فکر می‌کردم کسی که دو خانه داشته باشد، اصلا خانه‌ای ندارد.

کسی که در دو شهر زیسته باشد، شهری ندارد. کسی که زندگی را در دو کشور طولانی کرده باشد، کشوری.

اما امروز دلم خواست دو خانه داشتم، در دو شهر!

مهم نبود ابعاد دومی چقدر است، چند خواب دارد و هیچ چیز دیگر.

همین‌که پنجره‌های بی‌حفاظش رو به آسمان باز می‌شد و اولین کسی که می‌خواستی ببینی باید از پشت یک درخت بیرون می‌آمد و صدای آدم و خیابان  و موسیقی ضبط صوت‌های ماشینی نمی آمد و شبش باید صدای شغل و روباه و گرگ را از هم تشخیص می‌دادی و گاز و آب و چراغ داشت کافی بود.

چند ساعتی هم در آن اتاق ماندم. چارچوب چوبی پنجره‌هایش را با رنگ آبی کردم. شیشه‌ها را دستمال کشیدم و پشت‌ پرده‌ای گل‌دار دوختم و از هر طرف با یک میخ کوبیدم.

فرش آقاجون را پهن کردم و کرسی مامانی را گذاشتم. و داشتم به ظرف و ظروف فکر می‌کردم که کار پیش آمد و مجبور شدم به تهران برگردم.

هیچ کجا خانه خود آدم نمی‌شود. اما این جمله را باید وقتی گفت که از سفری طولانی بر می‌گردی.

 

۱۶ روز مانده

۱. فقط بتوانم آدم‌ها را پیش از آن‌که بشناسمشان قضاوت نکنم برای زندگی این‌بار دنیایم کافی است. از لحاظ مسئولیت اجتماعی مثلا.

۲. زن جوانی که پیش از من از تاکسی پیاده شد به راننده گفت که زنده باشی! چند تا دعای قشنگ بلدم من؟ چقدر از آن‌ها استفاده می‌کنم؟ به دعا اعتقاد باید داشت، چند تا دعای قشنگ بلدم که به آن‌ها اعتقاد داشته باشم؟