ساعت از سه گذشته بود که خودم را به سختی از خواب بیرون کشیدم و به آشپزخانه رسیدم.

تا چند ساعت دیگر مهمان هایم می رسیدند و من هنوز هیچ کاری نکرده بودم و حتی خانه هم روی هوا بود.

اول کتری را روشن کردم تا یک فنجان چای انگیزه ای باشد برای آن همه کار که فرصت زیادی تا انجام کامل آن ها نداشتم/نداشتیم.

تا‌ آب جوش بیاید پیاز داغ ها آماده شد.

چای به دم کردم و کرفس خرد کردم و برای مرغ پرتقالی آب پرتقال گرفتم و رفتم سراغ شیرینی و دسر.

در فر را که بستم برای خودم یک فنجان بزرگ از چای به که زیادی جوشیده بود ریختم و رفتم در رخوت آفتاب بعد از ظهر نشستم.

چرا این همه خسته شده بودم؟

چند سال می گذشت از روزهایی که تازه از دانشگاه می آمدم و مهمان دعوت می کردیم و می رفتم تره بار و بعد غذا آماده می کردم ...؟

من پیر شده بودم؟

من پیر شده بودم؟

اینهمه خستگی برای یک مهمانی چند نفره؟

می دانستم وقتی برنجم را آبکش کنم و میوه را بچینم و انار دانه کنم و در ظرف قشنگ گل سرخی ام بریزم و مهمان هایم برسند همه خستگی ام می رود و جایش را حس نشاط فوق العاده دیدن عزیزانم پر می کند. اما من یک چیزیم شده بود.

من آن آدم زرنگ قبلی نبودم امروز.

و دروغ چرا مدتی بود که از مهمان بودن بیشتر از میزبان بودن خوشحال می شدم.

آدم ها تغییر می کنند. قوی تر می شوند. ضعیف تر می شوند.

گاهی یک خستگی کهنه که از ذهنشان شروع شده و در همه رگ های خونی شان رسوب کرده نشاط گذشته را از آن ها می گیرد. و این خستگی هی کهنه و کهنه تر می شود.

برای برخی ویتامین ب ۱۲ کارساز است. برای یکی هشت ساعت خواب آرام و بی دغدغه. برای یکی سفر. برای یکی دیدار دوست.

برای من چی؟

من همه را امتحان می کنم!

و هنوز آدم خوشحالی هستم!

و دو کتاب دوست داشتنی نخوانده دیگر دارم. و یک بسته شکلات و بیسکوییت دوست داشتنی. و کلی چیزهای دوست داشتنی دیگر.

باید آن حس نشاط پایان میزبانی را بیشتر ذخیره کنم و راه بیفتم.