فکر می کردم همه یک ساعت و نیمی که پسر در کلاس شیشه ای نشسته و با آبرنگ نقاشی می کشد و خمیربازی می کند و با دوستانش بازی می کند ... من می توانم مطالعه کنم.

و حتی بنویسم.

به پسر قول داده ام روی آن صندلی های قرمز پشت در شیشه کلاس می نشینم و تاکید مربی های کانون هم همین بود.

بعد هربار دو تا کتاب و دفتر یادداشت و هندزفری با خودم می برم که همه این زمان را استفاده کنم.

اما من تنها مادر منتظر آن راهرو بلند نیستم.

و دغدغه یک ساعت و نیمه همه ما یکسان نیست.

سعی می کنم ضمن احترام به چهارمادر عزیز دیگر کتابم را بخوانم. نمی شود.

عطر کیک هویج و کیک شکلاتی مامان کوروش، توصیه های کلسیمی کشکی دوغی مامان سپنتا، تجربه های تلخ و فراموش نشدنی مهدهای رفته مامان امیرعلی، شیوه های بازی در خانه مامان الینا و هزار موضوع مهم مادرانه دیگر مرا هرکجای زمین هم که باشم به کنج راهرو می کشاند و خیلی نرم به من عذاب وجدان می دهد. که پسرم به اندازه کافی شیر می خورد؟ الان وقت کلاس ورزشش نیست؟ دیر نشود برای یادگیری زبان دوم؟رشدش الان خوب است؟

خنده ام می گیرد.

مدت هاست تمرین کرده ام مدل خودم مادری کنم. زندگی کنم.

هنوز رویاهای قشنگی دارم که در قافیه این بیت زندگی جا نمی شود. اما به این خاطر رهایش نکرده ام. زندگی که فقط در همین بیت متوقف نمی شود.

 photo-2016-10-28-17-28-55.jpg (1058×628)

کلاس را خیلی جدی گرفته. به الینا که مدام می خندد جدی نگاه می کند. پازلش را جدی درست می کند. نقاشی اش را با دقت می کشد. و زیپ کیفش را وقت خوراکی خودش باز می کند.

دلم می خواهد بگویمش که اینقدر زندگی را جدی نگیر پسر! هنوز خیلی خیلی راه داری بچه!