باغ شیشه ای

دارم باغ شیشه¬ای می¬سازم.

نمی¬دانم به ساختن تراریوم علاقمند شده¬ام یا معتاد، هرچه هست حال مرا خوب می¬کند.

مرحله به مرحله پوکه ریختن و خاک زغال و خاک کاکتوس و آخر هم سنگ ریزه¬های رنگی. چیدن گیاهان و کاشتنشان. و بعد گذاشتن چیزهای قشنگ لابلای گیاهان.

 

همه کارها که تمام شد آبپاش سبزم را می¬آورم و خوب آبشان می¬دهم. قطره¬های شاد همه چیز را بارانی می¬کنند. و خیال مرا.

از تلکابین نمک آبرود پیاده می¬شوم یا جایی در میان مه¬های جاده نرسیده به سرعین گم.

حالا بیشتر از ده تا ساخته¬ام و دستم آمده که کار ساده¬ای نیست. قرار گرفتن گیاهان کنار هم؛ نحوه دیده شدنشان در ظرف؛ حساب رشد و بلند شدن و آب¬دهی و ... .

و این نشانه کوچکی است که مرا یاد تو می¬اندازد.

تویی که باغ¬های بزرگ شیشه¬ای را ساخته¬ای و می¬سازی و حواست به همه ما هست.

شیشه¬های دوست داشتنی¬تان را که کنار گذاشته¬اید بردارید و با کاکتوس و هر گیاه آپارتمانی دیگر تراریوم بسازید. طبیعت را به خانه دعوت کنید و برای هم باغ شیشه¬ای هدیه ببرید.

بچه¬ها یادتان نرود! آن¬ها عاشق خاک و گیاهند.

 

پ.ن. دنبال گیاهان هوازی هستم. گیاهانی کوچک اما آن¬قدر قوی که می¬توانند ارتباطشان با دنیای بیرون ظرف را قطع کنند و زنده بمانند.

پ.ن. تو ارتباطت را با من قطع نکن اما. من نفس کشیدن نمی¬دانم!

 

 

پاییزجان بتاب!

 

حال این روزهای آسمان چه عجیب است برای من!

مثل وقتی که توی ترافیک مانده‌ای و کاری از دستت بر نمی‌آید و می‌دانی به قرار نمی‌رسی.

نه دلم می‌خواهد چراغی روشن کنم که انگار راه باز شده باشد، نه می‌توانم در این تاریکی که بعضی اتاق‌ها را بیشتر گرفتار می‌کند چیز زیادی ببینم.

انگار منتظر اتفاق مهمی باشم که اگر خورشید از پشت ابرهای سیاه و خاکستری پیدایش شود یعنی اتفاق افتاده. از این فکرها که گاهی می‌کنیم ... .

هفت جلد کتابی را که باید بخوانم ردیف می‌کنم بالای شومینه‌ای که خاموش است و پیچ چندتا از شوفاژها را می‌پیچانم.

آباژور را روشن می‌کنم و زیر کلاه نورانی‌اش پناه می‌گیرم. به قرار اما نمی‌رسم. یک روز دلم برای این روزها تنگ خواهد شد؟

روزهایی که برای رهایی از یکنواختی‌اش آشپزی می‌کنم، گل می‌کارم، و در باغ‌های شیشه‌ای که ساخته‌ام قدم می‌زنم.

یک روز دلم برای این روزها تنگ خواهد شد؟

یک روز که دیگر پسرم برای عروسک‌هایش جشن تولد نگیرد و از من نخواهد برایشان کیک بپزم تا من همین‌جا پشت صندلی‌ام یک کیک خیالی برایش بپزم و شعر تولد بخوانم و بگویم کدام هدیه را به کدام عروسک بدهد.

 

 

پ.ن. وقتی آن‌قدر پنجره نداری که هر روز درخت‌های کوچه را ببینی، باید یک عالم گلدان داشته باشی. تا هروقت چشمت به آن‌ها افتاد فقط هوس شمال کنی، نه بیشتر.

پ.ن. مادرها می‌توانند معجزه کنند! می‌توانند دم شیر کنده شده را دوباره بدوزند دماغ بزرگ هاپو را طوری که پیدا نباشد به صورتش وصل کنند، شاخک زنبور را روی سرش بگذارند، کبوتر و کلاغ را قانع کنند فرار نکنند، همه گل‌های قاصد فوت شده را دوباره صدا کنند تا برگردند، شمع را برای بار چندم روشن کنند تا دوباره خاموش شود، ظرف شکسته را مثل روز اولش کنند، کتاب پاره را دوباره بنویسند، کارتون بزرگ و کوچیک را دوباره پخش کنند و ... . خودشان اما منتظر معجزه‌اند.