لیوانم را پر می‌کنم از دمنوش اسطوخدوس و سعی می‌کنم به صدای وحشتناک ماشین‌های سنگین پشت پنجره که همه خانه را می‌لرزاند فکر نکنم. و به صدای همه چی می خریم!!! و به صدای گُله! گُل! اگر با آواز قشنگ‌تری گل باغچه و ... را می‌گفت حتما آیفون را می‌زدم و می‌پرسیدم چقدر می‌گیرد این باغچه دم در را بیل بزند و گل بکارد.  

دیشب دیدیم که خواسته بودند سمت چپ خیابان پارک نکنیم و نخواستم امروز ببینم نعش کدام ساختمان را می‌برند.

پسرها که رفتند دوچرخه سواری رخت‌های اتو شده که مهمان همه مبل‌های خانه شده را رها کرده‌ام و نشسته‌ام پشت نت‌بوک دوست داشتنی‌ام که این روزها هیچ حالش خوب نیست، اما به روی خودش نمی‌آورد.

بالاخره یک لیست بلند بالا از کتاب‌های خوبی که خودم خوانده بودم یا همراه یوسف خوانده بودیم لیست کردم و خوب نگاه کردم.

به کتاب‌هایی که خودم خواندم، وقتی که یوسف خواب بوده یا کارتن می‌دیده و یا با حیوان‌هایش بازی می‌کرده و یا با پدر پارک بوده.

چقدر کم بود!

اما خوب بود.

من با قهرمان داستان‌ها زندگی کرده‌ام. سفر کرده‌ام و وقتی کتاب را بستم یک رشته از من لای کتاب ماند.

خوابشان را دیده‌ام. یک روز در کتابخانه دیدمشان و سلامشان کردم. روز دیگر پشت فرمان دیدم که از کتاب بیرون آمده‌اند آن سوی خیابان قدم می‌زنند. گاهی نشسته‌اند روی همین مبل‌های گل‌گلی و با هم در سکوت چای خورده‌ایم.

و این است اعجاز کتاب‌ها!

یک نقطه ایستاده‌ای و رویاهایت، افکارت مثل بادکنک‌هایی بر فراز سرت این سو و آن سو می‌روند. بعضی نخشان آن‌قدر بلند است که به قاهره رسیده و بعضی دارند هوای خانه خودت را نفس می‌کشند.

و تصویری که تو از ما می‌بینی باید تصویر جالبی باشد!

 

پ.ن. اگر دوست دارید لیست من را ببینید اینجا را کلیک کنید. و خوشحال می شوم لیست یا پیشنهادی کتابی شما را بشنوم.