نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ كوه طور تویی خسته به منقار مرا
امروز صبح هر سه داشتیم میدویدیم تاکسی ها داشتند میرسیدند و هر کدام داشتیم چیزی را که لازم داشتیم پیدا میکردیم. چند ثانیه ایستادم و تماشا کردم. آنقدر که اتو داغ شود و روسری خاکستری را که با شومیز صورتی ست کرده بودم اتو کنم و نگاه کردم.
چه هیجان خوبی!
از خودم پرسیدم دلت میخواست چند صبح در هفته چنین هیجان و احتمالا استرسی را تحمل کنی؟
فکر لازم نداشت، اصلا!
من به همین هفتهای یک روزش راضی بودم.
آفتاب بود هوا، بارانی را از چوب لباسی برداشتم شاید باران گرفت. باران گرفت. گیرم با چند ساعت تاخیر.
چالش ۱۲
دارند شعر بعد از قصه را میخوانند/میشنوند:
پیل اندر خانهی تاریک بود/عرضه را آورده بودنش هنود
از برای دیدنش مردم بسی/اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
...
در گروه مادران مهد چند مادر دارند از استرس انتخاب پیش دبستانی مینویسند و ناراحتند از وضعیت فعلی مهد و حالشان خوب نیست. دلم میخواست آنقدر با آنها صمیمی بودم که برایشان شعر میخواندم. فکر میکنم حال بعضیشان با یک تکه کیک شکلاتی و شیرکاکائو داغ در یکی از فنجانهایم خوب میشود. به یکی میتوانم کتاب خوبی بدهم بخواند و بخش کوتاهی از روز را مال خودش باشد. برای دیگری یک موسیقی خوب بفرستم. آدرس یک دکتر نازنین را به آن یکی بدهم و برای دیگری یک بلیط بخرم به مقصد هرجا که فقط سفر لازم دارد.
نمیتوانم! فعلا نمیتوانم! مدتی است دارم دوستان و کسانی که سلام و علیک داریم غربال میکنم. من مسئولیتهای زیادی در قبال دیگران دارم. یک لیست بلند که شاید با مادری شروع شود و بعد همسری، دختری، خواهری، دوستی، عروسی، همکاری، شهروندی و ... ادامه پیدا کند و بندگی هم بین اینها بالا پایین شود. هرچه این دایره را بزرگتر کنم دایره زمان و انرژی که میتوانم برای خودم بگذارم کم و کمتر میشود. و فکر میکنم این خاصیت ۳۵ سالگی است که تعداد دوستانت به یک ثبات میرسد. میفهمی با کدام دلت سفر میخواهد. با کدام یک صبح تا ظهر. با کدام یک نیمه روز. با کدام یک هات چاکلت در کافه. کدام ایستاده در کتابخانه. و کلی تعریف دیگر. اگر بتوانم دایره کوچک خودم را آباد کنم و نورانی شوم، خیرم به دایره بزرگ هم میرسد.
شمع میخواهیم خدا! چشمهای ما را به نور باز کن تا ببینیم حقیقت هر چیز را که تویی!
اينجا را كم داشتم. بلاگ مستطاب زندگي را.