لباس راحتی

لباسهای راحتی! لباسهایی که یک روز توی رختهای اتویی هم پیدا میشد اما حالا درز بعضیشان باز شده و دوخته شده و دوباره باز شده.
لباسهایی که شکل تو شدهاند، وقتی مادر میشدی، وقتی مادر شدی و حالا .
لباسهای نخ پنبهای که زمان پنبهشان را زده و حالا به نخ رسیده.
لباسهایی که یک روز در مهمانی میپوشیدی و حالا زنگ در را بزنند همسایه هم باشد یک چادر سرت میکنی.
مرخص شدهاند هرکدام به دلیلی. پاره شده و وصله شده به تیزی کابینت آشپزخانه. آب رفتهاند. لک شدهاند. بیرنگ شدهاند. رنگ دادهاند. رنگ گرفتهاند.
آنهایی که گلهای سرخابیشان، صورتی شده. بنفشها یاسی و سرمهایها آبی.
آنها که لکههایی با خود دارند به یادگار. یکی آدرس رنگ موی فلان سال است که حوصله نداشتی چیز دیگری بپوشی و یا گفتی کارم را بلدم! اولین بارم که نیست! و شد اولین لکه سیاه لباس روشن.
لکههای سرخی که فکر کردی خون باشد و پاک نشد و نبود.
لکههای تیرهای که از دریا ماند. ناغافل. وقتی شنها مثل ماهیهای کوچک لای انگشتهایت پیچ و تاب میخورد.
و آنهایی که اصلا نفهمیدی کی آمد و چطوری آمد. و تلاش هم نکردی پاکش کنی.
و اصلا تلاش هم کردی. مگر پاک شد؟!
لباسهای راحتی که وقتی ریشه موهایت سفید شد هم توی آینه قشنگ بودی.
و وقتی بار سفر بستی گوشه چمدان گذاشتی که میدانستی سفر هم گاهی برای آدم تنگ میشود.
لباسهای راحتی جوانی؛ آنقدر عزیز بود که بیرون نگذاشتی و آنقدر کهنه بود که نبخشیدی و آنقدر امیدوار بودی که هربار گفتی یک روز دوباره میپوشمتان.
لباسهایی که اگر عزیزی سر زده در زد و دید، گفت تو هنوز این را داری؟
لباسهایی که شاید خاطره سفر هستند. مثل این یکی. سوغاتیهای سفر لبنان را که برداشتی گفتی این قشنگ هم برای خودم. که پارچه راحت و رنگ آرام آبی و دوخت قشنگ و دکمههای صدفیاش دلم را برده بود.
لباسهایی که چندبار حوله آشپزخانه نبود و دستت را با گوشهاش خشک کردی.
و آنهایی که آستینهایشان رنگ جادویی اشک گرفت که فقط خودت توانستی لکشان را ببینی.
لباسهایی که فکر همه چیز را کرده بودند. شیر دادن کوچولوی گرسنه، دستمال گردگیری، خردهریزهای وقت جاروبرقی، کریپسهای وقت بیحوصلگی، موچین و قیچی یواشکی، دستمال کاغذیهای نیمکار.
لباسهایی که وقتی خواستی بوی پیاز داغ شام مهمانی را پاک کنی، با لکههای مانده از آرد و تخممرغ کیک رهایش کردی و تن و لباس دیگری پوشیدی.
و آنقدر مهربان بود که صدایش از سطل رخت در نیامد وقت تشکر از میزبان که مثلا گفته باشد خواهش می کنم! نوش جان! خوشحالم که خوش گذشت.
لباسهای راحتی که تا نیمه شب با تو کتاب خواندند و سحری خوردند و به خواب رفتند.
هرچند سال چندتاییشان را میفرستی بروند به جایی که نمیدانی کجاست. انگار که در فرودگاه از دوستی برای همیشه خداحافظی کرده باشی. از خاطرههایی که مال تو بود و حالا که برود نخ ذهنت زود پارهشان خواهد کرد.
آنها را رها میکنی یا خودت را؟
مثل وقتی موهای بلند را به تیز بیرحم قیچی آرایشگر میسپاری و زیر لب میگویی سرم را سرسری نتراش ای استاد سلمانی! که میان آنهمه صدای سشوار و حرف و همهمه اصلا شنیده نمیشود. و انگار که مو به چشمت رفته باشد اشکت را پاک می کنی.
مثل وقتی که وداع می کنی با چهره همیشه ات که می شناختی با رنگ مویی که تو را خوب نمی شناسد.
مثل وقتی که دندان عقلت را با جراحی در می آوری و اصلا فرصت خداحافظی هم نمی کنی.
و فکر می کنم مرگ هم توی این لباس ها راحت است!
با اینحال همهشان را تا میکنم، کنار میگذارم و لباسهای تازه خانگیام را میپوشم. فکرهایم نو میشود انگار. حسهایم هم. دلم اما توی آن لباسها میماند.
پ.ن. این لباس های عزیز هرچقدر که هنوز به درد بخورند دستمال گردگیری شان نمی کنم. چهل تکه نمی دوزد. یا دم کنی. یا دستگیره. لباس عروسک نمیدوزد.
آدم با خاطرههایش که خانه تمیز نمیکند. غذا نمیپزد. خاطره تازه نمیسازد.
اينجا را كم داشتم. بلاگ مستطاب زندگي را.