پاییز من سلام!

پاییز برای هرکس یک طوری آغاز می شود.
برای یکی با خرید کیف و کتاب مدرسه فرزندش؛ برای یکی با ثبت نام ترم مهر؛ برای یکی با اتو کردن لباس کارش؛ برای یکی با اولین برگ زرد چناری که جلوی پایش افتاد؛ برای دیگری با اولین قطره های بارانی که روی شیشه اش چکید؛ برای آن یکی با سرما و لباس های بافتنی؛ یکی بستن دریچه های کولر و روشن کردن شوفاژ و بخاری و ... .
برای من اما پاییز با گل کلم شروع شد.
وقتی در بازار تره بار میان کرفس ها دیدمش آه کشیدم که پاییز؟! پاییز؟! پاییزجان!
اینبار دلم پاییز نمی خواست. روزهای بی آفتاب که می توانست پشت این دیوارهای سفید همه کشتی هایم را یکجا غرق کند.
روزهای لباس های سنگین و گرم.
روزهای غروب های زود.
روزهای سرماخوردگی و کتاتیفن و آموکسی سیلین و قطره بینی.
و از حالا استرس همه بچه هایی که قرار بود بروند مدرسه افتاده بود به دلم! انگار اولین صبح مهر باشد و خواب مانده باشند.
و پاییز با آمدنش همه معصومیت بهار و تابستان مرا نابود کرده بود و من از خوابی خوش بیدار شدم.
گل کلم را خریدم.
و کلم پیچ بنفش و سفید. و کرفس. و بادمجان. و هویج. سیر و نعنا و سیاه دانه و ادویه و سرکه داشتم. و تو شب پنجشنبه ای برایم ترخان پیدا کردی.
کلم بنفش ها را برای رنگ زیبای سرکه اش می خواستم.
ترشی مخلوط را برای دلتنگی ام. رفتم سراغ مستطاب. ایده گرفتم از نجف دریابندری و آخر ترشی خودم را انداختم. دیگر بزرگ شده بودم. این همه پختن به من یاد داده بود «دستور خودت را بساز. معجزه کن!»
گِرم و تعداد نجف برای من به مقدار داشته های پخچال و فریزرم بود. مثل شاگردی خوب اما دستورهایش را گوش می کردم. محض احترام. وگرنه من جادوی خودم را می پختم.
پ.ن. پاییزجان! حالا که آمدی. قدمت سر چشم! بنشین این چای را به خاطر تو دم کرده ام.
پ.ن. این عرق بهارنارنج را که برایم آوردی مثل گنج نگه داشته ام. انگار می خواهد از بطری بیرون بیاید و وقتی در پخچال را باز کردم همه خانه را پر کند. من فقیرم به نداشتنش اما. محکم درش را می بندم.
اينجا را كم داشتم. بلاگ مستطاب زندگي را.