باید یک کار مفصل را تمام کنم و فردا در جلسه‌ای نظرم را بگویم و پشت میزم نشسته‌ام و پسر برای خودش بازی می‌کند.

بعد می‌گوید مامان! بیا ببین چقدر اتاقم تمیز شده!

می‌روم و می‌بینم تمیز شده و خبری از آن همه حیوان و دایناسور و ماشین نیست.

می گویم آفرین!!!

می‌گوید همه را بردم در هال بازی کنم! و زود اضافه می‌کند که خودش جمع می‌کند!

می‌گویم باشه. اما تا جمع نکردی نمی‌توانیم تلویزیون را روشن کنیم.

فکر می‌کند و می‌گوید اشکالی نداره. بازی کردن بهتر از کارتن دیدن است. فقط وقتی رویاسوار و دنی در موزه و اینها شروع شد ببینیم. می‌گویم اگر جمع کرده باشی. صحنه عصر را تصور می‌کنیم و یک هال تمیز را روی کاغذ نقاشی می‌کنیم و زیرش را امضا می‌کند و می رود تا تمام روز تا عصر را بازی می‌کند.کارم که سبک‌تر می‌شود باهم بازی می‌کنیم. پرتاب شهاب سنگ به دایناسورها و منقرض کردنشان!

عصر کمکش می‌کنم و یک اتاق اسباب‌بازی را از وسط هال جمع می‌کنیم.

از خودم می پرسم من چقدر سر تعهداتم هستم؟

آیا حاضرم به سادگی این کودک پای همه‌شان را امضا کنم و پیامد نقض قرارهایی که گذاشته‌ام بپذیرم؟

بعید است من این‌همه شجاع باشم.