از دیشب باران می‌بارید. صدای باران و آن هوای خیس که خودش را از این‌همه شیشه نازک داخل اتاق می‌رساند تا نزدیک دو بیدار نگهم داشت تا گزارشم را کامل کنم.

نشد.

صبح اما سرحال بودم. در ذهنم یک لیست واقع‌بینانه از کارهایی که باید تمام می‌کردم نوشته بودم و خوب پیش می‌رفتم که یادم افتاد ناهار ندارم!

ده دقیقه وقت گذاشتم و عدس و پیاز و سیب‌زمینی و کمی کره را در زودپز ریختم و برگشتم سر کارم. زمان به سرعت می‌گذشت و بالاخره موفق شدم آخرین گزارش را هم ایمیل کنم.

عدسی‌ام‌ خوب پخته بود و جا افتاده بود.

یادم افتاد شیشه ادویه سابم را که شکسته بود بخاطر گلپرهای توی شیشه بالاخره در یک تعمیرگاه لوازم خانگی پیدا کردم و خریدم.  به واحد انگشتانم سه بار گلپر ریختم و در ظرف را بستم و دستگاه را روشن کردم و گذاشتم نیمه بسابد تا تلخی بعضی شاخه‌هایش بماند در دهانم. در شیشه را که باز کردم هوا ابری بود، آفتابی شد!

گندمی ها سر بر آوردند ببینند در آشپزخانه چه خبر است!

عدس‌ها که خودشان را به خواب زده بودند جان گرفتند!

و همه خانه بعد عدسی دلش انار خواست!

از بین کاسه‌های سفالی هی برداشتم و گذاشتم. حال کاسه لعابی گیلان که دستپخت زن مهربانی بود به حال عدسی‌ام نمی خورد. لعاب شهررضا را امتحان کردم. عدسی نشست ته آن و دودو زد. سفال همدان را از زیر همه کاسه‌ها بیرون کشیدم که حسام در یک سفر کاری برایم آورده بود و عجب کیفی کرده بودم! کاسه قبلی را آب کشیدم و در آب چکان گذاشتم.

عدسی در این کاسه دوباره جاافتاد انگار!

کاسه‌ و مخلفات را به میز کارم بردم و با موسیقی کوچه خوردم. آیا این غذا با اینکه فقط برای یک نفر پخته شده بود خوشمزه‌ترین عدسی دنیا نبود؟!

 

۱۴ روز مانده

۱. امروز «بازار خوبان» آرش صادق بیگی را تمام کردم. چقدر خوب بود! چند کتاب را پیش از این شروع کردم که بعضی مجموعه داستان بودند و نتوانستم تمام کنم. چرا باید اثری را که دوست نداشتم تا آخر ادامه می دادم؟ در عوض این نویسنده خوب را پیدا کردم و مشتاقم کارهای دیگرش را هم بخوانم. سلیقه خواندنی آدم البته با گذشت زمان تغییر می‌کند. اما بالاخره توانسته‌ام چند نویسنده را پیدا کنم که روایت‌هایشان را دوست دارم و زندگی نکرده مرا می‌گویند که یا اتفاق افتاده، یا نیفتاده یا هیچ‌وقت نخواهد افتاد. یادم باشد پیشنهادش کنم.

۲. آدم اگر دنبال دوست خوب باشد، پیدا می‌کند. اگر دنبال خانه خوب بگردد هم. کتاب خوب را هم بالاخره پیدا می‌کند. اما مهمتر از همه پیدا کردن اتفاق خوب است، حتی اگر مجبور باشی خودت خلقش کنی. و حتی اگر از نظر دیگران واقعه ناچیزی بیاید.

۳. بعضی آدم‌هایی که هیچ‌وقت ادعایی نداشته یا ندارند به گردن ما بسیار حق دارند. نه فقط به ما که به گردن نسل‌های بعد از ما. دکتر صدیق برای ما اینطور بود. من کم دیده بودمش و هیچ ‌وقت با ایشان کلاس نداشتم. اما هنوز هم قهرمان من هستند. و دلم امروز عجیب برایشان تنگ شد. گفتم دلم می‌خواهد امشب برایشان خیرات کنم. یوسف پرسید خیرات یعنی چی؟ گفتم می‌شود برای آدم‌هایی که به رحمت خدا رفته‌اند و دیگر نیستند با یک کار خب هدیه فرستاد.

۴. بعضی آدم‌ها خیر کثیرند. یک چیزی می‌گویند ساده و فهمیدنی که پشتش کلی تحقیق و سال‌ها تجربه خوابیده. یکهو آسان می‌شود معمایی که حل شده برایم. بعد من سعی می‌کنم تمرین کنم و به دیگران بگویم. شاید آن‌ها هم یاد گرفتند و شاید روی بچه خودم موثر بودم. و او روی نسل بعد از خودش و ... . بعضی از آدم‌ها خیر کثیرند و باقی‌ می‌مانند. در حافظه اعمال خوب آدم‌ها. من از این آدم‌ها می‌شناسم.