیلا بگیرم و بروم خرازی کوچک کنار پاساژ میری و یادم بیفتد چقدر چیز لازم داشتم، بعد هم پارچه‌های تازه میری را ببینم که حالشان خیلی هم خوش نیست و بعد سری به زیروتن</description>
<pubDate>Mon, 28 Jan 2019 19:21:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>mostatab</dc:creator>
<guid>mostatab.blogfa.com/post/381</guid>
</item>
</channel>
</rss>
