چند دور چرخیدن کش پلاستیکی دور قلب

 

همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت و ما هنوز خوشحال از یک نصف روز کاملا خوب بودیم که با دوستانمان گذارنده بودیم و باهم ناهارخورده بودیم و حرف زده بودیم و در هوای خنک اتاق خواب‌های خوش دیده بودیم که دلمان خواست با هم مستند ببینیم.

مستند پلنگ ایرانی!

احتمالا تازه شروع شده بود.

محیط‌بانان و چند عکاس طبیعت به دنبال پلنگ ایرانی در کوه‌های البرز به دنبال پلنگ ایرانی بودند و با دوربین‌های کاشته ماه‌ها و ماه‌ها منتظرش مانده بودند.

گاهی پیدا می‌شد و دوباره ماه‌ها پیدایش نبود. تا گزارش می‌دادند در نقطه‌ای بسیار دورتر دیده شده.

خودشان را به آن‌جا می‌رساندند و دوباره همان تلاش‌های تحسین برانگیز برای ثبت پلنگ ایرانی و تایید گزارش تعداد پلنگ‌ها تا بالاخره یک ماده پلنگ باردار پیدا کردند.

آن‌قدر خوشحال بودند که انگار خبر دوقلو باردار بودن همسرشان را شنیده‌اند. ما هم مثل آن‌ها هیجان‌زده بودیم.

بعد یک جای دیگر گزارش شد که پلنگ را دیده‌اند. رفتند. همان پلنگ بود.

احتمالا به دلیل کمبود غذا این‌همه از قلمرو‌اش دور شده بود.

دیدن پلنگ هم خوشحال کننده بود هم غم‌انگیز.

خوشحال که پلنگ همچنان توانسته زنده بماند و ناراحت که جز این پلنگ ماده دوربین‌ها پلنگ دیگری را ثبت نکرده بودند.

داشتیم دوتایی همه این چند سال گزارش طولی را همراه محیط‌بانان از کوه‌ها بالا می‌رفتیم و در استراحت‌گاه نان داغ تازه پخته شده می‌خوردیم که موسیقی فیلم عوض شد.

یک دامدار گزارش داده بود عکس پلنگ شکار شده‌ای همراه توله‌اش در آن منطقه را دیده.

خودمان را به کلبه او بالای کوه رساندیم.

عکس را که دیدیم غروب شد.

نشستیم روی زمین که تاب ایستادنمان نبود.

نمی‌دانم اول توله را کشته بودند یا مادر را.

در درد فرقی هم نمی‌کند.

آخر مستند نوشته شد و کسی می‌خواند که پلنگ ایرانی بزرگترین گونه پلنگ است که در آسیا و مخصوصا کوهستان‌های ایران زندگی می‌کند. و هر هفته یکی از آن‌ها شکار می‌شود.

نباید امید داشت که در طبیعت ایران باقی بماند.

دلم می‌خواست گریه کنم. یوسف هم. دلداری‌ام می‌داد که بعضی پلنگ‌ها یک‌طوری می‌خوابند انگار شکار شده‌اند.

بعد حسام آمد و فضا عوض شد.

اما قلبم همچنان فشرده بود.

برایم داستان خرداد را خریده بود.

خواهران دریا عباس عبدی را خواندم.

بازهم دلم!

حالا دیگر کاملا خورشید رفته و باید چراغ روشن کنم. خودم را برسانم به آشپزخانه.

پیازداغ درست کنم و مرغ اضافه کنم و سیر رنده کنم.

و یادم برود که دور قلبم یک کش پلاستیکی راچند دور بسته‌اند.

 

حال بچه‌های ما بهتر از حال ما خواهد بود. نه؟

استاد ترقی‌جاه می‌گفت حال شما خوب نیست که حال بچه‌هایتان خوب نیست. شما خوب شوید آن‌ها هم خوب هستند.

و من فکر می‌کنم حال ما خوب نیست که حال طبیعت و حیوانات این‌همه خوب نیست. کاش حال ما بهتر شود.

 

پ.ن. نوح جان! برگرد! ما توان همزیستی با این حیوانات و آفریده‌های غیر خودمان را نداریم. کشتی را به آب بینداز و این موجودات را نجات بده! ببر جایی که انسان نباشد.

 

چون تو را نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور

 

آشفته بودم!

نشسته بر قایقی روی موج‌های آرام دریا.

تکان‌هایی روی آب.

گاهی نسیم خنکی می‌وزید.

گاهی آفتاب می‌سوزاند.

گاهی حس عبور یک ماهی زیر قایق چوبی.

انگاری پیرمرد و دریا!

نوشتم و نوشتم. اما حرکت انگشت‌هایم کافی نبود. لب‌تابم را بستم و بلند شدم.

چادرم را سر کردم و رختهای روی بند را جمع کردم. باید فکری برای رفت و آمدهای بی‌دعوت این گربه کرد!

گلدان‌ها را سامان دادم. بی‌رحمانه برگ‌های رو به زوال برخی را چیدم. و داشتم تصمیم می‌گرفتم که بنت‌قنسول را به خاطر مگس‌های سفیدش در ایوان ورودی بگذارم.

بعد یک دستمال خشک و یک دستمال تر. برای همه لکه‌هایی که به من خندیده بودند.

و حالا جاروبرقی که انگار تمام نمی‌شد.

تا سرگنجشی‌ها توی دیگ قل‌قل کرد آشپزخانه را هم سامان دادم.

حالا یکی از مهره‌های کمرم داد بقیه را در آورده بود و دست‌هایم درد گرفته بود. در انتقام گرفتن از خودم موفق شده بودم!

یوسف که خوابید کتاب خواندم. چرا باید این کتاب را که این‌همه دوستش نداشتم ادامه می دادم؟ گیرم که استیو تولتز نوشته بود و پیمان خاکسار ترجمه کرده بودم. بستمش.

من این‌همه خسته شده بودم و تلفن زنگ نخورده بود. اما آن حس زنانه نظافت خواه که راضی شده بود.

شب همه خستگی‌هایم را دلمه پیچیدم.

به ساحل رسیده بودم؟

همچنان آرامش قبل از طوفان بود؟

نمی‌دانم. فقط امیدوارم فردا روز بهتری باشد.