آخرین باری که رفتیم کوه به مرد میانسالی که از کوه پایین می‌آمد سلام کردم و خسته نباشید گفتم. یوسف پرسید: مامان؟ این آقا را می‌شناختی که سلام کردی؟

خب من تلاش کردم پاسخی دهم که مغایر با آموخته‌های تربیت جنسی‌ام نباشد. و نمی‌دانم اصلا خاطرش مانده یا نه.

امروز وقتی به دیدار دوست قدیمی‌ام رفتم احساس کردم با یک کوهنورد با سابقه گفتگو کرده‌ام. انگار او در آن دو ساعت از اصول کوهنوردی حرف زده بود. چند روش کمک‌های اولیه یادم داده بود که دردهای اتفاق افتاده و نیفتاده‌ام را التیام می‌بخشید. قشنگ‌ترین مسیر را نشانم داده بود. بنا بر تجربه پیش‌بینی کرده بود اگر فلان راه را بروم به فلان مقصد خواهم رسید. در عوض اگر فلان مسیر جایگزین را انتخاب کنم، مسیر امن‌تر و زیباتری را طی خواهم کرد.

وقتی از خانه‌اش می‌آمدم احساس می‌کردم کیلومترها راه رفته‌ایم، بعضی عضله‌های مغزم گرفته بود و کوله‌ام دیگر سنگین نبود. اما همان احساس نشاطی را داشتم که همیشه بعد از کوهنوردی تجربه می‌کنم.

باید بنشینم و چند صفحه بنویسم و همه را روی کاغذ مرتب کنم. می‌ترسم حافظه‌‌ام خیلی زود ماجرای این دیدار را فراموش کند. و بعد من احساس آدمی را دارم که میوه‌های نوبر چیده اما سبدش سوراخ بوده و خیلی‌ها را از دست داده است.

خدایا شکرت برای داشتن این دوست! بارها و بارها!

 

۲۸ روز مانده

۱. دیدار دوستم!

۲. جسارت مواجهه با واقعیتی که می‌توانست حالم را تا مدت‌ها ناشاد کند و خدا خواست طور دیگری ماجرا را رقم بزند.

۳. مقدار کمی واریز از مانده حقوقم برای بچه‌های سیستان.

۴. حدود ۳۰ صفحه دیگر از همان کتاب.

۵. صحبت مفصل با مامان و اعتراف به اینکه علیرغم این‌همه دوره و کارگاه و کتاب والدگری، او بسیار بیشتر می‌داند.