یک روزهایی روز کار نیست. از صبح که پسر بیدارم کرد و آفتاب از پرده حریر گلدار سلام کرد این را دانستم.

یک صبحانه خوب و دیگر هیچ.

از دیروز کیک موزی هست که انگار فقط خودم دوست دارم و نارنگی و بیسکوییت های لکسوس که طاهره آورده و نمی توانی یکی را بخوری و دیگری را بی خیال شوی.

دلم یک چیز خوب می خواهد برای خواندن و حس کتابخانه رفتن ندارم.

مقاله دکتر پاینده شهریور 89 همشهری داستان را بر می دارم و به ناهار هم اصلا فکر نمی کنم.

یعنی سعی می کنم فکر نکنم؛ وگرنه آن مادر درونم هزاربار از من پرسیده یک ساعت دیگر که پسر بیدار شد هم همین فکر را می کنی؟ خب دکتر پاینده برای ما ناهار نمی فرستد!

ناهار برویم بیرون مادر و پسری بعد یک سال؟ کجا؟ با کالسکه؟ بدون آن؟ با ماشین؟

اگر می توانستم با این دامن پیچازی سبز و قرمز و سرمه ای و بلوز یقه شل قرمز بیرون بروم و یوسف هم با همین بلوز و شلوار آبی اش بیاید و فقط یک کلاه برایش بر دارم حتما جدی تر به آن فکر می کردم.

پس به آن بسته پاستای سبزیجاتی فکر می کنم که در کابینت هست و پتویم را روی پایم می کشم و خیال می کنم تا خانه ساکت است و وقت دارم کدام کتاب دیگر را بخوانم؟

 

این را نوشتم که بپرسم بعد از آنا گاوالدا دیگر کسی آنطوری ننوشت؟ همه کارهای اشمیت و رومن گاری و جومپا لاهیری و موراکامی را دیده و خوانده ام. اگر سراغ دیگری دارید بگویید که خدا خیرتان دهد!

پ.ن. اتاقی از آن خود ویرجینیا وولف خواندن جرات می خواهد. و به اعتقاد من آدم ها بعد و قبل از خواندن این کتاب با هم فرق می کنند. از آن کتاب هایی است که درد دارد! نخوانید!