حوصله زندگی

 

می‌نویسم و پاک می‌کنم.

می‌نویسم و کنترل اِی دیلیت می‌کنم.

نوشتن گاهی سخت می‌شود.

وقتی حساب می‌کنم که اگر این را بنویسم ممکن است دل کسی بشکند، بسوزد، به کسی بر بخورد، اصلا دلم نمی‌خواهد بنویسم.

حرف زدن هم سخت می‌شود.

باز حرف زدن و در موقعیت بودن و این‌که مخاطب را ‌بشناسم و دیدن واکنشش نسبت به آن‌چه می‌گویم، اصلا حال آن روزش و ... کمکم می‌کند ملاحظه او را هم بکنم. و آن هم نه همیشه.

اینکه مخاطبم را نمی‌بینم و نمی‌شناسم امشب مرا می‌ترساند.

گاه فکر می‌کنم زیاد زندگی کرده‌ام.

و بقیه زندگی وقتی روی یک قسمتش متمرکز می‌شوم،  ترسناک می‌شود.

زندگی در هم است؟

حرفی نیست.

اما گاهی آدم حوصله‌اش از زندگی سر می‌رود.

و گاهی از خودش.

 

 

هیزم آتش زمان

 

نه اینکه نوشتن هر روز این وبلاگ (البته تا مدتی!) هیزم آتش زمان را تیزتر کند. اما انگار روز زودتر شب می‌شود و خورشیده هنوز در نیامده روی ماه را می‌بوسد.

من هرچه می‌دوم نمی‌رسم. می‌دانم که باید برنامه ریزی دقیق‌تری داشته باشم و از خودم توقع خیلی خیلی زیادی نداشته باشم. اما حس می‌کنم از زندگی و کارم عقبم!

تازه امروز در یک جلسه شرکت کردم که پیشنهاد کار تازه‌ای به من دادند. کاری که بخشی از آن همیشه در رویاهایم بود و حالا که دارم به آن نزدیک‌تر می‌شوم انگار از آن می‌گریزم. امروز وقتی از پنجره‌های بزرگ اتاق جلسه به درخت‌های باغ قلهک خیلی دورتر، و به خانه شیروانی‌دار وسط آن نگاه می‌کردم اگر این پیشنهاد را ده سال پیش گرفته بودم چطور می‌شد مسیر زندگی‌ام؟ فقط کنجکاو بودم و البته که خیلی فرصت فکر کردن نداشتم. زندگی منتظرم بود و چراغ سبز شده.

 

 

 

جمعه درخشان

 

جمعه نمی‌توانست این همه درخشان باشد!

باد دیوانه دیشب نوید این آفتابی تمیییییز را می‌داد؟

شاید هم اثر خانواده بود. آدم اگر خانواده هم نداشته باشد، باید برای خودش بسازد. هرچه پرجمعیت‌تر بهتر.

اصلا چه اثری دارد دیدار خانواده و فامیل که در نشاط حاصل از هیچ سفری نیست؟

چه جادویی هست که از دیدار حاصل می‌شود؟

بی خود نیست این همه سفارش به خانواده و نزدیکان.

خدا همه ما را برای هم حفظ کند!

 

۱۰ روز مانده

دارم با آیینه غریبی می‌کنم؟ یا فقط وقتش را ندارم؟

آدمِ در آیینه زمان لازم دارد و زیادتر از من که گاه بیشتر روز را کار دارم می‌نشیند و تماشا می‌کند. آیینه مرا نه اینکه بگو از کی قشنگ‌ترم، به اینکه بگو از خودم قشنگ‌ترم یا نه ملزم می‌کند.

 

 

 

 

ببار بارون ببار

 

مامان همیشه وقتی باران می‌آمد و از قبل برنامه‌ریزی کردیم یا در همان زمان می‌خواستیم جایی برویم و باران می‌بارید می‌گفتند: کاغذ نیستیم که زیر آفتاب وا بریم!

بعد وقتی باران می‌بارید و کاری هم خارج از خانه نداشتیم، یک لباس گرم می‌پوشیدم و کتاب سهراب را بر می‌داشتم به حیاط می‌رفتم و روی زیر سقفی تاب حیاط پناه می‌گرفتم.

حالا که نه حیاطی هست و نه کار بیرونی، تا باران دیوانه‌بار می‌بارد کسی در من بی‌قرار می‌شود که چه نشسته‌ای که باران می‌بارد؟

امروز هم رفتیم بیرون. انتظار ترافیک را داشتیم. اما از دیروز درباره پرندگانی که باید در طبیعت زندگی کنند تا شاد باشند و پرندگانی که شاید در قفس هم بتوانند شادی را تجربه کنند صحبت کردیم و قرار شد فنچ بگیریم.

و داریم تجربه تازه‌ای را زندگی می‌کنیم. و پسر قول داده است همه مسئولیت این دو پرنده را خودش به عهده بگیرد.

 

۱۱ روز مانده

امروز که پسرها رفتند کتابخانه به خودم وعده دادم که دو ساعت فرصت داری!

فکر کردم خیلی سریع کتاب‌های خوبی که این هفته با یوسف خوانده‌ بودیم و ارزش پیشنهاد کردن داشت را استوری بگذارم. یک ساعت شد! و پسرها این بار زودتر از همیشه به خانه برگشتند.

با خودم گفتم ارزشش را داشت؟ کار دیگری می‌کردم و از این لیست بلند یکی دو تا از مهم‌ترها (گیرم تکراری‌ترین‌ها) خط می‌خورد بهتر نبود؟ یکی پیام فرستاد و تشکر کرد و حرف قشنگی درباره ذخیره آخرت شدن این پیشنهاد کتاب‌ها نوشت. جوابم را گرفتم، ارزشش را داشت!

 

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ كوه طور تویی خسته به منقار مرا

 

امروز صبح هر سه داشتیم می‌دویدیم تاکسی ها داشتند می‌رسیدند و هر کدام داشتیم چیزی را که لازم داشتیم پیدا می‌کردیم. چند ثانیه ایستادم و تماشا کردم. آن‌قدر که اتو داغ شود و روسری خاکستری را که با شومیز صورتی ست کرده بودم اتو کنم و نگاه کردم.

چه هیجان خوبی!

از خودم پرسیدم دلت می‌خواست چند صبح در هفته چنین هیجان و احتمالا استرسی را تحمل کنی؟

فکر لازم نداشت، اصلا!

من به همین هفته‌ای یک روزش راضی بودم.

آفتاب بود هوا، بارانی را از چوب لباسی برداشتم شاید باران گرفت. باران گرفت. گیرم با چند ساعت تاخیر.

 

چالش ۱۲

دارند شعر بعد از قصه را می‌خوانند/می‌شنوند:

پیل اندر خانه‌ی تاریک بود/عرضه را آورده بودنش هنود

از برای دیدنش مردم بسی/اندر آن ظلمت همی شد هر کسی

...

در گروه مادران مهد چند مادر دارند از استرس انتخاب پیش دبستانی می‌نویسند و ناراحتند از وضعیت فعلی مهد و حالشان خوب نیست. دلم می‌خواست آن‌قدر با آن‌ها صمیمی بودم که برایشان شعر می‌خواندم. فکر می‌کنم حال بعضی‌شان با یک تکه کیک شکلاتی و شیرکاکائو داغ در یکی از فنجان‌هایم خوب می‌شود. به یکی می‌توانم کتاب خوبی بدهم بخواند و بخش کوتاهی از روز را مال خودش باشد. برای دیگری یک موسیقی خوب بفرستم. آدرس یک دکتر نازنین را به آن یکی بدهم و برای دیگری یک بلیط بخرم به مقصد هرجا که فقط سفر لازم دارد.

نمی‌توانم! فعلا نمی‌توانم! مدتی است دارم دوستان و کسانی که سلام و علیک داریم غربال می‌کنم. من مسئولیت‌های زیادی در قبال دیگران دارم. یک لیست بلند که شاید با مادری شروع شود و بعد همسری، دختری، خواهری، دوستی، عروسی، همکاری، شهروندی و ... ادامه پیدا کند و بندگی هم بین این‌ها بالا پایین شود. هرچه این دایره را بزرگتر کنم دایره زمان و انرژی که می‌توانم برای خودم بگذارم کم و کمتر می‌شود. و فکر می‌کنم این خاصیت ۳۵ سالگی است که تعداد دوستانت به یک ثبات می‌رسد. می‌فهمی با کدام دلت سفر می‌خواهد. با کدام یک صبح تا ظهر. با کدام یک نیمه روز. با کدام یک هات چاکلت در کافه. کدام ایستاده در کتابخانه. و کلی تعریف دیگر. اگر بتوانم دایره کوچک خودم را آباد کنم و نورانی شوم، خیرم به دایره بزرگ هم می‌رسد.

شمع می‌خواهیم خدا! چشم‌های ما را به نور باز کن تا ببینیم حقیقت هر چیز را که تویی!

 

 

 

 

باید یک کار مفصل را تمام کنم و فردا در جلسه‌ای نظرم را بگویم و پشت میزم نشسته‌ام و پسر برای خودش بازی می‌کند.

بعد می‌گوید مامان! بیا ببین چقدر اتاقم تمیز شده!

می‌روم و می‌بینم تمیز شده و خبری از آن همه حیوان و دایناسور و ماشین نیست.

می گویم آفرین!!!

می‌گوید همه را بردم در هال بازی کنم! و زود اضافه می‌کند که خودش جمع می‌کند!

می‌گویم باشه. اما تا جمع نکردی نمی‌توانیم تلویزیون را روشن کنیم.

فکر می‌کند و می‌گوید اشکالی نداره. بازی کردن بهتر از کارتن دیدن است. فقط وقتی رویاسوار و دنی در موزه و اینها شروع شد ببینیم. می‌گویم اگر جمع کرده باشی. صحنه عصر را تصور می‌کنیم و یک هال تمیز را روی کاغذ نقاشی می‌کنیم و زیرش را امضا می‌کند و می رود تا تمام روز تا عصر را بازی می‌کند.کارم که سبک‌تر می‌شود باهم بازی می‌کنیم. پرتاب شهاب سنگ به دایناسورها و منقرض کردنشان!

عصر کمکش می‌کنم و یک اتاق اسباب‌بازی را از وسط هال جمع می‌کنیم.

از خودم می پرسم من چقدر سر تعهداتم هستم؟

آیا حاضرم به سادگی این کودک پای همه‌شان را امضا کنم و پیامد نقض قرارهایی که گذاشته‌ام بپذیرم؟

بعید است من این‌همه شجاع باشم.

به طعم عدسی با گلپر!

 

از دیشب باران می‌بارید. صدای باران و آن هوای خیس که خودش را از این‌همه شیشه نازک داخل اتاق می‌رساند تا نزدیک دو بیدار نگهم داشت تا گزارشم را کامل کنم.

نشد.

صبح اما سرحال بودم. در ذهنم یک لیست واقع‌بینانه از کارهایی که باید تمام می‌کردم نوشته بودم و خوب پیش می‌رفتم که یادم افتاد ناهار ندارم!

ده دقیقه وقت گذاشتم و عدس و پیاز و سیب‌زمینی و کمی کره را در زودپز ریختم و برگشتم سر کارم. زمان به سرعت می‌گذشت و بالاخره موفق شدم آخرین گزارش را هم ایمیل کنم.

عدسی‌ام‌ خوب پخته بود و جا افتاده بود.

یادم افتاد شیشه ادویه سابم را که شکسته بود بخاطر گلپرهای توی شیشه بالاخره در یک تعمیرگاه لوازم خانگی پیدا کردم و خریدم.  به واحد انگشتانم سه بار گلپر ریختم و در ظرف را بستم و دستگاه را روشن کردم و گذاشتم نیمه بسابد تا تلخی بعضی شاخه‌هایش بماند در دهانم. در شیشه را که باز کردم هوا ابری بود، آفتابی شد!

گندمی ها سر بر آوردند ببینند در آشپزخانه چه خبر است!

عدس‌ها که خودشان را به خواب زده بودند جان گرفتند!

و همه خانه بعد عدسی دلش انار خواست!

از بین کاسه‌های سفالی هی برداشتم و گذاشتم. حال کاسه لعابی گیلان که دستپخت زن مهربانی بود به حال عدسی‌ام نمی خورد. لعاب شهررضا را امتحان کردم. عدسی نشست ته آن و دودو زد. سفال همدان را از زیر همه کاسه‌ها بیرون کشیدم که حسام در یک سفر کاری برایم آورده بود و عجب کیفی کرده بودم! کاسه قبلی را آب کشیدم و در آب چکان گذاشتم.

عدسی در این کاسه دوباره جاافتاد انگار!

کاسه‌ و مخلفات را به میز کارم بردم و با موسیقی کوچه خوردم. آیا این غذا با اینکه فقط برای یک نفر پخته شده بود خوشمزه‌ترین عدسی دنیا نبود؟!

 

۱۴ روز مانده

۱. امروز «بازار خوبان» آرش صادق بیگی را تمام کردم. چقدر خوب بود! چند کتاب را پیش از این شروع کردم که بعضی مجموعه داستان بودند و نتوانستم تمام کنم. چرا باید اثری را که دوست نداشتم تا آخر ادامه می دادم؟ در عوض این نویسنده خوب را پیدا کردم و مشتاقم کارهای دیگرش را هم بخوانم. سلیقه خواندنی آدم البته با گذشت زمان تغییر می‌کند. اما بالاخره توانسته‌ام چند نویسنده را پیدا کنم که روایت‌هایشان را دوست دارم و زندگی نکرده مرا می‌گویند که یا اتفاق افتاده، یا نیفتاده یا هیچ‌وقت نخواهد افتاد. یادم باشد پیشنهادش کنم.

۲. آدم اگر دنبال دوست خوب باشد، پیدا می‌کند. اگر دنبال خانه خوب بگردد هم. کتاب خوب را هم بالاخره پیدا می‌کند. اما مهمتر از همه پیدا کردن اتفاق خوب است، حتی اگر مجبور باشی خودت خلقش کنی. و حتی اگر از نظر دیگران واقعه ناچیزی بیاید.

۳. بعضی آدم‌هایی که هیچ‌وقت ادعایی نداشته یا ندارند به گردن ما بسیار حق دارند. نه فقط به ما که به گردن نسل‌های بعد از ما. دکتر صدیق برای ما اینطور بود. من کم دیده بودمش و هیچ ‌وقت با ایشان کلاس نداشتم. اما هنوز هم قهرمان من هستند. و دلم امروز عجیب برایشان تنگ شد. گفتم دلم می‌خواهد امشب برایشان خیرات کنم. یوسف پرسید خیرات یعنی چی؟ گفتم می‌شود برای آدم‌هایی که به رحمت خدا رفته‌اند و دیگر نیستند با یک کار خب هدیه فرستاد.

۴. بعضی آدم‌ها خیر کثیرند. یک چیزی می‌گویند ساده و فهمیدنی که پشتش کلی تحقیق و سال‌ها تجربه خوابیده. یکهو آسان می‌شود معمایی که حل شده برایم. بعد من سعی می‌کنم تمرین کنم و به دیگران بگویم. شاید آن‌ها هم یاد گرفتند و شاید روی بچه خودم موثر بودم. و او روی نسل بعد از خودش و ... . بعضی از آدم‌ها خیر کثیرند و باقی‌ می‌مانند. در حافظه اعمال خوب آدم‌ها. من از این آدم‌ها می‌شناسم.

آنژیوکت‌هایی که با من زندگی می‌کنند

 

دو روز پیش در جواب روانشناس مهد که داشت تستی از یوسف می‌گرفت و قرار بود او توصیف کلمات را بگوید کلمه «سالمند» را گفت و یوسف اینطور توصیف کرد: یعنی موهاشون سفید می‌شه و خیلی زود می‌میرن!

چند حس را با هم داشتم. و نمی‌توانستم بفهمم کدامشان قوی‌تر است. توصیف کلمه‌های بعد آن‌قدر دلنشین و با جزییات بود که فراموشش کردم.

صبح برای چکاب سالیانه رفتیم آزمایشگاه. قبلا قول جایزه را به پسر داده بودیم تا بگذارد آن چند لوله را از خونش پر کنند و ... . من البته نمی‌توانم نگاه کنم. خیلی جاها قوی‌تر ظاهر شدم. مثلا آن باری که از روی مبل افتاد و از دماغ و دهانش خون جاری شد تا آمدم هول شوم به خودم مسلط شدم که کسی نیست کمکت کند ها! اورژانس هم دیر می‌رسد. تاکسی بگیر و برسانش بیمارستان. و چیزی هم نبود و ... . یا اتفاق‌های دیگر که برای هر کودکی پیش می‌آید و این مهم است که در لحظه خودت را کنترل کنی. باقیش خیلی سخت نیست.

دیروز فکر کردم چرا این‌همه به آزمایش خون این بچه حساسم؟

یادم افتاد به آن شب سخت که شش ماهه بود و در بیمارستان کودکان بستری شد. همان شبی که سخت‌ترین شب عمرم بود. و اگر عمر را بتوان بی‌بهانه سال و ماه طی کرد، چندسالش برای من همان شب طی شد و این رقمی که هر سال روی کیکم فوت می‌کنم باید چند عدد بالاتر برود.

سرم نیاز نداشت اما آنژیوکت زدند. شب دکترها رفتند و پرستار فهمید آنژیوکت زیر پوستش کج شده. بردش. گوش نکرد هرچه گفتم سرم که ندارد در بیاور. بردش. تنهایی نتوانست رگی که ناسور شده پیدا کند. در بسته بود جیغ‌هایی می‌کشید از ترس و درد که در این شش ماه هیچ‌وقت نشنیده بودم. نتوانست. آمد بیرون که دست تنها نمی‌توانم بیا کمک!

اگر نتوانم رگ دست را بگیرم باید موهایش را ماشین کنم و از سرش رگ بگیرم. مثل احمق‌ها بین گریه خندیدم. گفت جدی می‌گم! و من به تمام راه‌های فراری فکر کردم که می‌توانستم یوسف را بگیرم و بدوم.

آن شب برای من تمام نشد. و آن آنژیوکت بدون استفاده لعنتی یک جایی در سر من جا مانده. هرچند بعید می‌دانم که پسر از این اتفاق خاطره‌ای به یاد داشته باشد.

 اینکه حالا نمی‌توانم سرنگ در رگ فرزندم را ببینم یعنی آن شب برای من تمام نشده.

هرچند که تا صبح شد و همه شان آمدند اول مودبانه و بعد فریاد زدم که می‌خواهم پسرم را ببرمش ترخیصش کنید. گفتند نمی‌توانیم تا دکتر اجازه ندهد. گفتم می‌خواهم اگر مرد جایی بیرون از این بیمارستان و در آغوش خودم بمیرد. گفتند نمی‌توانند چون من سرپرست بچه‌ نیستم و باید پدر امضا کند.

بخیه‌هایم تیر کشید و رسید به مغزم! من سرپرستش نبودم یعنی این بچه مال من نبود؟!

به اینجا که رسیدم هنوز یوسف داشت در اتاق کناری گریه می‌کرد و می‌دانستم که الکی است و از درد نیست و خیالم راحت بود. اما نمی‌توانستم راه نروم. داشتم دوباره در راهرو آن بیمارستان لعنتی راه می‌رفتم. و هر سالمندی که در اتاق انتظار نشسته بود و مرا می‌دید حالم را می‌فهمید. ما سالمندها درد مشترکی داشتیم. و قرار نبود حالاها حالاها بمیریم. اما قرار هم نبود برای همیشه از خاطره‌ای این‌همه درد بکشیم بدون این‌که بدانیم از کدام خاطره.

 

چالش ۱۵

۱. امروز وقتی داشتم صدای یک کارشناس نازنین را می‌شنیدم تا در متن منتقل کنم یک چیز خوب یاد گرفتم. احساساتی که خداوند در ما قرار داده نیاز ما است. برای این زندگی گاهی سخت به آن‌ها نیاز داریم. یاد نگرفته‌ایم مدیریت‌شان کنیم. سرکوبشان می‌کنیم و  خیال می‌کنیم فراموششان کرده‌ایم و ادای قهرمان‌ها و سوپرقهرمان‌ها را در می‌آوریم. آن‌ها جایی در ما هستند. زندگی می‌کنند و دایم دارند عفونت می‌کنند. مثل همین آنژویکت کج شده لعنتی! حالا که نوشتمش زخمی سر باز کرد و انگار دارد بیرون می‌آید. باید امتحان کنم. دوباره از مقابل آن بیمارستان عبور کنم و ببینم این‌بار از چند صد متر قبل چشم‌هایم را محکم نمی‌بندم؟ صبر کنم تا آزمایشگاه سال بعد و ببینم حاضرم خودم هم کنار یوسف باشم؟ و چند آنژیوکت لعنتی دیگر آن تو دارم که بدون آن‌ها آرام‌تر و راحت‌تر زندگی می‌کنم؟

۲. در استوری اینستایم راهنمایی خواستم و خانمی که نمی‌شناختم پیامی نوشت و تشکر کردم. بعد نوشت به پاس آن‌همه پیشنهاد خوب و راهگشای شما برای ما. من توانسته بودم بدون آنکه ستونی را در دنیا جابجا کنم، بیانیه مفصلی برای بهتر شدن حال مردم دنیا و دنیا بنویسم، ‌نظریه‌ تازه‌ای بدهم و ... حال یک یا چند نفر را خوب کنم! یادم بماند که این ایده‌های کوچک احتمالا بتواند حال یک یا چند نفر را حتی برای چند دقیقه خوب کند.

 

 

دو خانه، دو شهر

 

فکر می‌کردم کسی که دو خانه داشته باشد، اصلا خانه‌ای ندارد.

کسی که در دو شهر زیسته باشد، شهری ندارد. کسی که زندگی را در دو کشور طولانی کرده باشد، کشوری.

اما امروز دلم خواست دو خانه داشتم، در دو شهر!

مهم نبود ابعاد دومی چقدر است، چند خواب دارد و هیچ چیز دیگر.

همین‌که پنجره‌های بی‌حفاظش رو به آسمان باز می‌شد و اولین کسی که می‌خواستی ببینی باید از پشت یک درخت بیرون می‌آمد و صدای آدم و خیابان  و موسیقی ضبط صوت‌های ماشینی نمی آمد و شبش باید صدای شغل و روباه و گرگ را از هم تشخیص می‌دادی و گاز و آب و چراغ داشت کافی بود.

چند ساعتی هم در آن اتاق ماندم. چارچوب چوبی پنجره‌هایش را با رنگ آبی کردم. شیشه‌ها را دستمال کشیدم و پشت‌ پرده‌ای گل‌دار دوختم و از هر طرف با یک میخ کوبیدم.

فرش آقاجون را پهن کردم و کرسی مامانی را گذاشتم. و داشتم به ظرف و ظروف فکر می‌کردم که کار پیش آمد و مجبور شدم به تهران برگردم.

هیچ کجا خانه خود آدم نمی‌شود. اما این جمله را باید وقتی گفت که از سفری طولانی بر می‌گردی.

 

۱۶ روز مانده

۱. فقط بتوانم آدم‌ها را پیش از آن‌که بشناسمشان قضاوت نکنم برای زندگی این‌بار دنیایم کافی است. از لحاظ مسئولیت اجتماعی مثلا.

۲. زن جوانی که پیش از من از تاکسی پیاده شد به راننده گفت که زنده باشی! چند تا دعای قشنگ بلدم من؟ چقدر از آن‌ها استفاده می‌کنم؟ به دعا اعتقاد باید داشت، چند تا دعای قشنگ بلدم که به آن‌ها اعتقاد داشته باشم؟

 

آزمون سخت

 

خوشبختی را مترادف کلمه رضایت می‌گیرم و احساس عدم خوشبختی را مترادف نارضایتی.

فرقی هم نمی‌کند که در چه موقعیت اقتصادی، اجتماعی و منزلتی و هر معیار سنجش دیگری باشیم.

و از دست دادن و غم‌هایی که نمی‌توانم منشا آن‌ها را کنترل کنم ارزش چیزهایی که دارم و روزهای روبرو را برایم بیشتر می‌کند.

گیرم من فراموشکارم!

 

 

۱۷ روز مانده

۱. فکر می‌کنم خانواده از همه مهم‌تر است. ما به آن‌ها نیازمندتریم یا آن‌ها به ما؟ و چه فرقی می‌کند؟

۲. چه امتحان سختی کرد خدا مریم را!‌ چه ظرفیتی در او دیده بود که درجه آزمون را این‌همه بالا برد! به او فرزندی داد که مردم دلیلش را نمی‌فهمیدند، پس تحقیر و توهینش کردند. به محمد(ص) نداد و مردم او را هم تحقیر و توهین کردند. به یکی فرزندی از جنس خودش عطا کرد که معجزه‌ای بود. و برای دیگری کوثر نازل کرد، معجزه‌ای که کلمه بود.

۳. و چقدر در این آیه‌ها و قصه‌ها خانواده مهم است.

 

روزی که به دنیا آمدی

 

زکریا نشسته بود به عبادت. شاید هم ایستاده بود. کلماتش هست در سوره مریم فقط که به خدا می‌گوید تا بحال نشده از تو چیزی بخواهم و مرا ندهی. یعنی وقتی می‌گوید ناامید نیستم از دعا به درگاهت این برداشت را می‌کنم.

این‌جا یک‌بار دلم آب می‌شود برای این رابطه‌اش با پرودگارش. اینقدر مطمئن از چیزی که می‌خواهد و از کسی که می‌خواهد!

و بعد که خدا وعده آمدن یحیی را می‌دهد و یحیا را که معرفی می‌کند می‌گوید:

وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا 

این‌جا هم دلم هزاربار آرزو می‌کند یحیا بود! بعد فکر می‌کنم این سلام و درود به هر کدام ما وقتی زاده شدیم گفته شده، اما آن روز که می میریم چه؟ و بقیه‌اش را هم نمی‌دانم.

و بعد روضه مریم را می‌‌خواند. که اگر زن باشی و آن همه اهانت و تحقیر و درد را تصور کنی معلوم نیست بتوانی اشک‌هایت را در کاسه چشمت نگهداری.

و بعد بقیه قصه را می‌گوید. خلاصه و کوتاه و کامل. اما من دلم می‌خواهد اینجای قصه‌ی را بیشتر بمانم.

و دلم بخواهد خدا دست مرا هم بگیرد و خودش هدایتم کند. دل است دیگر، می‌تواند بخواهد، و امیدوار باشد به رحمتش.

 

 

 

 

من امروز مهد نمی‌رم!

 

صبح وقتی داشتم میز صبحانه را آماده می‌کردم با خودم برنامه‌ریزی می‌کردم که کدام کارهایم را تا پیش از آنکه بروم دنبال پسر در اولویت بگذارم که به آشپزخانه آمد و گفت مهد نمی‌رم!

می‌خواست در خانه بماند بازی کند و کتاب بخواند. گفتم تا عصر تلویزیون خبری نیست. گفت باشه. گفتم اگر پیشمان بشوی دیگر دیر است و نمی‌توانم ببرمت و اینکه ممکن است امروز در مهد اتفاق‌هایی بیفتد که تو دلت بخواهد در آن‌ها شریک باشی.

انتخاب کرده بود خانه بماند.

فقط وقتی ظهر مربی‌اش زنگ زد و گفت تولد نیکی است و جای یوسف خالی. دلش خواست برود، اما خب نمی‌شد قانون را تغییر داد. داشت در خانه به او خوش می‌گذشت.

پس من چرا این‌همه بحث و گفتگو کرده بودم؟

اولش حساب سود و زیان که برای شهریه همین یک روز چند ساعت کار کردیم و می‌شد با همین هزینه چه کار دیگری برای خودش کرد؟ بعد نگرانی بابت این‌که نکند در خانه ماندن بهش مزه کند و دیگر مهد نرود و بعد پیش دبستانی و بعد دبستان و ...؟ و بعد به تمام مکان‌های جایگزینی که می‌توانست برود و با همسالانش زمان بگذراند. و اینکه نکند در مهد اتفاقی افتاده که به من نمی‌گوید و آزارش می‌دهد؟ اصلا نکند رابطه والد و فرزندی ما امن نیست و اعتماد نمی‌کند؟

همین‌طور که چای می‌ریختم و ظرف شکر را پر می‌کردم به همه این‌ها هم فکر می‌کردم. در سرم مثل انیمیشن پشت و رو (‌inside out) همه حس‌هایم دور یک میز جلسه گذاشته بودند و داشتند از پشت مانیتور بزرگ اتاق رفتار پسر را تماشا و قضاوت می‌کردند.

وقتی گفت می‌آیی بازی؟ یکی‌شان گفت حالا وقتشه! و من پیشنهاد کردم باشه برو لگوها را بیاور تا ماکت مهد را بسازیم و برای عروسک‌ها نام دوستانت را بگذاریم و بازی مهد را بکنیم.

مثلا می‌خواستم ببینم چه اتفاقی افتاده و از چه طریقی می‌توانیم کمکش کنیم. بازی لوسی بود. رفت چند حیوان اهلی آورد و گفت مهد ذهن من این شکلی است و مرغ و خروس و غاز و اردک هم دارد و کم‌کم دایناسورها و مرد عنکبوتی هم تصمیم گرفتند به مهد بیایند... و بعد کل بازی تغییر کرد.

و روز با بازی و کتاب خواندن و گذشت و من یک کلمه هم نخواندم و ننوشتم.

شب بی مقدمه به خواهرم گفت امروز نرفتم مهد. می‌خواستم کتاب بخوانم و بازی کنم. از انتخابش راضی بود.

اگر می‌دانست چه می‌خواهد و برای به دست آوردنش تلاش کرده بود و به دستش آورده بود من هم باید راضی می‌بودم.

 

پ.ن. معمولا مدرسه رفتن را دوست داشتم. اما گاهی پیش می آمد که مرخصی بیشتری از یک روز جمعه می‌خواستم. به مامان می‌گفتم می‌شود امروز نروم مدرسه؟ می‌گفتند بله. بعد زنگ می‌زدند مدرسه و می‌گفتند فاطمه امروز نمی‌آید. و یادم هست آن‌قدر این جمله را با قطعیت می‌گفتند که مسئول آن طرف خط اصلا نمی‌پرسید چرا. و من همه آن روز را در خانه و بیشتر در حیاط زندگی می‌کردم! مرا چه شده بود که این خاطره شیرین کودکی‌ و نوجوانی‌ام را فراموش کرده بودم؟

 

۱۹ روز مانده

۱. وقتی با پسر هستم با دقت بیشتری رانندگی می‌کنم. حتی حاضرم در یک ترافیک پانزده دقیقه‌ای بمانم اما ۵۰ متر را ورود ممنوع نروم. انگار همین‌که ورورد ممنوع بروم یا جای ماشین دیگری را بگیرم، صبح فردا گواهینامه‌اش توی جیبش است و دارد همه خیابان‌ها را خلاف می‌رود و احترام به دیگران برایش مهم نیست.

۲. باید برای زمان بیشتر برای خودم پلن‌های متفاوتی داشته باشم که وقتی یکی را از دست دادم، احساس شکست نکنم.

توافق کاغذی

 

یک روزهایی خانه داد می‌زند که دلش تمیزی می‌خواهد.

امروز از آن روزها بود که داشت پیام می‌داد.

می‌توانستم من بروم سراغ کارهای خانه و پسر سراغ بازی و تلویزیون و ظهر خسته سر سفره به هم برسیم.

و یا در کنار هم کارها را پیش ببریم.

دومی را انتخاب کردیم. یک لیست از کارهایی که می‌خواستیم انجام دهیم نقاشی کردیم و هرکدام را انجام دادیم کنارش یک خط کشید. پا به پای هم پیش رفتیم.

گلدان‌ها را آب دادیم. اسباب‌بازی را هم جمع کردیم و حتی گردگیری هم کردیم.

این یکجور توافق است که معمولا روی کاغذ جواب می‌دهد. اول نقاشی‌اش را با خنده می‌کشیم و در کشیدن تصاویر اغراق می‌کنیم. و معمولا همه کارها را انجام می‌دهیم.

این توافق کاغذی فقط هم منحصر به کارهای من و پسر نیست.

فکر می‌کنم وقتی چیزی را نوشتم دیگر به آن تعهد دارم. می‌شود گلم و من مسئولش خواهم بود.

 

۲۰ روز مانده

۱. حرف خوب زدن! هر ماجرا حتما یک بخش خوب دارد که بشود از یک‌طرف خوب تماشایش کرد. در مهمانی‌ها دلم می‌خواهد آدمی باشم و پای حرف‌های آدم‌هایی بنشینم که حرف‌های خوب را بلدند. حرف‌های خوب محقق و واقعی را.

۲. همراهی با پسر. کارهای خودم را انجام دادن حین حضور داشتن به او. دارم باز هم تمرین می‌کنم. مادری سهل سختی است!

بی واژه

 

همه صبح روی یک صندلی نشستم و لیست کارهایی که در دفترچه یادداشت نوشته بودم را انجام دادم. جز یکی که وقت نشد.

یک روزهایی هم اتفاق قابل عرضی نمی‌افتد.

این روزانه نویسی اصلا کار ساده‌ای نیست!

و من امشب واژه ندارم.

 

حضورت را عدد بده

 

رازی هست که هیچ‌کس به شما نمی‌گوید. وقتی فرزندی را به این دنیا دعوت می‌کنید و او را به خانه می‌آورید و کمی بعد برای این‌که با هم‌سالانش معاشرت کند اسمش را در بهترین آموزشگاهی که می‌شناسید می‌نویسید. و بله این همان راز است! جلسه دوره‌ای والدین شروع می شود! جلسه‌هایی که تا چشم بر هم بزنید نوبت بعدی‌اش رسیده و معمولا در بدترین زمان ممکن برگزار می‌شود.

و همیشه هم وقتی دلایل رفتن و نرفتن را بررسی می‌کنید، دلایلی که باید بروید بر بقیه غلبه می‌کند. حتی اگر چند شماره کمتر باشد.

امروز جلسه والدین را شرکت کردم. باید چیزهایی را می‌شنیدم. اما مهم‌تر از آن سوال داشتم که همین جلسه جای پرسیدنش بود. و اگر حضور در این جلسه برای تیم آموزشی مهم بود و آن‌ها از زندگی‌شان گذشته بودند و آمده بودند تا ما را ببینند درست نبود که نروم.

در زمان استراحت جلسه مادری از من پرسید شما چند ساعت در روز برای فرزندتان وقت می گذارید؟

چه سوال ترسناکی! لااقل لیوان چای داغ دستم نبود یا شیرینی دانمارکی در دهانم. فکر کردم و گفتم کمتر از یک ساعت.

اما چرا شرمنده نبودم؟

ادامه دادم اما سعی می‌کنم حضور داشته باشم. اگر داشتم در اتاقم یادداشتی می‌نوشتم و پسرم در هال با فاصله زیاد از من انیمیشنی تماشا می‌کرد که در آن اتفاق بدی در حال رخ دادن بود، خودم را به اولین مبل کنار او می‌رساندم و با هم تماشایش می‌کردیم. اینطوری زهرش را می‌گرفتم. و حتی با گفتگو به این نتیجه می‌رسیدیم که کانال را عوض کنیم. یا قاطعانه از خط قرمزهایمان حرف می‌زدم و تلویزیون را خاموش می‌کردم تا فعالیت دیگری را انجام دهیم.

بله حتما من هم همیشه نمی‌توانستم حضور داشته باشم و همیشه هم حضور ندارم. اما سعی خودم را می‌کنم.

اصلا با مادری یک اتفاق عجیبی در من افتاده که حتما در دیگران هم مشابهش رخ داده. نوزاد که بود با اینکه خواب بودم و گوشم صدای نفس‌های عمیقش را می‌شنید و تا ناآرام می‌شد بیدار می‌شدم تا مشکل را حل کنم. حالا هم همینطورم. معمولا می‌دانم پتو کنار رفته، یا امشب در خواب تب کرده، یا دارد خواب ترسناک می‌بیند و بی‌قرار است یا خواب شاد و بلند می‌خندد. فکر می‌کنم یک حال و روزگار فطری است و همین الان هم هرچقدر من نقاب بزنم و بازی در آورم که مثلا خوشحالم یا چه مادرم دقیقا می‌داند چه حالی دارم، حتی اگر به رویم نیاورد.

حالا از خودم می‌پرسم چقدر به حال خودم حضور دارم؟ و برای رسیدن به پاسخ مطلوب باید تمرین کنم.

پیرمرد در دوره‌های پرند می‌گفت اگر حال تو خوب باشد، حال بچه‌ات هم خوب است، اصلا حال همه جهان خوب است.

فکر کنم همین را می‌گفت.

 

۲۲ روز مانده

۱. بالاخره وقت گذاشتم و به درخواست چند مامان کتاب‌های خوبی که وقتی یوسف در دسته گروه سنی الف قرار می‌گرفت معرفی کردم.

۲. چند کیک خریدیم. از همان‌ها که خودمان دوست داریم. زیاد خریدیم که وقتی پشت چراغ قرمز کودکی را دیدیم که گرسنه بود اما کار می‌کرد به او هم بدهیم. البته هنوز به کتاب هم فکر می‌کنم. و کلاه!

۳. ایده‌هایم را در جلسه بیان کردم. امیدوارم چندتاییش به درد بچه‌ها بخورد.

 

پ.ن. دوستانم! اگر سوالی دارید که منتظرید پاسخ بدهم، لطف کنید و یک آدرس از خودتان بگذارید. ممنونم.

 

 

 

گوش کن! به صدای نیازت گوش کن!

 

همه دیشب ایستگاه خسته‌ای بودم که قطارهای سریع‌السیر فکرهای ترسناک و ناراحت کننده‌ای مدام در من توقف می‌کردند و بعد به سرعت در پیچ و خم مغزم گم می‌شدند.

تا صبح چندبار فکر کردم جلسه را کنسل کنم. اما تا همین صبح شنبه هم خیلی دیر شده بود.

صبح که شد جاذبه برایم لالایی می‌خواند. آخرین‌بار کی این‌همه خوابم می‌آمد؟

باید تا شرقی‌ترین بخش شهر رانندگی می‌کردم و بعد دو ساعت خودم را به شمال نقشه می‌رساندم و بعد دوباره به سمت جنوب نقشه رانندگی می‌کردم.

نمی‌توانستم! تپسی را نصب کردم و دیدم این فاصله‌های طولانی را بر خلاف انتظارم نباید خیلی هزینه کنم. همین کار را کردم و در ماشین چشم‌هایم را بستم. بی‌آنکه همه مسیر خط آبی گوگل را دنبال کنم، نگران رانندگی خودم و راننده‌های خسته و بی‌طاقت و باعجله اطرافم باشم. چشمم به کیلومترشمار نبود که فلان اتوبان را بیشتر از ۸۰ نروم و فلان یکی را بیشتر از ۴۰. و جای پارک و ... .

گاهی اوقات هزینه‌ای که برای آرامش و از همه مهمتر سلامتی خودمان می‌پردازیم بسیار ناچیزتر از آن است که فکر می‌کردیم. گاهی باید به جان خسته‌مان احترام بگذاریم و نخواهیم قهرمان باشیم.

در همان سفر کوهنوردی که به خانه دوست رفتم حرف خوب دیگری هم زد. گفت یادمان داده‌اند کار بزرگ را انجام دهیم تا احساس موفقیت کنیم و از خودمان راضی باشیم. انگار تا استاد دانشگاه، پزشک یا فلان سمت را نداشته باشیم به موفقیت نرسیده‌ایم. یاد نگرفته‌ایم از کارهای کوچک راضی باشیم. که اگر ده سال از عمرمان را فقط به یک عیب خودمان بپردازیم یک قدم مهم برداشته‌ایم. نه فقط برای خودمان برای همه دنیا.

امروز فکر کردم اگر آدم‌ها حالشان با خودشان خوب باشد، با کاری که انجام می‌دهند و همکاران‌شان هم خوب است. با خانواده‌ و مردمی که در کنار هم زندگی می‌کنند هم. و برعکس این هم.

اشتباه است که فکر کنیم برای انجام کار خیر و نیک حتما باید به دایره بزرگتر بیرون از خودمان کمک کنیم. گاهی کمک کردن به خودمان و دایره کوچک خودمان همان کار خیر بزرگ است. اینکه بدانم احساسم الان چیست و نیازم چیست. اینکه تکلیفم با خودم، رنج‌هایی که می‌برم و چیزهایی که دوست دارم به آورم روشن باشد.

 

۲۳ روز مانده

امروز به دایره کوچک خودم بیشتر توجه کردم. شنیدم خودم را. همینکه چند ساعت رانندگی نمی‌کردم اما به همه کارهایم می‌رسیدم حالم را خوب می‌کرد.

 

درجه سختی و آسانی

 

اگر مهمان‌ها برای شام بیایند، همه چیز با پیازداغ شروع می‌شود. و اگر برای ناهار بیایند با یک کریپس.

 و بعد روشن کردن کتری.

مهمان برایم برکت است. نور است. باعث می‌شود خورشید دو برابر بیشتر بدرخشد. و اصلا با خودشان نور می‌آورند. وقتی می‌روند متوجه می‌شوی که بنجامین برگ‌های تازه داده، زاموفیلیا جوانه کرده، بگونیا گل داده و خانه عطر تازه‌ای از حیات گرفته.

اما مهمان‌ها هم درجه دارند. شاید بشود درجه سختی و آسانی.

مثلا دیروز سعی نکردم جای انگشت‌هایی که تا ارتفاع  یک متری درها، پریز برق‌ها، و دیوارها رسیده بود را پاک کنم. صبح وقتی پسر شعبه دوم اتاقش را در نشیمن برپا کرد و هر نیم ساعتی که مهمان‌ها دیر کردند حجم زیادی به اسباب‌بازی‌هایی که قرار بود خیلی سریع با آن‌ها وارد بازی شود اضافه شد، نگفتم اصلا و نشیمن باید تمیز و مرتب باشد و ... .

ظرف‌های چینی را هم از بوفه بیرون نکشیدم و همان چینی‌های شیری را آوردم. دکور خانه را هم تغییر ندادیم و فکر کردیم شاید یک گل کوچیک هم بازی کردیم. که کردیم.

بعضی مهمان‌ها اما ساده نیستند. دلم می‌خواهد قبل آمدنشان بقچه‌های ته کمدها هم مرتب باشد. بعضی چادر سفیدها را دوباره تا می‌کنم که همه یک قد و اندازه در بقچه مخمل خوابیده باشند. مهر و تسبیح‌های سجاده‌ها را اگر مهمانی به اذان بخورد چک می‌کنم. و هرچقدر هم خسته باشم سرویس جهیز را بیرون می‌کشم.

مهمانی‌های هم بوده، هرچند کم، که احساس کردم خودم به خودم تحمیل کرده‌ام. خوشحال نبوده‌ام. حرف مشترکی نداشتم. و تا همه سرگرم بحثشان بودند به آشپزخانه پناه بردم و برای خودم یک فنجان چای ریختم و پشت همان میز خوردم و منتظر گذر عقربه‌ها بودم و کسی هم متوجه عدم حضورم نشد.

حالا که مهمان‌های عزیزمان رفته‌اند یاد کارتن «کارخانه هیولا» افتادم. آن بخش آخرش که سالی پیشنهاد می‌کند به جای ترس و جیغ بچه‌ها، خنده آن‌ها را در کپسول‌ها ذخیره کنند که انر‌ژی بیشتری هم تولید می‌کند و خوشایندتر هم هست.

امشب که لب تابم را روشن کردم تا برای جلسه فردا آماده شوم فکر کردم کپسول‌هایمان پر پر است! و این را به لطف مهمان‌هایمان داریم.

 

پ.ن. آش خوردن بی‌دوست یا عزیزان مثل رفتن ماه عسل تنهایی است! آش خوردیم و کتلت و خنده.

 

۲۴ روز مانده

۱. این رنگ‌های اکریلیک را می‌خواستم چقدر دیگر در آن جعبه نگهدارم؟ چقدر وقت دیگر خشک می‌شد چون من برایش هزینه کرده بودم و ممکن بود یک روزی به کار آید؟ من فردا را زنده بودم که بخواهم چیزی را رنگ کنم؟

۲. معمولا مهمانی رفتن از مهمانی دادن ساده‌تر است. اما هرچقدر هم که سخت باشد برکت می‌آورد. برکتی که نه نان می‌تواند به خانه‌ات بیاورد و نه پول. و نمی‌دانم از چه جنسی است.

۳. گفتگو! گفتگو می‌تواند حال ما را خوب کند. و این روزها دارم گفتگو کردن با پسرم را بیشتر تمرین می‌کنم.

 

 

 

 

باران که ببارد

 

باقی‌مانده داروها را که در سینک می‌ریختم تا شیشه‌ها را برای تحویل به غرفه بازیافت بشورم با خودم می‌خواندم، ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!

بیست روز نشده که از آن سرماخوردگی عجیب می‌گذرد. بیماری که گاهی آرزو می‌کردم با آن‌همه درد در اتاقی در آن آخرین طبقه یک بیمارستان خوب با پنجره‌های بزرگ به فضایی که جز آسمان هیچ‌ چیز نداشت، و یک ماسک خنک اکسیژن بستری بودم.

خدا را شکر که تمام شد . و وقتی این شیشه‌ها را به بازیافت بدهم آثارش هم از بین خواهد رفت. و البته که این آخرین بیماری نخواهد بود. اما باید یک نشانه برای خودم بگذارم. برای روزهایی که حالم خوب است. نفسم به شماره نمی‌افتد، استخوان‌هایم درد نمی‌کند، تنم در تب نمی‌سوزد و از سرما نمی‌لرزد. طعم‌ها را می‌فهمم و می‌توانم حرف بزنم. و همه اعضای خانواده ام هم سالم هستند.

دو هفته بیماری از یک نقطه به نقطه دیگری از بدنم رفت تا نشانم دهد چه نعمت‌هایی داشتم و فراموششان کرده بودم.

الهی شکر!

 

پ.ن. از ثروت‌های ما امکان استفاده از کتابخانه حسینیه ارشاد است. با قفسه‌ای که همیشه پر است از کتاب‌های تازه، و قفسه‌های بلند و چوبی دیگری که معمولا راضی‌ات می‌کند. و بخش همیشه خوب کودکش! برای این نعمت هم الهی شکر!

 

۲۵ روز مانده 

۱. هوا بارانی بود و ما می‌توانستیم در خانه بمانیم و یک روز تعطیل را با اسباب بازی و تلویزیون و کتاب سرگرم شویم. انتخاب دیگری کردیم. لباس‌های گرم‌مان را پوشیدیم و به دیدار باران رفتیم. در یک پارک قدم زدیم و از نمایشگاه اسباب بازی که خیلی هم مفصل نبود دیدن کردیم و یک جرثقیل خریدیم که با پیچ بسته می‌شود و تا الان چندبار همه اجزایش جدا و دوباره وصل شده. من دختر زمستانم! و نمی‌توانم وقتی باران و برف می‌بارد خودم را در خانه پنهان کنم. چیزی به من می‌گوید اینکه جسمت را به طبیعت پیوند دهی کار نیکویی است!

۲. برای فردا ناهار مهمان دارم. راحت‌تر این بود که مثل همیشه ما به دیدن عزیزانمان برویم. حالا خانه‌مان به نور آن‌ها روشن خواهد شد و قلب‌هایمان.

 

آرامش روی کاناپه

 

پسرها که رفتند کتابم را برداشتم و رفتم روی مبل دلخواهم. سرد شده بود هوا، پتو را هم برداشتم. دیگر نمی‌توانستم در روردبایستی موراکامی بمانم و کتاب دیدارش با هایائو کاوای را رها کردم و کتاب دیگری برداشتم.

آن را هم از کتابخانه گرفته بودم. رویای مادرم، نوشته آلیس مونرو.

جلدش قرار بود سفید باشد اما زیاد امانت گرفته شده بود، مقدمه را که خواندم دلم نیامد جلد را تمیز نکرده بقیه‌اش را بخوانم. یک دستمال مرطوب آوردم و جلد چند درجه روشن‌تر شد. حیف که نمی‌شد لکه‌های شکلات، احتمالا خورشی نارنجی‌ رنگ و چای را از صفحه‌های داخلش پاک کرد.

داستان اول را خواندم. چقدر خوب بود!

چرا تا حالا از آلیس مونرو نخوانده بودم؟!

ساعت شده بود یازده و من هنوز روی مبل بودم. با اینکه می‌خواستم به کتابخانه بروم و بعد به جایی دیگر. دیگر دیر شده بود. لب تابم را باز کردم و نقد مفصلی از فیلم تالی خواندم که همیشه دوست داشتم بخوانم و دوباره این فیلم را ببینم.

به گمانم زمان سر سازگاری با شادمانی ندارد. وقتی دارد خوش می‌گذرد ثانیه شمارش را می‌گذارد روی کولش و دقیقه‌ها را به ساعت می‌رساند و تمام!

رفتم دنبال پسر. زود رسیده بودم. ایستادم به تماشا. چه شاد بودند این بچه‌ها! چهارشنبه‌ها انگار همه‌شان خوشحال‌ترند.

در ماشین درباره مهاجرت حرف زدیم، بحث امروزشان.

تا گفت امروز در حلقه گفتگو درباره مهاجرت حرف زدیم، ذهنم در کمتر از چند ثانیه هزارجا رفت. یعنی یکی از دوستانش قصد مهاجرت داشته و بحث را مطرح کرده و حالا ذهن بچه‌ها درگیر شده؟ و ... پشت فرمان بودم اما با کلی دستمال خیس مچاله در مشتم نشسته بودم در سالن انتظار فرودگاه بین‌المللی امام خمینی، که گفت بعضی حیوانات مثل بیشتر پرنده‌ها و اسباب‌ها مهاجرت می‌کنند.

آخیشششش! صحبت درباره حیوانات بود نه انسان‌ها  و قرار نبود فعلا کسی جایی برود.

بعد درباره کتاب سارکوچولو نمی‌تواند پرواز کند صحبت کردیم که یکی دو سالی هست نخواندیم و داستان کامل یادش نبود. ظهر قبل خواب همان را خواندیم و حرف زدیم و خندیدیم.

پ.ن. چقدر ذهن سی و پنج ساله من با ذهن این بچه پنج ساله فرق می‌کند! کلمه «مهاجرت» برای او چطور معنا می‌شود و برای من چطور. این‌همه غم از دست دادن و هراس رفتن را این‌همه سال کجا جا داده‌ام؟

 

۲۶ روز مانده

۱. یک لیست کوتاه از فیلم‌هایی که دوست دارم ببینیم آماده کردم. حالا اگر فرصت تماشا دست دهد لازم نیست بگردیم دنبال فیلم خوب.

۲. سه ساعت به زبان بدن و ذهنم گوش کردم و فقط روی کاناپه دوست داشتنی که دیگر صدایش در آمده خواندم و خواندم.

۳. دیدار خانواده را می‌شود گذاشت جزو کارهای خیر؟ چراکه نه!

 

چنین گفت عیسی به پروردگارش

بسم الله

 

روزم را با خواندن سوره مائده شروع کردم. برای شنیدن گفتگوی عیسی و پروردگارش وقتی که می گفت:

إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴿۱۱۸﴾

می‌خواستم به این ترجمه برسم، اگر عذابشان کنی که اینها بندگان خودت هستند و اگر ببخشایی که که کرم توست.

چند ترجمه را دیدم و دقیق همین نبود. اما من دلم همین را می‌خواست.

همان لحن فراز دعای کمیل را زنده می‌کرد برایم. و انگار عیسی بعد از این گفته باشد که این بندگانت ظن دیگری به تو دارند ها!

عیسی من که چنین گفته بود.

 

پ.ن. داشتیم نقاشی می‌کردیم و رندوم موسیقی‌ها و ترانه‌های کمی که روی موبایلم داشت می‌خواند. تا رسید به همان مداحی که راس ساعت چهار پلی می‌‌کردیم برای هیات. همانطور که می‌خواند کتیبه‌ها رفتند روی دیوار. پرچم‌ها سر جای همیشه‌شان نصب شدند. چای هل‌دار روی کتری دم می‌کشید. و عطر اسفند قاطی عطر کمرنگ داوودی‌ها می‌شد. و من دلم زیارت عاشورا می‌خواست حتی به یک سلام. آیا آن سفر تکرار خواهد شد؟ آن آرامش عمیق! انگار که مرده باشی و او از تو راضی باشد و تو از هر لحظه‌ای که به تو بخشیده.

پ.ن. من و قابلمه‌ها با هم کنار نمی‌آییم! اگر شب همه را بشورم و در آب‌چکان بگذارم، صبح چندتایشان روی گاز چرب و کثیف نشسته‌اند. و هرچه دیرتر سراغ‌شان بروم بیشتر می‌شوند. امروز خودم را راضی کردم و نیم ساعت فقط قابلمه شستم. برای غذای چند روز؟ یک روز!

 

۲۷ روز مانده

۱. صبح در استوری‌ام گذاشتم که با کدام کتاب‌ها خوب خندیده‌اید؟ و پاسخ‌ها جالب بود. ما میان این‌همه اتفاق ناخوب و کار و استرس نیاز داریم به کتاب‌هایی که خنده را یادمان بیاورد. و حالا یک لیست از خوب‌هایی که دوستانم گفتند نوشتم تا بعضی را بخوانم. لیست را هم در پایان می‌گذارم.

۲. برای کار خیر همراهی با فرزندم و پختن دو وعده غذای خوب کافی است؟ هست.

 

لیست کتاب‌های پیشنهادی من و دوستانم که قرار است خنده‌دار باشد:

۱.سرشار زندگی، جان فانته
۲. بوی سنبل، عطر کاج، فیروزه جزایری، فقط ترجمه محمد سلیمانی نیا
۳. بیا با جغدها درباره‌ی دیابت تحقیق کنیم، دیوید سداریس ( و بقیه آثار این نویسنده)
۴. آب‌نبات هل‌دار، مهرداد صدقی
۵. مغزنوشته های یک جنین، مهرداد صدقی

۶. من از گردنم بدم میاد، نورا افرون
۷. کمدی‌های کیهانی، ایتالو کالوینو
۸. عامه پسند، چارلز بوکفسکی
۹. همه کتاب‌های مانولیتو
۱۰. گچ پژ، محسن رضوانی
۱۱. تذکره المقامات، ابولفضل زرویی نصرآباد
۱۲. دی‌اکسید شوکران، سعید نوری
۱۳. می‌خواستم نویسنده شوم آشپز شدم، فاطمه ستوده
۱۴. پشت فرمان با مامان، لیسه نورگوآ
۱۵. سفرنامه‌های منصور ضابطیان
۱۶. داستان سیستان، رضا امیرخانی
۱۷. دایی جان ناپلئون، ایرج پزشک‌زاد
۱۸. ادب مرد به ز دولت اوست، ایرج پزشک‌زاد
۱۹. خانواده نیک اختر، ایرج پزشک‌زاد
۲۰. گندم، میم مودب‌پور
۲۱. ناتور دشت‌‌، دی.جی. سالینجر
۲۲. مربای شیرین، هوشنگ مرادی کرمانی
۲۳. تمام رمان‌های نوجوان رولد دال
۲۴. جز از کل، استیو تولتس

 

دیدار در کوهستان

 

آخرین باری که رفتیم کوه به مرد میانسالی که از کوه پایین می‌آمد سلام کردم و خسته نباشید گفتم. یوسف پرسید: مامان؟ این آقا را می‌شناختی که سلام کردی؟

خب من تلاش کردم پاسخی دهم که مغایر با آموخته‌های تربیت جنسی‌ام نباشد. و نمی‌دانم اصلا خاطرش مانده یا نه.

امروز وقتی به دیدار دوست قدیمی‌ام رفتم احساس کردم با یک کوهنورد با سابقه گفتگو کرده‌ام. انگار او در آن دو ساعت از اصول کوهنوردی حرف زده بود. چند روش کمک‌های اولیه یادم داده بود که دردهای اتفاق افتاده و نیفتاده‌ام را التیام می‌بخشید. قشنگ‌ترین مسیر را نشانم داده بود. بنا بر تجربه پیش‌بینی کرده بود اگر فلان راه را بروم به فلان مقصد خواهم رسید. در عوض اگر فلان مسیر جایگزین را انتخاب کنم، مسیر امن‌تر و زیباتری را طی خواهم کرد.

وقتی از خانه‌اش می‌آمدم احساس می‌کردم کیلومترها راه رفته‌ایم، بعضی عضله‌های مغزم گرفته بود و کوله‌ام دیگر سنگین نبود. اما همان احساس نشاطی را داشتم که همیشه بعد از کوهنوردی تجربه می‌کنم.

باید بنشینم و چند صفحه بنویسم و همه را روی کاغذ مرتب کنم. می‌ترسم حافظه‌‌ام خیلی زود ماجرای این دیدار را فراموش کند. و بعد من احساس آدمی را دارم که میوه‌های نوبر چیده اما سبدش سوراخ بوده و خیلی‌ها را از دست داده است.

خدایا شکرت برای داشتن این دوست! بارها و بارها!

 

۲۸ روز مانده

۱. دیدار دوستم!

۲. جسارت مواجهه با واقعیتی که می‌توانست حالم را تا مدت‌ها ناشاد کند و خدا خواست طور دیگری ماجرا را رقم بزند.

۳. مقدار کمی واریز از مانده حقوقم برای بچه‌های سیستان.

۴. حدود ۳۰ صفحه دیگر از همان کتاب.

۵. صحبت مفصل با مامان و اعتراف به اینکه علیرغم این‌همه دوره و کارگاه و کتاب والدگری، او بسیار بیشتر می‌داند.

 

 

 

اگر زنده بمانم

اگر این شانس را داشته باشم که کمتر از یک ماه دیگر زنده بمانم، دوباره متولد می‌شوم. و هنوز بعد از این ۳۴ سال و ۱۱ ماه و ۲ روز کلی هیجان دارم برای جشن تولدم.

دیروز که رانندگی می‌کردم تا یوسف را از مهد بردارم با خودم قرار گذاشتم همه این ۲۹ روز باقیمانده را زندگی کنم. ۲۹ کار خیر، مطالعه چند صفحه کتاب بیشتر، یادآوری نعمت‌هایی که دارم، قدردانی از آدم‌هایی که وقتی کنارشان هستم حالم با آن‌ها خوش است، کارهایی که هربار به دلایلی عقب افتاده، و یک‌جور بازیابی خودم.

تمرین خوبی است برای نوشتن! و اصلا نمی‌دانم چقدر بتوانم به آن وفادار بمانم.

و همین فکرها باعث شد یک خیابان را اشتباه بروم و ده دقیقه پشت یک چراغ بمانم و تازه به این نتیجه برسم که مهم نیست ۱۵ سال رانندگی کرده باشی، باید وقت رانندگی همه حواست را بدهی به آنچه در اطراف تو در جریان است.

اما دیروز شاد بودم!

باد می‌آمد و آسمان بی‌نهایت آبی و ابری بود!

صبح به کتابخانه رفته بودم و چون روز شنبه بود کلی کتاب تازه در قفسه‌های تازه‌ها بود که من ترجمه تازه از موراکامی را با عنوان « هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای می رود» برداشتم برای خودم و یک کتاب برای همسر. و بعد به بخش کودک رفتم و کلی کتاب برای پسر. تازه وقتی شنیدم که یوسف احتمالا به عنوان عضو وفادار کتابخانه انتخاب خواهد شد و می‌تواند یک کتاب بیشتر امانت بگیرد بیشتر هم خوشحال شدم. چون همیشه با خودم فکر می‌کردم چرا با عضویت در بخش بزرگسال هر سال یک کتاب بیشتر می‌توانی بگیری اما در بخش کودک تغییری در تعداد امانت کتاب‌ها اتفاق نمی‌افتد؟ که خب این اتفاق خوب هم افتاد.

وقت برگشت یک بسته سیب‌زمینی آماده سرخ کردن خریدم و جلوتر ۳ کیلو گندم برای پرنده‌های پشت پنجره و بعد چند دسته سبزی خوردن و یک دسته کرفس برای خورش شب.

آدم برای زندگی دیگر چه می‌خواهد؟

 

۲۹ روز مانده

۱. شروع یک چالش ۲۹ روزه! بنویس و خودت را در آینه کلمات تماشا کن!

۲. بعد از مدت‌ها دو لباس برای خودم خریدم. یکی با شکوفه‌های سیب و دیگری با گل‌های وحشی‌ ـ که اسمشان را بلد نیستم ـ و انگار هر روز رشد می‌کند و می‌خواهد از پارچه بیرون بیاید.

۳. ۴۰ صفحه از کتاب را خواندم و بیشتر هم خواهم خواند انشاالله.

۴. برای فردا با یکی از بهترین دوستانم قرار گذاشتم.

۵. زاموفیلیای نازنینم دو جوانه تازه داده! همزمان! با این دو شاخه تازه هفت شاخه زاموفیلیا دارم!