دلم می خواهد وسط این سرماخوردگی و آلرژی و اسپری و دارو و دستمال کاغذی دستم را روی زانویم بگذارم، یا علی بگویم و بلند شوم.

بعد یک چای سیاه با دارچین هندی دم کنم و کنارش بیسکوییت لکسوس شکلاتی بگذارم و بروم سر میزم و تا پسر خواب است از میان آن همه کتاب خوب که امروز از کتابخانه گرفته ام، کدبوک روز پنج شنبه ام را تنظیم کنم.

نمی شود.

فقط بادرنجبویه ای را که مطهره عزیز برایم فرستاده دم کنم. هیتر را روشن می کنم و دوباره می روم زیر پتو و نشسته کتاب سه داستان عاشقانه تورگینف را می خوانم.

و دلم تنگ می شود! هی بیشتر و بیشتر و بیشتر!

لیوان مامانی را می آورم و خیال می کنم اوست که دارد تجویز می کند چه بخورم. به آشپزخانه جادویی اش می رود، در آهنی یکی از کابینت ها را باز می کند، گیاهی را در قوری کوچکش که مخصوص چای تنهایی عصرانه اش هست می ریزد و رویش از کتری که همیشه آب جوش دارد باز می کند و درش را می بندد. استکان عینکی شفابخشش را با اینکه شسته است آب می گیرد. نبات می ریزد.

همه را در آن سینی شش پر که حالا برای من شده می گذارد می آورد.

بعد مریم یا علیرضا این بین یک چشمکی به من زده اند که یعنی آخ جان! باید همه محتوای بدمزه آن قوری را بخوری!

و من می دانم که اینجا جای روشنفکر بازی نیست که بگویم نمی خورم و این داروهای گیاهی چنین است و چنان است.

و می دانم که با داروی تو همیشه خوب می شوم!

و تو اگر برای درد ما دارو هم نداشته باشی دستت را می گذاری همان جا که درد می کند و هفت بار حمد می خوانی و معجزه می شود!

و اگر باز هم خوب نشد به سراغ کتاب داروخانه معنوی ات می روی و عینکت را می زنی و با دقت دنبال نسخه می گردی.

و تو چند کتاب بیشتر نداشتی و از همه ما داناتر بودی.

آخ که بیماری با خودش دلتنگی می آورد. و اگر بخواهم به اشک هایم اجازه بدهم که جاری شوند مغزم از این همه از اینهمه خواهد پاشید.

آخ مامانی! زمان می گذرد و می گذرد اما غصه نبودن تو هیچ تکراری نمی شود.

بگذار مغزم از هم بپاشد ....

می شود هرجا که هستی برایم حمد شفا بخوانی؟!

 

پ.ن. وقتی طعم هیچ چیز را نمی فهمم دیگر برایم مهم نیست که چه بخورم.

وقتی نمی توانم از بینی نفس بکشم باران هم که ببارد حسرت بوی باران را خواهم خورد.

و وقتی گوش هایم آن طور که باید نمی شنود به تو فکر می کنم عموجان! که چه سوغاتی از جنگ با خودت آوردی.

پ.ن. به درخت هایی فکر می کنم که به خاطر این سرماخوردگی و آلرژی لعنتی من افتاده اند. بعد به خودم می گویم حالم که خوب شود دستمال لطیف پارچه ای می دوزم برای این روزهای همه مان. بعد جعبه نخ های رنگی ام را می آورم و یک گل هم گوشه اش گلدوزی می کنم. چه حیف! که خیلی زود این روزها را فراموش می کنم.