آدم باید بعد از خواندن کتاب به آن خوبی به تعطیلات برود.

آن قدر که با شخصیت های کتاب زندگی کرده. سرکار رفته. غذا خورده. حرف زده. و حالا درست بعد از صفحه هفتصد و شصت و نهم یکهو بوم! کتاب را می بندی و حتی با قهرمانانت خداحافظی هم نمی کنی.

در عوض به آشپزخانه می روی که چند روزی است بمبی در آن منفجر شده و هرچه تو بیشتر در کتابت غرق شدی امواجش اتاق های بیشتری را در نوردید.

دستی به سر و رویش می کشی که تا ظهر طول می کشد. ناهار آماده می کنی و بعد می روی سراغ کاپ کیک هایی که خواستی برای جلسه عصر کتابخانه ببری.

بعد وقتی جارو دستی گم شده است در قابلمه می افتد و صد تکه می شود و نمی دانی چطور جمعش کنی.

وقتی می خواهی کیک را بپزی و فر را روشن کنی یک دانه کبریت پیدا نمی کنی و به روش های اولیه پیش از آنکه آشپزخانه را آتش بزنی روشنش می کنی و درست وقتی که آخرین مرحله می خواهی بکینگ پودر را به آرد اضافه کنی می بینی که حتی یک سر قاشق چای خوری هم در ظرفش نمانده.

البته ته یک ظرف مقداری جوش شیرین می یابی که به دادت می رسد.

و همینطور که داری باقی کارهایت را می کنی و خانه را برق که نه تمیز می کنی فکرت پیش شام فرداست که چه درست کنم؟ و دسر که اینبار خوب در خواهد آمد؟ و کیک پسر که باز دلت خواسته خودت بپزی و فرصت فوندانت نیست و با خامه باید یک کشتی نوح سوار بر دریای آرام در بیاوری.

و هنوز میز شام را توی سرت نچیده ای که فکر هیات آخر هفته و راه پله و گلدان ها .... سرت را بیست کیلو می کند.

و من هنوز در آشپزخانه بزرگ خانه کمیل نشسته ام و دارم کتاب می خوانم. این شکلات داغ من کی تمام شد؟

 

پ.ن. بنت قنسول جان! تو زنده ماندی! این هفته ها بگذرد و من هم مثل تو مقاوم باشم. 

 

کنج دل انگیز آشپزخانه

 

چشم هایم را بی خیال تماشا می کنم.

تماشای ظرف های شسته شده ماشین ظرفشویی در انتظار کابینت ها.

تماشای ظرف های کثیف در انتظار قفسه های خالی ماشین ظرفشویی.

در عوض نگاهم را به کنج دل انگیز آشپزخانه ام می گردانم.

و نگاه نمی کنم به سوسکی که به سرعت از روی لوله های سفید آب می گذرد تا جایی پناه بگیرد هم به خیال اینکه شاخت های بلندش را نمی بینم. نمی بینم!

زود  فنجانم را پر می کنم تا وقتی نمی توانم او را از بین ببرم آرامشش را که برای خوردن غذا به آن نیاز دارد نگیرم.

شیر را که در شیرجوش مسی در حال گرم شدن است نگاه می کنم تا حواسم را از لکه های روی گاز پرت کنم.

حالا که خواب مثل بارانی تند در ظهر نیمه مرداد خیال آمدن ندارد خودم را به مبل عزیزم می رسانم و کتاب دوست داشتنی ام را می خوانم.

این موقع شب که هیچ صدای ماشین و بوق و خریداریم و مصالح و ... نمی آید بهترین وقت است برای خواندن کتاب به این لطیفی.

صداهای دیگری هست اما که اگر خوب دقت کنی می شنوی. 

چندمین نفر خسته ای که خودش را تا کمر از سطل فلزی خم کرده است.

ماشینی که این خیابان فرعی را با نهایت سرعت از خودش فرار می کند.

مهمانانی که تا دیر وقت بهشان خوش گذشته است.

سوت نگهبان.

و صدای اذان می آید و من هنوز دارم می خوانم. و خواب؟ اصلا!

نمازم را رو به آسمان سیاهابی می خوانم و سعی می کنم بخوابم.

 

آشپزخانه ها را باید زن ها معماری کنند.

آشپزخانه تمام این سه خانه ای که زندگی کردیم را مردها ساخته بودند.

مردهایی که احتمالا در تمام طول عمرشان برای یک مهمانی ده نفره هم غذا آماده نکرده بودند. و حتی فکر درست کردن کیک چندسالگی فرزندشان هم به ذهنشان نرسیده بود و حتما همسرشان یادآوری کرده بود که برویم یک کیکی بخریم.

ناراضی نیستم. اما این کابینت ها و کشوها و سینک و چاه و سیستم تهویه هوا (اگر بشود اسم این هود قدیمی و پنجره بسته پشت یخچال و در تراسی که نمی شود جز برای غذای پرندگان از آن استفاده کرد سیستم تهویه هوا گذاشت) هیچ رام نمی شوند.

خب فکر می کنم همه این یک سال و نیم تلاشم را کرده ام. شاید کمی هم موفق بوده ام و البته که برای منظم کردنش ناامید نخواهم شد اما خب من هم به کنجی نیاز دارم که وقتی آب برای چندمین بار قطع می شود و یا کشو قاشق ها بیرون نمی آید یا سینک دوباره می گیرد به آن نگاه کنم و حالم خوب شود.

و این را به پرستو مدیونم با آن آیینه قشنگی که برایم آورد تا در روز گاهی خودم را ببینم.

 

 

آشوبم

آشوبم!

دور خودم می چرخم و کارهایم را می کنم و حواسم جای دیگری است.

خسته ام و خوابم نمی برد.

تشنه ام و سیراب نمی شوم.

صفحه آنلاین خرید بلیط هواپیما را بالا و پایین می کنم و برای یکشنبه صبح همه پروازها را می بینم. اگر نه پرواز باشد و دو دعا شروع شود خیلی زودتر می رسم.

از در فرودگاه که بیرون آمدم بدون آنکه چانه بزنم اولین تاکسی را سوار می شوم و از تماشای آخرین شمشاد چشم هایم را می بندم.

می گویم فلکه آب پیاده می شوم. و وقتی ایستاد چشم هایم را باز می کنم.

سلام می دهم و سرم را پایین می اندازم و ادامه می دهم.

حواسم به قدم هایم هست.

پشت پرده مخملی پیش از اینکه وارد راهرو بازرسی شوم چادر احرامم را سر می کنم و چادر سیاهم را در کیفم می گذارم.

صفحه موبایلم را روشن می گذارم. زیپ کیفم را که باز می کنم عطر اسطوخودوس تو بیرون می پرد. در ظرفی که طاهره برایم آورد و پر است از میوه خشک های مطهره باز می کنم و تعارف می کنم.

زنی که سن دار است و هنوز خسته نیست می گوید ممنون خودت یکی بخور.

سیب بر می دارم.

دارم در ظرف را می بندم که چشمش به کاسه سفالی پر ماهی ام می افتد.

زمزمه می کند که سوغات حرم می برید چرا؟!

کسی صلوات می فرستد و صف جلو می رود و فرصت نمی کنم بگویم این ماهی ها از نقش جهان تا اینجا طواف کرده اند و هنوز قربانی نکرده اند! تحفه آورده ام!

و بخوانمش که پر کن دوباره کیل مرا ایها العزیز

آخر کجا روم به کجا ایها العزیز

جان را گرفته ام به سر دست و آمدم

از کوره راه های بلا ایها العزیز

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود

این کاسه را ... فاوف لنا ... ایها العزیز

سلام می دهم و اجازه می گیرم و بعد از آن حیرانم. کفش هایم را توی کیسه می گذارم. سرم هنوز پایین است و چشم هایم قاطی گل های قالی. پایم روی قالی های آفتاب خورده می سوزد.

زمین عرفات لابد خیلی گرم است الان.

می روم به همان سالی که دوستانم خداحافظی کردند تا بروند عرفات.

شکسته بودم که دعوتم کرد.

مراسم شروع شده بود و به صحن انقلاب راهم نمی دادند.

اشک تمساح ریختم که دعوت شده ام! به خدا به همین صحن دعوت شده ام!

رویش را کرد آن طرف و پرش را این طرف یعنی مثلا من حواسم نیست زود وارد شو.

بعد که وارد شدم یک قدم هم نمی توانستم.

زیر طاقی نشستم و عرفات شد.

 

بارها رفته ام و آمده ام و هنوز خوابم نمی برد.

بقچه چادرهایم را بیرون می آورم و دنبالش می گردم.

با بته جقه هایش سلامم می کند. سلام عزیز دلم!

گنج پارچه ای من!

وقتی برگشتیم بردمش پیش اوس عباس و گفتم هرچه دستت رفت طرحش بزن.

حالا که قرار نبود دوباره به این زودی ها لبیک گویان دور خانه اش بچرخم باید یک موسیقی رویش می گذاشتم. یک آواز!

مثل آدمی که سال هاست جا می ماند.

مثل حاجی که به دور هفتم نمی رسد.

سرگردانم تا این عرفات هم غروب کند.

بعد روضه ام را طور دیگر می خوانم.

ای ساربان آهسته ران  ...

 

 

دستم تهی است ... راه بیابان گرفته ام

دست من و نگاه شما ایها العزیز

 

پ.ن. چقدر این شعر مریم سقلاطونی را دوست دارم!

 پ.ن. صبح عرفه بود که مادر شدم. عرفه دارد تاریخ قرارهای عاشقانه مان می شود. حتی اگر من به همان اندازه که نزدیکی به من دور باشم از تو.