نه اینکه نوشتن هر روز این وبلاگ (البته تا مدتی!) هیزم آتش زمان را تیزتر کند. اما انگار روز زودتر شب می‌شود و خورشیده هنوز در نیامده روی ماه را می‌بوسد.

من هرچه می‌دوم نمی‌رسم. می‌دانم که باید برنامه ریزی دقیق‌تری داشته باشم و از خودم توقع خیلی خیلی زیادی نداشته باشم. اما حس می‌کنم از زندگی و کارم عقبم!

تازه امروز در یک جلسه شرکت کردم که پیشنهاد کار تازه‌ای به من دادند. کاری که بخشی از آن همیشه در رویاهایم بود و حالا که دارم به آن نزدیک‌تر می‌شوم انگار از آن می‌گریزم. امروز وقتی از پنجره‌های بزرگ اتاق جلسه به درخت‌های باغ قلهک خیلی دورتر، و به خانه شیروانی‌دار وسط آن نگاه می‌کردم اگر این پیشنهاد را ده سال پیش گرفته بودم چطور می‌شد مسیر زندگی‌ام؟ فقط کنجکاو بودم و البته که خیلی فرصت فکر کردن نداشتم. زندگی منتظرم بود و چراغ سبز شده.