حسن یوسف هایم را آب می دهم و برایشان آیه الکرسی می خوانم.

حال همه شان خوب است اما می دانم گیاه راحتی نیست و با هر نوری کنار نمی آید و اولش باید نازش را خرید تا پیشت بماند و گل کند.

قرار بود این گلدان های رنگی مهمان خانه های دوستانمان باشند و هربار که سیراب شدند دعا کنند برای رفتگانی که نیستند تا یک روضه بشنوند.

صبح نشده خواب دیدم آقاجون آمده اند در آشپزخانه بزرگ خانه ای که انگار مال ما بود و پنجره هایش رو به حیاط پر گل و سبزی نور می گرفت  و دارند لوبیا خرد می کنند.

می دانستم سال ها است کنار ما نیستند و خواستم بگویم آقاجون هنوز این گلدان ها به دست صاحبانشان نرسیده اند و شما آمده اید. که بیدار شدم.

مامانی می گفت گل و گیاه را که آب بدهی در حق تو و رفتگانت دعا می کنند!

رفرنس و مرجع حرف هایش را نمی پرسیدم. لابد به او هم مادربزرگش گفته بود و به مادربزرگش هم ... .

 

پ.ن. در پارچ بزرگ میبدت که فقط برای مهمانی های دور همی دوغ می ریختی و نعنا شربت درست می کنم و تخم شربتی می ریزم. صدایت را می شنوم که این سه طبقه را آرام آرام بالا می آيی و می گویی مادر تو با این همه پله چه می کنی!

چادرت را تا می کنم و می گویی من چه کار کنم کمکت؟

تو هیچ کار نکن مامانی!

فقط بنشین روی آن مبل راحتی تا برایت چای دارچین و پولکی بیاورم و تو هی ذوق کتیبه ها را بکن و قربان صدقه یوسف برو و حال گلدان ها را بپرس.

تو فقط بیا!

و چرا غم رفتن تو کهنه نمی شود؟!

 

پ.ن. اشیاء چه خاصیت غریبی دارند!

مریم خودش قرار است بیاید. فنجان هایش را که توی سینی می چینم چشم هایم پر اشک می شود.  استکانی که آصفه از خانه بنکدار برایم گرفته آهم را در می آورد که خودش نیست. چای که دم می کنم همه دوستانم می آیند مقابل چشمانم ...