شمع های تولد
شریعتی شلوغ بود. یوسف روی صندلی عقب خوابش برده بود و حسام پیاده شده بود تا نسخه یوسف را بگیرد.
کتابم را از کیفم در آوردم و دلخوش کردم به ترافیک و حساب اینکه داروخانه هم شلوغ است و شیرینی فروشی هم.
فرزند یکی از دوستانمان به دنیا آمده بود و او تصویر یک جعبه بزرگ شیرینی خامه ای گذاشته بود توی اینستایش و ما در مطب دکتر دهانمان آب افتاده بود و جلوی سان سیتی جای پارک نبود.
و همه اینها یعنی میان آن ترافیک و شلوغی و سرو صدا که چپ و راست دوچرخه سوار-واقعا چقدر دوچرخه سوار داریم!- و کیف آدم ها به در و آیینه ماشین می خورد من می توانستم در آرامش کتاب بخوانم.
ظهر که خانم کتابدار، کتاب چهل سالگی ناهید طباطبایی را گذاشته بود روی میز تحویل و جلدش را دیده بودم پشیمان شده بودم، اما توی رودربایستی برش داشتم، که همه شان خیلی خسته بودند و حالا باید کتاب را سر جایش بر می گرداندند.
عصر که بین مریض نشسته بودیم و سه نفر مانده بود به نوبت ما کتاب را شروع کرده بودم و دیگر نتوانسته بودم توی کیفم بگذارم تا نوبت ما شد.
کتاب را اینطوری شروع کرده بود:
شده بود یک انار. یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد، می توانست صدای به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود.
... اما فقط توانست یکی از انگشت های دست چپش را تکان بدهد و با همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر آب شد.
دوستش داشتم. و باورم نمی شد یک نویسنده زن دوست داشتنی ایرانی دیگر پیدا کرده باشم. چقدر شبیه آنا گاوالدا نوشته بود! – و اصلا آنا گاوالدا دارد برای سلیقه داستانی من یک تراز می شود-.
می دانستم که اگر به خانه برسیم برای خواندن هر صفحه باید صبر کنم پس چشمم را از پیرمردی که رو به شیشه بیرون شیرینی را به زور در دهانش جا می داد برداشتم و سعی کردم باقی را بخوانم. پیرمرد حتما دیابت داشت و تنها یک آدم دیابتی می تواند پنهانی و با این سرعت تنها یک شیرینی بخرد و در همان شیرینی فروشی پشت به بقیه بخورد.
امروز از صبح که بیدار شده ام دنبال وقت بوده ام برای خواندن باقی اش و داستان سرماخوردگی پسر همان است که بود.
هرچقدر هم در این پنج شیشه دارو کدئین ریخته باشند روی پسر من واکنش معکوس می دهد و او بیشتر از روزهای دیگر بیدار می ماند و می خواهد با هم بازی کنیم. هیچ غذایی نمی خورد و از میوه ها که تا پیش از خودش پوست می کند فاصله می گیرد.
با این تفاوت روزهای دیگر که وقت بیمار است در فاصله کمتر از یک متری من می زید و از این دایره بیرون نمی رود و هزار راه بلد است که من یک خط هم نخوانم.
نمی دانم ناهید طباطبایی بقیه قصه هایش را چطوری نوشته و می نویسد اما حالا که کتاب را با همه نقدهایی که به آن دارم تمام کرده ام دلم می خواهد فرصتی پیدا کنم، به کتابخانه یا کتابفروشی بروم و باقی داستان هایش را هم بخوانم.
و بیش از این حتا. که دوست دارم راه بروم و راه بروم و به چهل سالگی فکر کنم. چهل سالگی که کمتر از ده سال کنار فنجان های روز تولدم خواهد نشست.

پ.ن. گاهی دلم می خواست کسی بود که به او زنگ می زدم می گفتم نیم ساعت بیا پیش پسرم تا من بتوانم تا سر کوچه بروم و پیازچه بخرم. یک ساعت بمان و با او بازی کن تا بروم کتابخانه و برگردم. اصلا حالا تا دو ساعت دیگر خواب است، تو اینجا باش که بیدار شد تنها نباشد من بروم ببینم بید مجنون پارک بالا الان زیر این باران چه شکلی شده. امروز دلم می خواست به آن آدمی که نیست زنگ می زدم و خواهش می کردم بیاید تا من کتاب کوتاهم را تمام می کنم با یوسف بازی کند.

اينجا را كم داشتم. بلاگ مستطاب زندگي را.