خانه تازه، زندگی تازه

دارم سفر می کنم به خانه جدید.

آدم تازه‌ای شده‌ام و نیاز به فضای تاز‌ه‌ای دارم.

و از تغییر نمی‌هراسم.

اگر همچنان دوست داشتید مرا بخوانید mostatab   را با ادامه آدرس بلاگ دات آی آر تایپ کنید.

 

در پناه امن خدا

لطفا پیغام بگذارید

 

از پیغام‌گیر تلفن خوشم نمی‌آید.

تکنولوژی جالبی است. این‌که تو وقتی نیستی هم باشی. اما من خاطره‌ی خوبی از آن ندارم.

چند روز بعد از رفتن مامانی یکی‌مان همین‌طور که داشت رد می‌شد دکمه قرمزش را زد و با پخش شدن صدای مامانی که داشت سراغ امین و مریم را می‌گرفت و بعد حال مرا می‌پرسید و بعد مثل همیشه بخش مفصل پیغامش قربان صدقه علیرضا، در همان‌جایی که بودیم میخکوب شدیم. مامانی داشت از آن دنیا حرف نمی‌زد، ما خیال کرده بودیم مامانی تا همیشه خواهد ماند و قربان صدقه‌مان خواهد رفت.

چند سال بعد وقتی در آهنی و بعد در چوبی خانه‌مان را باز کردیم و با چمدان‌هایی که چند دست لباس احرام داشت وارد خانه شدیم، چراغ پیغام‌گیر به سرعت خاموش و روشن می‌شد.

دکمه‌اش را فشار دادیم تا صاحب‌خانه بخواهد برای تنظیم قرارداد جدید با او تماس بگیریم.

ما و چمدان‌های پر سوغاتمان مثل قالب‌های یخ وا رفتیم.

اما هیچ‌وقت به اندازه این روزها که دارد می‌شود هفته‌ها تا به خانه رسیده‌ام چادر برداشته و برنداشته نرفتم ببینم چراغ پیغام‌گیر روشن و خاموش می‌شود.

که منتظر پیام صاحب‌خانه و پیام پذیرش پیش دبستانی هستیم.

دوبار هم شده که هر دو بار پیام تبلیغاتی بوده و یک پیام ضبط شده اتوماتیک آن طرف خط، یک پیام ضبط شده برای ما گذاشته این طرف خط. اما هنوز هیچ کدام از آن‌ها که منتظرشان هستیم تماس نگرفته‌اند.

لابد آن‌ها به اندازه ما عجله ندارند. نباید انتخاب کنند و تصمیم بگیرند. و یا این‌ها اولین انتخاب‌هایشان نیست.

اصلا هیچ وقت فکر نمی‌کردم انتخاب پیش دبستانی این‌قدر کار دشواری باشد. و این‌که در این عرصه رقابت فقط تو نیستی که باید انتخاب کنی، باید منتظر باشی تا انتخاب بشوی.

یک احساس شب اعلام نتایج کنکور، بی‌آنکه بگذاری به فرزندت هم منتقل شود.

در مورد مدرسه دلم می‌خواست یک اسکنر مادرانه داشتم تا شعارها و عملکرد ‌آن‌ها که با ما همسو هستند را بررسی می‌کردم. شاید هم دارم زیادی سخت می‌گیرم. اما وقتی می‌بینم این بچه که هنوز شش سالش نشده چقدر معصوم است و به خیلی از بدجنسی‌های دنیای ما آلوده نشده به خودم می‌گویم ارزشش را دارد بیشتر زمان بگذاری و تحقیق کنی.

فکر می‌کردم آدم انعطاف‌پذیری هستم و در نهایت تلاش می‌کنم تا با همراهی هم به بهتر شدن محیط کمک کنم.

اما این روزهای در تعلیق چراغ خاموش پاسخگوی تلفن دارد طولانی می‌شود.

می‌دانم که چیزهای بهتری برایمان مقدر کرده است. مثل همیشه. و دارد کاسه صبرم را بزرگ‌تر می‌کند. و فقط می‌توانم دعا کنم برای فرزندم و همه فرزندان سرزمینم خیر باشد و عاقبت بخیری. و تو دعایم را می‌شنوی.

خانه در حال احتضار

خانه‌ها مثل آدم‌ها سکته می‌کنند. چند ثانیه به مغزشان خون نمی‌رسد و سقف‌شان فرو می‌ریزد.
قلب‌شان چند ثانیه خون را پمپاژ نمی‌کند و لوله‌هایش می‌ترکد.
کسی قربان صدقه‌شان نمی‌رود و رنگ و رویشان می‌پرد.
کسی در اتاق‌های پر نورشان خواب نمی‌بیند و کابوس هر روزشان می‌شود پیشنهاد املاک برای نیست و نابود کردنشان.
امروز به دیدن مریض در حال احتضاری رفته بودم که زمانی سه سال شاد را در آن زندگی کرده بودیم.
دعوا بود سر سجلش. هرکس صفحه‌ای از آن را می‌خواست، سهمش را.
نرفتم اتاقم را ببینم.
آن‌جا باید مثل قبل در ذهنم باقی می‌ماند.
این خاطره اصلی بود.

فنجان چای‌ام؟

می‌تواند منتظرم بماند. شاید روزی در مایکرور گرمش کردم.

زن خانه که حالا خیلی فرسوده و ناتوان شده بود گفت همه خانه مال او نیست و اختیاری ندارد. انگار که اختیار هیچ چیز را نداشته باشد. دیگر نمی‌توانست مسجد هم برود. برای ریه‌هایش دوبار بستری شده بود و چند سالی بود به شهرش سر نزده بود. 

اصلا باید یک قانونی باشد که خانه‌ها، اگر قرار است مرد خانه زود همسرش را بین مردم و بچه‌ها تنها بگذارد و برود سهم مادر باشد. سهم همسرش. که میزان سهم آدم‌ها از یک خانه در کتاب قانون من ساختن زندگی است زیر سقف آن. بسته‌بندی کردن سلامتی و فریز کردنش، همه صبح‌هایی که برای آماده کردن یک صبحانه دورهمی خواب نمانده‌اند. همه شب‌هایی که از غم یکی از بچه‌ها یا همسر چشم از سقف بر نداشته‌اند.

نیم ساعتی نشستم و بیرون آمدم.

چند مرد سقف گچبری خانه روبرویی را با پتک می‌زدند و فرو می‌ریخت. تسلیم. بی‌گلایه. بی‌حرف.

خسته بود از آن‌همه زندگی؟ نفهمیدم.

 

پ.ن. یک فرضیه دارم که هنوز برایم اثبات نشده، خانه‌ها اگرچه بیشتر مردها آن‌ها را طراحی می‌کنند و می‌سازند، شبیه زن‌ها هستند. آن‌ها هستند که مدتی است آشپزخانه‌ جزیره‌ای را انتخاب کرده‌اند.

فرش‌های بدون نقشه مدرن را جایگزین فرش‌هایی با طرح‌های سنتی کرده‌اند. 

لامپ‌های سقفی بلند، هالوژن‌ها، قاب‌هایی با طرح‌های انتزاعی به جای عکس‌های خانوادگی و نقاشی های دوران جوانی.

هر خانه شبیه زنی است که در آن شب را به صبح می‌رساند و روز را طی می‌کند.

 

 

خانه حیاط دار

 

از سی کیلومتری کاشان که حسام روایت محمد عرب و مینا را در مجله ناداستان برایم تعریف کرد، از فکر آن خانه بیرون نمی‌آیم. مانده بودند بین زندگی در یک آپارتمان یا ساختن خانه خودشان. هر دو معمار بودند و خانه خودشان را ساخته بودند. جایی که پنجره‌اش رو به گنبد مسجد شیخ لطف‌الله باز می‌شد و به راحتی می‌توانستند بروند میدون و همه آبی میدان امام را قدم بزنند.

نه اینکه پنجره‌های خانه‌ای که به آن فکر می‌کنم رو به گنبد مسجد شیخ لطف الله و هیچ بنای تاریخی بی نظیری باز شود، نه. اما پنجره تمام اتاق‌هایش رو به یک حیاط کوچک با دیوارهای آجری باز می‌شود.

پانزده سال پیش برای سه سال در آن خانه زندگی می‌کردیم. درست در سال‌هایی که خانه باغ قلهک‌مان (که سهمی از آن برای ما بود) داشت تبدیل به آپارتمان پنج طبقه‌ هشت واحدی می‌شد و من تا آخر ساختش هروقت از آن کوچه گذشتم محکم چشم‌هایم را بستم که نعش بی‌جانش را نبینم. و درخت‌های خرمالو را که لابد شبانه تشییع کردند. سیب‌ها و گیلاس را.

طبقه پایین آن خانه هنوز خالی است. از دیشب دارم به این فکر می‌کنم که خودم بروم و با صاحب آن خانه که زن مومنی است صحبت کنم. شاید راضی شد دوباره ما را مهمان اتفاق‌های خوش خانه‌اش کند.

بیشتر ساعت‌های دیشب داشتم وسایل را در آن خانه که بازسازی‌اش کرده بودیم می‌چیدیم. و آخرین تصویر در هر چیدمان یک فنجان چای بود در ظرف سفالی و رو به حیاط که آفتاب تابیده بود و یوسف داشت در باغچه برای خودش گنج پیدا می‌کرد.

نماز صبح را که خواندم شب را بریدم. روز شده بود. خوابم نبرد.

بقیه داستان را خواندم.

در گوگل خانه محمد عرب و مینا که اسمش را به نام دخترشان آبان گذاشته بودند. با سلیقه من جور نبود. اما آن‌ها تصمیم خودشان را گرفته بودند و حالا آبان‌شان به جای بازی در یک تراس فسقلی با یک لگن ماسه، در یک حیاط بزرگ می‌دوید.

زمان نمی‌گذشت.

مخزن اتو و آب‌پاشم را پر کردم و از کوه‌ رخت‌های از سفر برگشته کم کردم. صبحانه خوردیم. پسرها رفتند. ظرف آب فنچ‌ها را با پنج قطره بیشتر ویتامین آب کردم و برش سیب گذاشتم. دارند دوباره با رشته‌های پارچه‌ای که از عروسک‌های تیلدا برایشان گذاشته‌ام لانه‌شان را می‌سازند. ماه پیش چند تخم‌شان از لانه افتاد و یکی دوتا شکست و در کمال ناباوری یکی جوجه شد و آن هم بعد از سه روز مرد. حتما اینبار خانه بهتری می‌سازند.

یک ایمیل تازه دارم و چند فایل که مفصل وقت می‌خورد و فردا هم جلسه دارم. اما اصلا دلم نمی‌خواهد بازش کنم.

گلدان‌ها را آب دادم. همیشه آب دادن این حدود چهل گلدان خیلی طول می‌کشید. اینبار به اندازه اینکه تلفن را برداشته باشم و به زن میانسالی که آن طرف خط مریم را کار دارد بگویم اشتباه گرفته و خداحافظی کنم.

زمان نمی‌گذرد.

ملحفه‌ها و پتوی مسافرتی و چند تکه رخت را در ماشین رختشویی می‌ریزم و روشن می‌کنم. لنگری که نگذارد زودتر از موعد از خانه بیرون بروم.  

که اگر خانه نباشد، اگر خیلی زود بگوید نه و تمام. اگر بگوید ماه دیگر قرار است بولدوزر بیاید و خانه را از ریشه در آورد، اگر ... تا ظهر که یوسف را بردارم کجا بروم و چه کنم و چقدر خیره شوم به خانه‌ای که روزها در ذهنم حیاطش را گل‌کاری کرده‌ام و کابینت‌های آشپزخانه‌اش را رنگ کرده‌ام و اتاق بچه‌ها را قفسه زده‌ام شاید این اسباب بازی‌ها نظم بگیرد؟

فنجان چایم را چه کنم که دارد پشت پنجره سرد می‌شود؟

 

 

معماری شادمانی

معماری همیشه برایم مهم بوده و نتوانسته‌ام نسبت به آن بی‌تفاوت باشم.

هیجان پایین رفتن از پله‌های بلند آشپزخانه خانمجون وقتی هنوز چشم‌هایم به تاریکی عادت نکرده بود، گذر کاروان اسیران از هشت‌دری با نوای امشب شهادت‌نامه عشاق امضا می‌شود، تا پاسخ زنان و کودکان سیاه‌پوش کاروان در پنج‌دری با نوای فردا به خون پاکشان این دشت غوغا می شود، و وقتی ما با شمع‌های نیم سوخته رسیده بودیم به حیاط، گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را پیچیده بود در یاس باغچه گوشواره راست حیاط و به هر گل می رسم می بویم او را در شاخه‌های شمشاد گوشواره چپ باغچه خانه کرده بود.

اتاق عزیزجون روی پشت بام که هیچ کم نداشت و همیشه سبزی خوردنش به راه بود.

 معماری پیچیده خانه عموی مامان با گچ‌بری‌ها و آیینه کاری‌ها که مرا مسخ می‌کرد و آخر روضه می‌رساند به ای اهل حرم سید و سالار نیامد و مجمعه‌های بزرگی که دست می‌گرفتیم و غذا پخش می‌کردیم.

پاسیوی خانه آقاجون که با حوض سه طبقه طراحی شده بود و این شانس را داشتم تا خودم سه سال آن‌جا زندگی کنم، و ده روز محرم یا صفر خورشید با السلام علیک با ابا عبد الله از پنجره‌های رنگی‌اش بتابد.

و همه خانه‌های شهر.

اما علاقه من همیشه به جامعه و بخش فرهنگ بیشتر از ریاضی و هندسه و رقم و عدد بود. این بود که سر از جامعه شناسی در آوردم و نه از معماری.

حالا که مطالعه کتاب معماری شادمانی آلن دوباتن قرین شده با چالش خانه که می‌مانیم یا به خانه تازه‌ای می‌رویم، حواسم بیشتر جمع همه خانه‌هایی است که می‌بیبنیم. خانه‌‌های کهنه و نو، خانه‌هایی با تزیینات و تمرکز بر معماری زنانه یا مردانه، خانه‌های تجملی و خانه‌های فروتن و معمولی.

دلم می‌خواهد شماره تماس صاحبان خانه‌های رها شده‌ای که دوستشان دارم را بگیرم و بگویم که ما می‌توانیم پیش از آن‌که لودر سینه خانه زیبایت را از هم بدرد و قلبش را بیرون بکشد و هر تکه‌اش را به نخاله‌های حاشیه تهران اضافه کند، یکبار دیگر پنجره‌هایش را رنگ کنیم. یاسش را هرس کنیم. سیب و گیلاسش را به بار بنشانیم. کاجش را خانه گنجشکان کنیم. ده روز صدای روضه را موسیقی هر اتاقش کنیم.

اما راستی او کجاست؟ در کدام خانه آرام است که تماس بگیرم؟ اصلا ایران است؟ که اگر هست این‌همه درخت خانه‌اش چرا دارد خشک می‌شود؟

وَرِ منصفم، وَرِ قضاوت‌گرم را فرا می‌خواند که خانه خودت را خانه کن!

اگر انتخابی که کرده‌ای حداقل خواسته‌هایت است، سقف رضایت و شادمانی را طور دیگری بالا ببر!

من اما نمی‌توانم با چشمان بسته رانندگی کنم.

این سفر که از اصفهان بر می‌گشتیم، به خودم می‌گفتم تو آدم شجاعی نیستی! حتی ایده‌ای هم نداری. وگرنه زندگی‌ات را از آن اقلیم می‌کشاندی به این اقلیم. اینجا که راحت‌تر می‌شود زندگی کرد و خانه‌ای داشت که مطابق میل و خواسته توست. و کودکان شادتری تربیت کرد.

اما من می‌خواستم به بهای داشتن خانه‌ای زیبا، دیدن هر روز ‌آن‌همه تاریخ، تماشای آن‌همه طبیعت و گشودگی، بودن با خانواده‌‌ام را از دست بدهم؟ پیر شدن پدر و مادرم را نبینم؟ مثل یک مهمان به شهری که در آن دنیا آمده‌ام و خوب زندگی‌ کرده‌ام بیایم و بروم؟ و دیگر هیچ‌کدام این دو شهر، شهرم نباشد؟

از گذراندن وقتم در فرودگاه و جاده و ترمینال خرسند خواهم بود؟

هر تماس بی‌موقعی دلم را خالی کند که باز مرگ منتظر تو نماند و عزیزی را از دست دادی!

و آن‌جا چه کاری برای من خواهد بود؟

کدام کتاب‌خانه این‌همه کتاب دارد؟

انتخاب! انتخاب‌های ما، ما را می‌سازد. و می‌دانم که فردا از همین انتخاب‌ها سوال خواهم شد.

من سعی می‌کنم بهترین انتخابم را بکنم. تو اما مرا و ما را رها نکن!

این دنیا که خودم برای خودم ساخته‌ام حتی برای من سی و پنج ساله هم امن نیست!

 

 

تاب آوری

 

وقتی گفتیم قرار است برویم یک سری مغازه که اسم‌شان املاک است، و شاید بخواهیم خانه‌مان را عوض کنیم، به شدت گریه کرد و گفت که همین خانه را دوست دارد. قانعش کردیم که همه وسایل‌مان را می‌بریم، گفت حتی اگر فرش‌هایمان را هم ببریم نمی‌توانیم مهربانی را که این سال‌ها از ما روی زمین ریخته و جمعش هم نمی‌توان کرد با خودمان ببریم!

گفتم در خانه جدید دوباره مهربانی می‌کنیم!

لباس پوشید.

اولین املاک روی صندلی چرخان نشست و برای خودش چرخ خورد. املاک دوم حوصله‌اش سر رفت و بستنی یخی خواست. املاک سوم تشنه شده بود و آب خنک می‌خواست. املاک چهارم را پیاده‌اش نکردیم و من رفتم. املاک بعدی خوب بود. املاک بعدی چیپس می‌خواست. و املاک آخر دیگر نمی‌توانست تحمل کند.

و من میان آن‌همه سوالی که درباره هر فایل پیشنهادی داشتم، فکر می‌کردم چه بلایی سر تاب‌آوری این بچه آمده؟

که یادم آمد صبح زود بیدار شده و خوابش می‌آید و بیشتر شب‌ها این موقع شام می‌خورد و تازه دارد کاری را می‌کند که دلخواهش نیست. آن شب را به شادی تمام کردیم.

دیشب که چند خانه دیدیم و برگشتیم فکر کردم آن‌که باید روی تاب‌آوری‌آش کار کند خود من هستم!

که همان اول بعد از دیدن اولین خانه و پیرمردی که بچه‌هایش همه مهاجرت کرده بودند بغض به گلویم فشار می‌آورد. کتاب‌خانه هنوز گوشه اتاق  بود و کتاب‌هایش هم. و دو صندلی ننویی قشنگ که لابد خاطرات خوبی بود که جا مانده بود.

و خانه بعدی ته کوچه‌ای بود که در مدرسه پسرانه‌ای به آن باز می‌شد و پنجره‌ها هم به حیاط همان دبیرستان. و کوچه هم کمی بالاتر از دانشکده پزشکی دانشگاه آزاد. سعی کردم خوش‌بین باشم. از آن‌همه گلدانی که خانم صاحب‌خانه در راهرو چیده بود دلگرم شوم و پله‌های بلند را بالا بروم.

در که باز شد چند بادکنک کم باد رها شده دست تکان دادند. و بنر بزرگ جلوی شیشه تولد رضا را تبریک می‌گفت. حالم خوب نبود. اتاق‌ها را دیدیم. موکت‌هایی که چند لک خاطره داشت از آدم‌هایی که اینجا زندگی کرده بودند و آیینه بزرگی که جا مانده بود.

خانه بعدی را می‌توانستم گریه کنم! حتی اگر حیاط بزرگی داشت یا پنجره‌هایش رو به شالیزارها و دریا هم باز می‌شد نمی‌توانستم یک ساعت در آن بمانم.

حالا دیگر از آن خیابان دوست داشتنی، فقط ماشین‌مان را می‌خواستم.

باید امشب هم خوش تمام می‌شد. بستنی قیفی خانه مامان‌جون خریدیم و ماهی قرمز.

بقیه را من پیاده نشدم. دفتر یادداشتم را در آوردم و نقطه بازی کردیم.

برای پسر شش سال نشده بازی جالبی بود.

او داشت تاب می‌آورد. و من هم!

و دلم می‌خواست نقطه‌ها را یک‌طوری به هم وصل کنم که یک خانه از وسطش در بیاید.

 

نگاه دار سر رشته تا نگهدارد

عزیزجون هیچ چیز را دور نمی‌انداخت.

عزیزجون مادر پدربزرگ مادری‌ام بود که من تا حدود ۱۲ سالگی فرصت داشتم در ذهنم از ایشان عکس بگیرم و ثبت‌شان کنم.

حساسیت خاصی روی اسراف داشتند و فوق‌العاده خلاق و هنرمند بودند.

تا همان آخرهای زندگی‌شان در همان خیابان شهدا و طبقه بالای خانه آقاجون، که ما هم سه سالی همان‌جا زندگی کردیم، دار قالی داشت. دستگاه تریکوبافی، چون احساس می‌کردند وقت زیاد دارد و افرادی هستند که سرمای زمستان برایشان طولانی‌تر می‌گذرد. کتاب‌خانه‌ای پر و پیمان، با اینکه بعد از تولد من نهضت رفته بود و باسواد شده بود. چرخ خیاطی‌‌اش که خیلی کارها می‌کرد. و سجاده‌اش که همیشه پهن بود. و من که تا صد شمردن هم آرزویم بود، همیشه دلم می‌خواست یک شب قدر کنارش باشم تا ببینم واقعا هزار رکعت نماز می‌خواند؟

از عزیزجون نوشتن، که اصلا اسمش خورشید بود، روزها می‌توانم بنویسم. اما موضوع این یادداشت قوطی دکمه‌های ایشان است.

لباس‌ها بعد از فرسوده شدنشان، آن‌قدر که دیگر قادر به رفو شدن نبودند، به چیزهای دیگری تبدیل می‌شدند. اصلا پارچه‌ها همیشه در خانواده ما مقدس بودند!

و یکی از مهم‌ترین بخش‌های لباس‌ها دکمه‌ها بودند که قبل از تبدیل شدن به وسیله به‌درد‌بخور دیگری از لباس جدا می‌شدند و در یک نخ ردیف می‌شدند تا جای دیگری به کار آیند.

من الان دو سری از آن دکمه‌ها را دارم. و هربار که می‌خواهم روی پارچه‌ای بدوزم تا لباس شود، فکر می‌کنم نه! این پارچه هم برای این دکمه‌های شگفت باارزش نیست!

برای من این رسم خوشایند در تکه‌های پارچه ماند. هروقت چیزی دوختم/دوختیم تکه‌های باقی‌مانده را تا کردم و در یک جعبه گذاشتم. چادر نمازی‌ها، پیراهن جشن عبادت متین، باقی‌مانده ملحفه کریر یوسف، لباسی که عقد فلانی دوختم و پوشیدم، مانتویی که تابستان ۹۵ دوختم، تکه‌ای که از لباس خیاط دوخت در آوردم و مدلش را تغییر دادم، سارافون بارداری‌ام، باقی‌مانده رومیزی که برای میز صبحانه دوختم. و از همه مهتر پارچه‌هایی که هدیه گرفته‌ام!

این پارچه‌ها را مثل گنج تا خانه مامان حمل می‌کنم و دوباره بر‌ می‌گردانم. آن‌جا طرح می‌دهیم. کوسن می‌دوزیم و تازگی‌ها عروسک تیلدا و طبیعتا پارچه‌هایی از چمدان کم و با دوخت و دوزهای مادر و دختر و خواهری پارچه‌هایی به آن اضافه می‌شود.

چمدان هم برای سفر حج مامانی و آقاجون است که تا همان اواخر عمر هردویشان خاطرات آن سفر همراه حاج آقای ضیاآبادی را بارها و بارها شنیده بودم و عجیب یاد سفر خسی در میقات جلال افتاده بودم.

چرا این‌ها را نوشتم؟

دیروز سالگرد سفر دوباره مامانی بود. شد پانزده سال! و از عمر آن غم برای من یک سال هم نمی‌گذرد. هنوز همان‌قدر فضای بزرگی در قلبم تیر می‌کشد و وقتی باور می‌کند که همه چیز تمام شده، بخش‌هاییش فرو می‌ریزد.

اما برای من این نخ رابطه پاره نشد. نمی‌دانم جغرافیای این دنیا و دنیایی که مامانی در آن زندگی می‌کند چطوری است. حتی گوگل هم نمی‌تواند نشانش دهد و فاصله‌مان را تخمین بزند. فقط می‌دانم هنوز یک سر نخ قرمز دست من است و سر دیگرش دست مامانی.

راحت در خواب‌هایم می‌آید و می‌رود. و خیالم را راحت می‌کند که هست. هنوز هست. نمی‌دانم که چه روزی و با چه حادثه‌ خوشایند یا ناخوشایندی سر نخ از دست من، و نه از دست او، رها می‌شود. اما امید دارم که رها نشود و من یک روز که وقت سفرم رسید نخ را دور دستم بپیچانم و بپیچانم و یک کلاف هرچقدر بزرگ درست کنم و به دستان و آغوش او برسم.

گوگل و نه هیچ کس دیگری درباره آن روز چیزی نمی‌داند. و من هم.

 

در آشپزخانه بزرگ خانه شهدا که پاسیو نازنینی با حوض سه طبقه داشت، رب می‌پخت و اصرار داشت که در ظرف شیشه‌ای بریزد. من را که زیاد آن‌جا بودم روی سنگ مرمر کابینت‌های سبز می‌گذاشت و از شیشه بزرگ رب در یک نعلبکی برایم رب می‌ریخت و اجازه می‌داد با انگشت بخورم.

طعم رب همیشه مرا چهارساله می‌کند و می‌نشاند روی همان سنگ خنک مرمر.

حالا همان شیشه رب که گاهی در آن سیرترشی هم عمل آمده، مال من است.

تا خالی می‌شود با یوسف پر از گندمش می‌کنیم و هر صبح به اسم برای شادی عزیزانمان که مدت‌ها است رفته‌اند و سفر دیگری را شروع کرده‌اند روی تراس آشپزخانه می‌ریزیم. مامانی، آقاجون، آن یکی آقاجون، بی‌بی‌جون، و ... همه آن‌هایی که کسی را ندارند تا برایشان گندم بریزند.

و تا بشود نمی‌گذاریم ظرف خالی بماند.

 

دست بردار از این در وطن خویس غریب

 

لیست یادداشت‌هایی که باید بنویسم و کارهایی که باید تحویل دهم را روی اولین کاغذی که فضای سفیدی داشته نوشته‌ام. بین دو ستون که یکی دستور تهیه «سالاد اندونزی» را توضیح داده و دیگری «سالاد سیب زمینی» را. که برای اولی گل‌کلم پخته نریختم و هویج و نخودفرنگی، و بد هم نشد. در ترکیب دومی آن که با پیاز بنفش درست کردم خیلی بهتر شد. و این البته می‌تواند به دلیل علاقه‌ام به پیاز بنفش باشد. به رنگ عجیبش و حال خوبش.

از شش موردی که نوشتم، سه موردش را خط کشیده‌ام و ارسال کرده‌ام.

هرکدام را که تمام می‌کنم صفحه‌ تازه‌‌ای باز می‌کنم از لیست تورها، برنامه قطارها، هواپیماها، مسافت دسترسی به شهرهای روی نقشه، اطلاعات مربوط به گردشگری چند شهری که برای سفر اسفند در برنامه گذاشته‌ایم.

وقتی همه شهرها علیرغم نزدیکی دور دور می‌شوند، بر می‌گردم و فایل کار تازه را باز می‌کنم.

احساس می‌کنم دارم با خشم می‌نویسم. مثل آدمی که برای یک سفر خوب برنامه‌ریزی کرده و حالا همان اول از قطار جا مانده و تا مدت‌ها دیگر قطاری به آن شهر نمی‌رود.

زنگ می‌زند و به دوستش می گوید: ممنون! تو برو سر کارت. خودم دارم می‌آیم. و یک بهانه‌ای هم می‌آورد. اما مثل دیروز کار نمی‌کند. حتی یک چای هم نمی‌خورد. و یادش نمی‌ماند سر‌دردش می‌تواند برای آب نخوردن باشد. سعی می‌کند به کوله پشتی فکر نکند. به دفتر یادداشت سفر در جیب جلو، فقط پاور بانک آماده شارژ را در می‌آورد و موبایلش را به شارژ می‌زند تا در تلگرام به کسی که سفارش یادداشت داده بود بنویسد تمام شد. آدرس ایمیل بدهید.

و من هنوز کوله‌ام را هم نبسته‌ام!

کاغذ سفید تازه باز می‌کنم تا شاید بتوانم روی یکی دیگر از کارهای کاغذ یادداشت خط بکشم.

 

پ.ن. به زاینده رود که فکر می‌کنم شعر اخوان ثالث را می‌خوانم. قاصدک هان! چه خبر آوردی؟! به میدان که انگار با آمدن آب ابرهایش به زمین نزدیک‌تر شده. به دوستانم که دلتنگ‌شان هستم. به جلفا که دلتنگ من است. و پشت سر اخوان تکرار می‌کنم دست بردار از این در وطن خویش غریب ... .

پ.ن. سفر برای من آب است برای گیاه. آفتاب است. دور که می‌شوم از خاطره عوارضی، ایستگاه راه‌ آهن، فرودگاه و ... انگار با نور مصنوعی زنده‌ام. نوری که در همه روزها شبیه هم است. با روشن کردن کتری شروع می‌شود و با خوردن قرص از یکی از خانه‌های رنگی جعبه قرص تمام. امروز خواستم در قفس فنچ‌ها را باز کنم. داشتند داد می‌زدند. کلافه شده بودند. صدایشان را می‌فهمیدم. خودم را زدم به نشنیدن. لباس پوشیدم، سويیچ را برداشتم و رفتم دنبال پسر.

تکه های من در صبح ۳۶ سالگی

   

 

دیشب که لب‌ تابم را خاموش می‌کردم دیدم میزم در شلوغ‌ترین حالتش قرار داد. یک هفته شلوغ داشتم و فرصت نکرده بودم هرکدام را سر جای خودش بگذارم. خوب که نگاهش کردم دیدم همه این اشیاء، تکه‌های هویتی من هستند.

صبح قبل از این‌که میزم را مرتب کنم، همه را به نظم چیدم و عکس گرفتم. تا یادم بماند که صبح روز ۳۶ سالگی‌ام چه شکلی بودم.

دفتر گزارش‌هایم، دفتر یادداشت‌، کاور گزارش‌های کاری، چند جلد کتابی که قرار است بخوانم. برگه آزمایشگاه، بلیط نمایش گروفالو که چند هفته پیش مادر و پسری در مهد اجرا کردیم. آدامس بادکنکی. برش چوب با نقاشی پسر و یک جوجه تیغی تخم مرغ شانسی.

ضبط یادگاری آقاجون که در مرتب کردن کمدها پیدا شده بود. ماشینی که چرخش در آمده بود و باطری‌اش تمام شده بود.  سوزن روسری. قیچی دالبردار.

و پیچ‌گوشتی دوسو. ظرف کشمش‌هایم یادگار معصوم. انارهای قم. دستبافی که زنان نائین بافته بودند و چنین ترکیب عجیب و نازنینی ندیده بودم.

گلدان‌هایم که دارند نور کم این اتاق را با بزرگواری تحمل می‌کنند و حالشان خوب است. گلدان خواهری.

چند جلد از کتاب‌های پسر. ظرف سفالی که با هم درست کردیم. و مهرم.

معمولا لب تاب و چراغ مطالعه و گلدان‌ها و چند قلم دیگر ثابت هستند.

تکه‌های من که روز میز جمع می‌شود یعنی آشفته بازاری است درونم که لزوما بد نیست و خوب است.

کاش یادم باشد و هر ماه چنین عکسی از میزم بیندازم. تکه‌های خودم است که تصویر می‌شود.

 

پ.ن. به یادداشت‌هایم که نگاه می‌کنم می‌بینم بیشتر روزها نوشته‌ام که شلوغ بود. جالب اینجا است که اگر کسی از من بپرسد امروز چطور بود؟ خواهم گفت: خوب. روز آرامی داشتیم. سعی کردم به حال خودم و به حال پسرم حضور داشته باشم. آشپزخانه وقتم را زیاد گرفت. اما خب خیلی از کارهایی که دوست داشتم کردم. اما همین‌ها را وقتی می‌خواهم بنویسم می‌شود یک آشپزخانه کابینت وسیله ریز و درشت! و انگار قرار است برای هر یادداشتی هرکدام را بکشی بیرون و دستمال بکشی یا روزنامه ببندی. و هر شب اسباب کشی کردم سخت است!  چرا نوشتن این‌قدر زمان‌بر است؟

پ.ن. پس چرا هنوز میل نوشتن با من است؟

 

یک سال دیگر زندگی کردم

 

 روز تولد قرار است متفاوت باشد.

اما آن‌قدر خوشبختم که باران از نیمه شب می‌بارد.

و جای پارک خوبی پیدا می‌کنم و با یک تاکسی خیلی زودتر از آن‌که گوگل مپ می‌گفت می‌رسم تجریش.

جز سبزی و سیرهای تازه و نان‌های داغ، بقیه تازه دارند بیدار می‌شوند.

همیشه فکر می‌کنم زودتر کارم تمام می‌شود. اما تا سمنو عمه لیلا بگیرم و بروم خرازی کوچک کنار پاساژ میری و یادم بیفتد چقدر چیز لازم داشتم، بعد هم پارچه‌های تازه میری را ببینم که حالشان خیلی هم خوش نیست و بعد سری به زیروتن بزنم و کارهای تازه‌اش را ببینم. سراغ متقال‌فروش کنار بازارچه بروم و بعد کوچه زغالی‌ها و رومیز اتویی که مدت‌ها است می‌خواهم بخرم و ... ظهر شده است. چرا قبل از آن‌که سوار تاکسی شوم به ترافیک نگاه نکردم و و بلیط مترو را در نیاوردم؟

نفس عمیق بکش. امروز تولد توست.

و بقیه روز به همین قشنگی است!

مخصوصا وقتی  پودر کیک را که می‌بیند می‌پرسد من و پشتم گرمه و دایناسورها و ... کیک بپزیم برای تولدت؟ بله! همه مشارکت می‌کنند. خرس بزرگ همزن را دست می‌گیرد، دایناسورها در ظرف گردن می‌کشند و سگ مهربان از اینکه همزن کیک را روی صورتش پخش کرده ناراحت نیست و هنوز لبخند می‌زند. مساله بزرگ آن زمانی که کیک پخته شود و قرار باشد تزیینش کنیم. کشتی نوح است که فوووت می‌کنم! اگرچه امسال گفتم فقط یک گنجشک می‌خواهم روی کیکم. گفت این کبوتر است، گنجشک نیست!  قبول!

 

 

پ.ن. یک‌سال دیگر این فرصت را داشتم که زندگی کنم؟ بله، اینطور که پیداست یک سال دیگر زندگی کردم! ۳۵ سال زندگی کردم! که مبارک بود.

پ.ن. امشب تا گفتم من هنوز وبلاگم را ننوشتم، همسر یادم انداخت چالش تمام شده و دیگر لازم نیست هر شب بنویسم. حق با او بود. اما دکمه لب تاب را زدم و روشن شد. باز زود زود خواهم نوشت؟ نمی‌دانم. چه چیز قرار است مرا به نظم نوشتن ملزم کند؟ آن‌را هم نمی‌دانم. فقط می‌دانم این حسابرسی شبانه کار سختی است. و روز سخت در انتظار است.

 پ.ن. من یک آدم گوگلی هستم. و گوگل جزو دوستان خوب من است!