اگر این شانس را داشته باشم که کمتر از یک ماه دیگر زنده بمانم، دوباره متولد می‌شوم. و هنوز بعد از این ۳۴ سال و ۱۱ ماه و ۲ روز کلی هیجان دارم برای جشن تولدم.

دیروز که رانندگی می‌کردم تا یوسف را از مهد بردارم با خودم قرار گذاشتم همه این ۲۹ روز باقیمانده را زندگی کنم. ۲۹ کار خیر، مطالعه چند صفحه کتاب بیشتر، یادآوری نعمت‌هایی که دارم، قدردانی از آدم‌هایی که وقتی کنارشان هستم حالم با آن‌ها خوش است، کارهایی که هربار به دلایلی عقب افتاده، و یک‌جور بازیابی خودم.

تمرین خوبی است برای نوشتن! و اصلا نمی‌دانم چقدر بتوانم به آن وفادار بمانم.

و همین فکرها باعث شد یک خیابان را اشتباه بروم و ده دقیقه پشت یک چراغ بمانم و تازه به این نتیجه برسم که مهم نیست ۱۵ سال رانندگی کرده باشی، باید وقت رانندگی همه حواست را بدهی به آنچه در اطراف تو در جریان است.

اما دیروز شاد بودم!

باد می‌آمد و آسمان بی‌نهایت آبی و ابری بود!

صبح به کتابخانه رفته بودم و چون روز شنبه بود کلی کتاب تازه در قفسه‌های تازه‌ها بود که من ترجمه تازه از موراکامی را با عنوان « هاروکی موراکامی به دیدار هایائو کاوای می رود» برداشتم برای خودم و یک کتاب برای همسر. و بعد به بخش کودک رفتم و کلی کتاب برای پسر. تازه وقتی شنیدم که یوسف احتمالا به عنوان عضو وفادار کتابخانه انتخاب خواهد شد و می‌تواند یک کتاب بیشتر امانت بگیرد بیشتر هم خوشحال شدم. چون همیشه با خودم فکر می‌کردم چرا با عضویت در بخش بزرگسال هر سال یک کتاب بیشتر می‌توانی بگیری اما در بخش کودک تغییری در تعداد امانت کتاب‌ها اتفاق نمی‌افتد؟ که خب این اتفاق خوب هم افتاد.

وقت برگشت یک بسته سیب‌زمینی آماده سرخ کردن خریدم و جلوتر ۳ کیلو گندم برای پرنده‌های پشت پنجره و بعد چند دسته سبزی خوردن و یک دسته کرفس برای خورش شب.

آدم برای زندگی دیگر چه می‌خواهد؟

 

۲۹ روز مانده

۱. شروع یک چالش ۲۹ روزه! بنویس و خودت را در آینه کلمات تماشا کن!

۲. بعد از مدت‌ها دو لباس برای خودم خریدم. یکی با شکوفه‌های سیب و دیگری با گل‌های وحشی‌ ـ که اسمشان را بلد نیستم ـ و انگار هر روز رشد می‌کند و می‌خواهد از پارچه بیرون بیاید.

۳. ۴۰ صفحه از کتاب را خواندم و بیشتر هم خواهم خواند انشاالله.

۴. برای فردا با یکی از بهترین دوستانم قرار گذاشتم.

۵. زاموفیلیای نازنینم دو جوانه تازه داده! همزمان! با این دو شاخه تازه هفت شاخه زاموفیلیا دارم!