دو روز پیش در جواب روانشناس مهد که داشت تستی از یوسف میگرفت و قرار بود او توصیف کلمات را بگوید کلمه «سالمند» را گفت و یوسف اینطور توصیف کرد: یعنی موهاشون سفید میشه و خیلی زود میمیرن!
چند حس را با هم داشتم. و نمیتوانستم بفهمم کدامشان قویتر است. توصیف کلمههای بعد آنقدر دلنشین و با جزییات بود که فراموشش کردم.
صبح برای چکاب سالیانه رفتیم آزمایشگاه. قبلا قول جایزه را به پسر داده بودیم تا بگذارد آن چند لوله را از خونش پر کنند و ... . من البته نمیتوانم نگاه کنم. خیلی جاها قویتر ظاهر شدم. مثلا آن باری که از روی مبل افتاد و از دماغ و دهانش خون جاری شد تا آمدم هول شوم به خودم مسلط شدم که کسی نیست کمکت کند ها! اورژانس هم دیر میرسد. تاکسی بگیر و برسانش بیمارستان. و چیزی هم نبود و ... . یا اتفاقهای دیگر که برای هر کودکی پیش میآید و این مهم است که در لحظه خودت را کنترل کنی. باقیش خیلی سخت نیست.
دیروز فکر کردم چرا اینهمه به آزمایش خون این بچه حساسم؟
یادم افتاد به آن شب سخت که شش ماهه بود و در بیمارستان کودکان بستری شد. همان شبی که سختترین شب عمرم بود. و اگر عمر را بتوان بیبهانه سال و ماه طی کرد، چندسالش برای من همان شب طی شد و این رقمی که هر سال روی کیکم فوت میکنم باید چند عدد بالاتر برود.
سرم نیاز نداشت اما آنژیوکت زدند. شب دکترها رفتند و پرستار فهمید آنژیوکت زیر پوستش کج شده. بردش. گوش نکرد هرچه گفتم سرم که ندارد در بیاور. بردش. تنهایی نتوانست رگی که ناسور شده پیدا کند. در بسته بود جیغهایی میکشید از ترس و درد که در این شش ماه هیچوقت نشنیده بودم. نتوانست. آمد بیرون که دست تنها نمیتوانم بیا کمک!
اگر نتوانم رگ دست را بگیرم باید موهایش را ماشین کنم و از سرش رگ بگیرم. مثل احمقها بین گریه خندیدم. گفت جدی میگم! و من به تمام راههای فراری فکر کردم که میتوانستم یوسف را بگیرم و بدوم.
آن شب برای من تمام نشد. و آن آنژیوکت بدون استفاده لعنتی یک جایی در سر من جا مانده. هرچند بعید میدانم که پسر از این اتفاق خاطرهای به یاد داشته باشد.
اینکه حالا نمیتوانم سرنگ در رگ فرزندم را ببینم یعنی آن شب برای من تمام نشده.
هرچند که تا صبح شد و همه شان آمدند اول مودبانه و بعد فریاد زدم که میخواهم پسرم را ببرمش ترخیصش کنید. گفتند نمیتوانیم تا دکتر اجازه ندهد. گفتم میخواهم اگر مرد جایی بیرون از این بیمارستان و در آغوش خودم بمیرد. گفتند نمیتوانند چون من سرپرست بچه نیستم و باید پدر امضا کند.
بخیههایم تیر کشید و رسید به مغزم! من سرپرستش نبودم یعنی این بچه مال من نبود؟!
به اینجا که رسیدم هنوز یوسف داشت در اتاق کناری گریه میکرد و میدانستم که الکی است و از درد نیست و خیالم راحت بود. اما نمیتوانستم راه نروم. داشتم دوباره در راهرو آن بیمارستان لعنتی راه میرفتم. و هر سالمندی که در اتاق انتظار نشسته بود و مرا میدید حالم را میفهمید. ما سالمندها درد مشترکی داشتیم. و قرار نبود حالاها حالاها بمیریم. اما قرار هم نبود برای همیشه از خاطرهای اینهمه درد بکشیم بدون اینکه بدانیم از کدام خاطره.
چالش ۱۵
۱. امروز وقتی داشتم صدای یک کارشناس نازنین را میشنیدم تا در متن منتقل کنم یک چیز خوب یاد گرفتم. احساساتی که خداوند در ما قرار داده نیاز ما است. برای این زندگی گاهی سخت به آنها نیاز داریم. یاد نگرفتهایم مدیریتشان کنیم. سرکوبشان میکنیم و خیال میکنیم فراموششان کردهایم و ادای قهرمانها و سوپرقهرمانها را در میآوریم. آنها جایی در ما هستند. زندگی میکنند و دایم دارند عفونت میکنند. مثل همین آنژویکت کج شده لعنتی! حالا که نوشتمش زخمی سر باز کرد و انگار دارد بیرون میآید. باید امتحان کنم. دوباره از مقابل آن بیمارستان عبور کنم و ببینم اینبار از چند صد متر قبل چشمهایم را محکم نمیبندم؟ صبر کنم تا آزمایشگاه سال بعد و ببینم حاضرم خودم هم کنار یوسف باشم؟ و چند آنژیوکت لعنتی دیگر آن تو دارم که بدون آنها آرامتر و راحتتر زندگی میکنم؟
۲. در استوری اینستایم راهنمایی خواستم و خانمی که نمیشناختم پیامی نوشت و تشکر کردم. بعد نوشت به پاس آنهمه پیشنهاد خوب و راهگشای شما برای ما. من توانسته بودم بدون آنکه ستونی را در دنیا جابجا کنم، بیانیه مفصلی برای بهتر شدن حال مردم دنیا و دنیا بنویسم، نظریه تازهای بدهم و ... حال یک یا چند نفر را خوب کنم! یادم بماند که این ایدههای کوچک احتمالا بتواند حال یک یا چند نفر را حتی برای چند دقیقه خوب کند.